Karood

در اینجا زندگینامه اجداد مشترک  بالا محله ای ها و برارک بنقل از کتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی نقل می گردد.(رضا برنگی):

جد مادري ما شمس محمد

 

جدم مرحوم کربلائي خليل الله از قول پدرانش ميگفت جد ما مرحوم شمس محمد يکي از ملاکين ده کرود بود او مردي بلند قد با بدني فربه و خوش سيما و سرخ رو بود. مويش به رنگ خرمائي داراي محاسني نسبتا بلند و ملتبس به لباس بلند عربي بود. عرقچين بسر ميگذاشت سوادش نسبتا خوب بود درس قرآن ميداد خطي خوش داشت و قرآن مي نوشت ملاي محل و مورد احترام مردم بود و در اواخر سلسله صفويه زندگي ميکرد شمس محمد اولاد ذکور نداشت فقط چهار دختر داشت نام بزرگترين دخترش سلمه بود. او در مواقع سه ماه سال که کار کشاورزي کم بود يعني نيمه دوم پائيز و سراسر زمستان و نيمه اول بهار با خانواده اش به صفحات شمالي يعني تنکابن ميرفت و بکارهاي فرهنگي مذهبي ميپرداخت و نيمه دوم فصل بهار و تابستان و نيمه اول پائيز را در ده کرود بود و کارهاي کشاورزي را انجام ميداد. همانطور که گفتيم چون پسر نداشت براي کارهاي کشاورزي کارگر اجير ميکرد يکي از اين مزدورانش رضا علي نام داشت که از اهالي ده اسکول دره يکي از دهات شمال غربي کرج بود رضاعلي جواني متدين و سربراه و پرکار بود که شمس محمد خيلي او را دوست داشت و از او راضي بود روي اين اصل به اين فکر افتاد که او را در نزد خود نگهدارد لذا او را به دامادي قبول کرد و دختر بزرگش سلمه را به عقد او در آورد پس از اين ازدواج رضاعلي و عيالش زمستانها در ده کرود مي ماندند و شمس محمد با ساير افراد خانواده اش کما في السابق به تنکابن ميرفتند يکي از سالهائيکه فصل پائيز آنها عازم رفتن به تنکابن بودند رضاعلي هم براي کمک همراه آنها بود تا آنها را به تنکابن برساند و برگردد آنها در راه کوهستاني بين طالقان به تنکابن در محلي به نام گوکشان يا کوگوشان که مرز بين طالقان و الموت است دچار برف و بوران و سرماي شديد ميشوند و از هم پراکنده شده هر کدام بفکر نجات خود مي افتند و رضاعلي که نان راه را با خود داشت و از آنها نيرومند تر بود در آن هوای سرد ميخوابد و از آن نان ميخورد و جان سالم بدر ميبرد ولي شمس محمد و افراد خانواده اش در اثر سرما و گرسنگي تلف ميشوند پس از اينکه برف و بوران بند مي آيد و وضع هوا بهتر ميشود رضاعلي از جا برخواسته و در تعقيب آنها به جستجو ميپردازد و متاسفانه همه را مرده مي يابد پس به کرود بر ميگردد و خبر درگذشت شمس محمد و خانواده اش را به ده ميرساند و عده اي را به کمک ميخواهد تا بروند جسد آنها را دفن کنند و اين کار را ميکنند توضيح اينکه اين گردنه کوگوشان که ذکر آن رفت آنرا قبراني گردن هم ميگويند در آنجا که جاي سکونت نمي باشد قبرستان بزرگي است. باز شنيده دارم که جنگ بين سلطان سنجر سلجوقي و فرقه اسماعيليه الموت پيروان حسن صباح در اين محل اتفاق افتاده بود و وجود چنان گورستان بزرگي ممکن است از همان جهت باشد خلاصه پس از درگذشت شمس محمد سلمه عيال رضاعلي خيلي ناراحت و عصباني ميشود و با رضاعلي شروع به دعوا و سر و صدا ميکند و درگذشت کسانش را سهل انگاري. رضاعلي ميداند و از دست او به نزد ملانعيماي کرکبودي شکايت ميبرد اما اين آقا ملانعيما که اهل ده کرکبود بود يکي از فقها و دانشمندان بزرگ آن زمان و مسئوليت کتابداري کتابخانه شاه سلطان حسين صفوي را داشت پس از حمله افاغنه و کشته شدن شاه سلطان حسين ايشان مقداري از کتب ارزشمند کتابخانه سلطنتي را براي اينکه از دستبرد اجانب نا اهل محفوظ باشد و از بين نرود بار قاطر کرده با مشقت و صعوبت از اصفهان به کرکبود انتقال داده بود. گويند اطاقي ساخته بود که ديوارهايش دو لايه بود و کتابها را در لاي آن ديوارها جا داده بود و براي حفظ آثار تشيع کمال اهتمام را مينمود و خود او هم در آن اوان بحال اختفاء ميزيست و به بهانه درس دادن قرآن به بچه ها در محلي از اطراف ده کرکبود که گُر نام دارد و آبشار بزرگي در آنجاست در کنار آبشار زير صخره بزرگي که جاي نمور و سردي بود روزها بسر ميبرد و افغانها در تعقيب او بودند بالاخره عده اي از افاغنه به ده کرکبود آمده سراغ آقا نعيما و کتابها را ميگيرند بعضي از اهالي کرکبود که ديده بودند آقا نعيما کتابها را لاي ديوار گذاشته بود به افغانها گفتند که داخل اطاق را متر کنيد و پشت بام آنرا هم متر کنيد افاغنه از اين راهنمائي مطلب خود را دانسته و دريافتند که کتابها لاي ديوار است ديوار را خراب کرده کتابها را بيرون آورده و بردند ولي خود آقا نعيما را نشان نداده بودند لذا به او دست نيافتند. از آقا نعيما کراماتي نقل ميکنند از جمله ميگويند زني روغن چراغش تمام شده بود و براي تهيه روغن چراغ هنگام غروب از خانه بيرون آمده بود آقا نعيما را درکنار درب خانه اش در حال وضو گرفتن مي بيند و سراغ روغن ميگيرد. آقا نعيما مقداري از آب ابريق خود را در ظرف روغن او ميريزد و ميگويد برو به اميد خدا روغن است آن زمان در آنجا چيزي نمي گويد ولي در وسط راه با خود فکر کرده ميگويد آقا مرا مسخره کرده است و آب را ميگويد روغن است ولي چون به خانه مي آيد و ظرف را سرازير ميکند با کمال تعجب مشاهده ميکند که روغن چراغ است خلاصه آقا نعيما تا آخر عمر در همان ده کرکبود بوده و در همانجا فوت ميکند و قبرش در وسط قبرستان کرکبود است و داراي مقبره مي باشد که اکنون هم باقي است و مورد احترام مردم است.  برگرديم سر داستان آقا نعيما به شکايت سلمه رسيدگي ميکند و به او ميگويد دخترجان رضاعلي که عمدا اين کار را نکرده درگذشت پدر و خانواده ات کار خداست او چه تقصيري دارد بالاخره سلمه را قانع کرده و به کرود بر ميگرداند.

 

رضاعلي اسکول دره اي از 1094- 1161 هجري قمري

1062-1127 شمسی

پس از مرگ مرحوم شمس محمد و افراد خانواده اش در قبراني گردن تمام مايملک او به تنها دختر باقيمانده اش سلمه رسيد. رضاعلي که شوهر سلمه بود و شرح حالش در بالا گذشت رسما جانشين شمس محمد شد او چون مردي فعال بود زندگيش را رو براه کرد و در همان ده کرود ساکن شد نکته قابل توجهي از زندگي او ذکر نشده تنها اينکه رضاعلي يک برادر کوچکتر از خود داشت که در اسکول دره زندگي ميکرد و ميرزاعلي نام داشت. او نزد رضاعلي رفت و آمد ميکرد حتي تا اين اواخر پس از حدود 250 سال باز فرزند زادگان او به مناسبت عموزادگي در کرود رفت و آمد ميکردند و به تمام ما فرزندان رضاعلي عمو ميگفتند خود اين نگارنده مرد ميانسالي را ديده بودم که رضاعلي نام داشت و داراي يک اسب و يک قاطر بود که آنها را توت و شيره بار ميکرد و به کرود مي آمد و در خانه مرحوم مشهدي پيل آقا يکي دو شب مي ماند و به ما خيلي محبت داشت. بزرگترها ميگفتند اين عموزاده ما است و از فرزند زادگان برادر جده رضاعلي مي باشد خلاصه اينکه رضاعلي از سلمه دو پسر آورد يکي بنام علينقي که جد طايفه اولاد برارک است ديگري محسن که او جد طايفه بالا محله ايهاست.

طبق گفته آقاي عباس ميرزايي که از روستاي اسکول دره بازديد کرده است "اسکول دره اي ها مي گويند که اصالتا طالقاني هستند" زيرا اسکول دره در سر راه طالقان به کرج و تهران قرار داشته است و همانطور که طالقاني ها به جاهاي ديگر مهاجرت کرده اند در آنجا نيز سکني گزيده اند.


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید