Karood

با توجه ویژه ایکه تعدادی از همشهریان عزیز به مقاله گله داری در کرود  داشتند، مطلب زیر از کتاب دیده ها و شنیده های  مرحوم حبیب اله برنگی  نقل می گردد. ایشان در این زندگینامه اطلاعات مفصلی راجع به آداب گله داری در کرود ارائه نمو ده اند:

 

نام پدرم آقارضا بود اين نام را پدرش کربلائي خليل اله براي او گذاشته بود چون رضاعلي نام دائي کربلائي خليل (که ضمنا پدر زنش هم بود) بود. براي اينکه آن نام زنده بماند نام پسرش را رضا گذاشته بود. نام مادر پدرم مهربان بود مهربان زني خوش قلب و واقعا مهربان بود  و به همسايگان فقير بسيار کمک ميکرد. پدرم در سال ۱۳۱۹ قمري در قريه کرود از قراء طالقان بدنيا آمد و اولين فرزند پدر و مادرش بود. او تا سن هفده سالگي با پدر و مادرش در ده زندگي ميکرد و در کارهاي کشاورزي به آنها کمک مينمود. آنها در آن موقع زندگي چندان خوبي نداشتند تا اینکه در اين سن براي او واقعه اي پيش آمد که پس از آن مسير زندگي او را تغيير داد. آن واقعه را از زبان خودش تعريف ميکنم او ميگف: "شعبان در آن موقع گاو و گله بان (به زبان محلی: گوگَلوان) کرود بود. فصل تابستان بود روزي موقع ظهر گاو گل را در مزرعه موسوم به کولي نشين خوابانده بود که من گذارم به آنجا افتاد. او نهار شيرجوش درست کرده بود که به زبان محلي آن را شيرِپَت می گويند. او مرا تعارف به خوردن کرد. من هم نشستم با او تريد شيرجوش خوردم آن غذا خيلي به مذاق من خوش آمد و از آنجا تصميم گرفتم گله داري کنم." تا اينجا کلام او بود.

  او از همان سال که حدود سال ۱۳۰۰ شمسي بود گله داري را شروع کرد و جريان آن از اين قرار بود که چون پدرش تمایل و علاقه زیاد او به گله داري را می دید تصميم گرفت مقدمات کار را فراهم کند. در آن زمان گله داران مهم کرود بيش از يکي دو نفر نبودند يکي مرحوم کربلائي ايوب با برادرانش و ديگري مرحوم محمود بود. محمود که مردي آرام و خيرخواه بود با او در آن باره وارد مذاکره شدند و قرار بر آن شد که تعدادي گوسفند تهيه و گوسفندها را با گوسفندهاي محمود يکجا کنند ضمنا او پهلوي گوسفندهاي محمود هم برود. او که بيش از ۷ الي ۸ راس گوسفند نداشت از دهات اطراف کرود بعضي از حصيران، سفنجاني، نويز و سگرانچال و حتي ده خيکان حدود سي راس گوسفند بعنوان تراز (تراز يعني چراندن گوسفندان ديگران با دريافت هزينه) فراهم آورد. آنها را با گوسفندهاي مرحوم محمود قاطي کرد و شب و روز بيدريغ پهلوي گوسفندها ميرفت. چون شوق فراوان داشت سرما و گرما و برف و باران را تحمل ميکرد و آينده روشني را پيش چشم خود ميديد. بالاخره آن سال را با نهايت سختي گذرانيد ولي از آن همه زحمت چيز زيادي از سود عايدش نشد چون گوسفند خودش کم بود و محصول گوسفندها را صاحبان گوسفندها که به تراز داده بودند بردند. لذا کارپرمشقت يکسالش نتيجه مطلوب نداد. پدرش که مردي اقتصادي بود و چنان جوان کار بکني را يکسال بيجهت از دست داده بود اين کار را بيهوده مي پنداشت و ميگفت که يکسال وقت پسرم تلف شده و دور از خانه و کاشانه در سرما و گرما نتيجه اي که نداشت هيچ، زيان هم داشت. چون او اگر اينکار را دنبال نکرده بود اقلا در ده بود و به ما کمک ميکرد و مقداري از کارهاي ما آسان ميشد. روي اين اصل پسرش را از ادامه آن کار منع ميکرد. ولي خود آقا رضا حاضر نبود از کاري که شروع کرده بود دست بر دارد و با سرسختي و اصرار دنبال آن را گرفته و بالاخره پافشاري او بر نارضايتي خانواده اش فائق آمد.

اين بار حاج محمود بزجي را ديدند و با او قراردادي مانند قرارداد سال گذشته که با محمود کرودي گذاشته بودند گذاشتند و گوسفندهاي خود را با گوسفندهاي حاج محمود يکجا کردند. اما اين سال که سال دوم بود او بيش از سال گذشته زحمت کشيد. چونکه شب و روز پهلوي گوسفندها ميرفت و از دسترس دور بود، لباس هايش روغني و پاره پاره شده بود موي سر و رويش مانند دراويش بلند شده به شانه و گردنش ريخته بود و چرک و کثافت سراپاي وجودش را گرفته بود و بصورت يک مرد جنگلي در آمده بود ولي با همه اين حال زبان به شکايت نمي گشود. در دو سالي که او گوسفند داري را شروع کرده بود در اثر کثرت دويدن در کوه و دشت دنبال گوسفندان سالي نه جفت گيوه در پايش پاره شده بود بطوریکه بعدها زبانزد شده بود. در همين اوان موقع پائيز که پدرش براي سرکشي گوسفندان به ساوجبلاغ رفته بود او را بدان شکل و قيافه ديده بود بسيار ناراحت شده برقت آمده بود به حاج محمود توپيده بود و گفت پسر من مگر غلام زر خريد تو است که او را به اينصورت در آورده ای؟ اين مسلماني تو چه ميگويد که او را شب و روز پهلوي گوسفند ميفرستي؟ آنها دعوايشان شده و شراکتشان بهم می خورد.  پس از آن ميروند کربلائي ايوب کرودي را مي بينند و جريان را براي او تعريف ميکنند. چون کربلائي ايوب با پدرم نسبت فاميلي داشت و مادر پدرم دختر خاله او بود توافق ميکنند که او گوسفندهايش را آورده با گوسفندهاي او قاطي کند ولي نه بصورت قبلي بلکه بصورت يک شريک که تمام اخراجات و کارهاي گوسفند داري به نسبت ميزان گوسفندهايش باشد. اين روش تا اندازه اي زحمت پدرم را تخفيف داد مضافا اينکه پدرم در دو سال اوليه گوسفندداري کوشش فراواني کرده بود که تعداد گوسفندهايش را افزايش دهد و از هر طريق که ممکن بود و امکانات مالي او اجازه ميداد گوسفند تهيه ميکرد چون ميديد که هر کس گوسفند بيشتري مال شخص خودش باشد استفاده بيشتري مي برد. در اين موقع که با کربلائي ايوب مشارکت کرده بود گوسفندهاي خودش در حدود پنجاه الي شصت راس بود و براي اولين بار در آن سال پس از رد کردن حق تراز دو بار پنير به قزوين برده و فروخته و براي اولين بار موقعي که گوسفندها از ساوجبلاغ به کوه ميرفتند در صحراي کرود در مزرعه اي بنام کراحسن دوشيده شدند و پدرش شير سهمي خود را بخانه آورد و اهالي خانه او از اين کار خيلي خوشحال شدند و هيچگاه آن خاطره را از ياد نمي بردند.

 

قدري از کربلائي ايوب بگويم مرحوم کربلائي ايوب مردي بسيار بزرگ منش و فعال بود و در سخاوت و نان بدهي زبانزد بود ضمنا خيلي شجاع و نيرومند و صلابت و بزرگي از چهره اش مي باريد و از مردان بسيار برجسته و معروف بود و صفت هاي نيکو زياد داشت و در آن موقع او حدود پانصد راس گوسفند زايج داشت و پدرم در نزد او صفات او را فرا گرفت.

 

بدنباله بحث برگرديم از آن موقع ديگر همه ساله همين روش شراکت با يک گوسفنددار بزرگ را ادامه دادند او ۷ الي ۸ سال خودش به تنهائي کار گوسفندداري را ادامه ميداد و کار اياب و ذهاب و چارپاداري را پدرش انجام ميداد چون تا آن موقع برادرانش کوچک بودند و نميتوانستند در کار پر مشقت گله داري به او کمک کنند ولي بعد از آن تاريخ ديگر برادرانش کم کم بزرگ شدند مخصوصا برادرش مشهدي يعقوبعلي در کار چارواداري مهارتي فوق العاده پيدا کرد و هميشه با دو قاطر در تمام فصول در رابطه با گوسفندداري و رفع احتياجات آن بود. آخر زمستان که گوسفندها را ميخواستند به ساوجبلاغ ببرند روي قاطر وسائل را ميگذاشت و قاطرها را علف بار ميکرد که توي راه گوسفندها بخورند و بره و بزغاله کوچک و وامانده را با قاطر ميبرد در بهار همراه گوسفندها بود و وسائل را منزل به منزل حمل ميکرد تا به کوه ميرسيدند ضمنا بهار و تابستان پنيرها را با قاطر حمل ميکرد و به قزوين و تهران براي فروش ميبرد در تابستان از مزارع و کوهها مجاور و دهات اطراف براي زمستان گوسفندان علف جمع ميکرد و تا به علف بزرگي حدود پانصد بار قاطر جمع آوري ميکردند باز پائيز همراه گوسفندان بود تا آنها را به ساوجبلاغ ميرساند بار اول زمستان با گوسفندان بود تا آنها را به ده مي آوردند خلاصه زحمت بسيار مي کشيد و هميشه در راه بود خلاصه پس از هفت و هشت سال کم کم درآمد گوسفندداري زياد شد و از لحاظ مالي تحولي در زندگي خانواده اش پديد آمد و آبرو و اعتباري کسب کرد.

 

قبل از آن کشاورزي ده براي خانواده اش از گله داري اهميت بيشتري داشت ولي پس از آن اهميت کار گوسفندداري کار کشاورزي را تحت الشعاع خود قرار داد در طول سي و پنج سال که مشهدي آقارضا گوسفندداري ميکرد هرسال بيش از سه ماه در منزل نبود آنهم فصل زمستان بود که گوسفندها نميتوانستند در بيابان تعليف کنند و اجبارا مي آمدند در طويله مي ماندند و علف خشک جمع آوري شده را ميخوردند اين سه ماه اگرچه در خانه اش کنار خانواده و زن و بچه اش بود ولي در عين حال زحمت زياد داشت چون صبح خيلي زود مي بايد ميرفت براي گوسفندها صبحانه علف ميريخت و آخور آنها را پاک ميکرد و دسته دسته آنها را آب ميدادند و مقداري حدود ده کولبار علف که از طايه علف پائين ميريختند و بداخل انبار برده و در آنجا با اره داس که به ستون انبار بسته بود خرد ميکرد تا براي غذاي ظهر گوسفندها باشد تا اين کارها را به کمک پسرعمو و برادرانش انجام ميدادند تقريبا دو ساعت از روز بالا آمده بود بعد به خانه برميگشتند و دست و رو را شسته صبحانه ميخوردند و پس از قدري استراحت به طويله رفته و براي گوسفندان نهار ميريختند بعد به خانه بر ميگشتند و نهار ميخوردند و بلافاصله بعد از نهار ميرفتند باز براي گوسفندها علف خرد ميکردند تا غروب. علف خرد کردن با اره داس کار بسيار مشکلي بود مخصوصا براي غذا و چهار صد و پنجاه راس علف خرد کردن که کتف و بازو را از کار مي انداخت و اين کار را همه روزه او و پسرعمويش مشهدي محمدمراد انجام ميدادند واقعا کار طاقت فرسائي بود پس از خرد کردن علف عصر مجددا گوسفندها را دسته دسته آب ميدادند و پس از آب دادن برايشان شام ميريختند بعد به خانه بر ميگشتند و شام ميخوردند و در حاليکه خيلي خسته بودند پس از صرف شام زير کرسي گرم در هواي سرد زمستان کسالتي دست ميداد ولي ميبايد ناچارا و به اجبار سر شب گوسفندها را سرکشي ميکردند که خيلي سخت بود پس از برگشتن و خوابيدن مجددا از صبح کار روز قبل تکرار ميشد مخصوصا در اوايل چله کوچک که گوسفندها شروع به زائيدن ميکردند وقت استراحت براي آنها نمي ماند چون مي بايد شب پيش گوسفندها مي ماندند چون بعضي گوسفندها سخت زا بودند و مي بايد در کار زايمان به آنها کمک ميشد و همين طور بعضي بره و بزغاله ها که از مادر زاده شده بودند نميتوانستند از مادر شير بخورند و بايد در شير خوردن به آنها کمک مي شد چون اگر اين کار نميشد بره و بزغاله ميمرد در چهار طويله بزرگ مجزا گوسفندها بطور تفکيک بودند ميش ها جدا، بزها جدا، گاوها جدا، کهارها جدا اين کار را براي آن ميکردند که آنها بهتر بتواند از آخور علف بخورند و اگر يکجا بودند بعضي ديگر را نميگذاشتند علف بخورند و سرکشي کردن به همه اين طويله ها خود کار دشواري بود بره ها و بزغاله ها پس از اينکه از مادرشان زائيده ميشدند حدود يک هفته با مادر بودند بعد آنها را از مادر جدا کرده در جائي مخصوص به نام کرس نگهداري ميکردند و روزي ۲ الي ۳ بار آنها را پيش مادرانشان آورده شير ميدادند براي غذاي بره بزغاله قبلا يونجه هاي پربرگ را انتخاب ميکردند و آنها خيلي ريز با اره داس خرد کرده و در آخورهاي کوچک ميريختند و چند قلوه سنگ نمک را داخل آخور آنها قرار ميدادند.

 

تقريبا ده روز قبل از عيد نوروز که هوا کم کم گرم ميشد احساس ميکردند که هواي ساوجبلاغ مناسب است و ديگر برف روي زمين نيست و گوسفندها ميتوانند در بيابان با علف هاي خشک خود را سير کنند در اين موقع بره و بزغاله ها را مي آوردند و گوشهاي آنها را براي علامت مي بريدند و يا به صورت آنها داغ ميگذاشتند و همين طور آنها را اخته ميکردند و پس از يک هفته از اين کار تصميم ميگرفتند گوسفندها را به ساوجبلاغ ببرند البته اينکار به کمي و زيادي علوفه هم بستگي داشت آنها که بيشتر علوفه زمستانيشان باقي بود ديرتر گوسفندها را به ساوجبلاغ ميبردند و عجله اي در اين کار نداشتند چون احتمال ميدادند برف بيايد و روي زمين را در ساوجبلاغ بپوشاند و گوسفندها نتوانند علف بدست بياورند و در اثر سرما و گرسنگي تلف شوند روي اين اصل صبر ميکردند هوا خوب گرم بشود و احتمال خطر از بين برود ولي آنهائيکه علفشان رو به اتمام بود ناچار بايد گوسفندهايشان را به ساوجبلاغ ميبردند البته زود رفتن گوسفندها به ساوجبلاغ خطر زيادي بهمراه داشت همانطور که متذکر شدم گاهي برف مي آمد و گوسفندان در اثر نداشتن سرپناه و علوفه تلف مي شدند و تهيه علف در آن موقع سال و در چنان شرايطي کار بس مشکلي بود زيرا علف پيدا نميشد و اگر هم پيدا ميشد خيلي کم بود و حمل آن وسيله قاطر و الاغ در هواي سرد و برفي براي تعداد زيادي گوسفند از دهات مختلف نارسا بود و همين امر باعث تلف شدن گوسفندها ميشد و بسا از گوسفندداران در چنين مواقع و با اين پيش آمدها گوسفندهايشان را از دست داده و متحمل شکست شدند بهرحال موقعيکه ميخواستند گوسفندها را براي ساوجبلاغ ببرند اول گوسفندهاي قسر را ميبردند چون گوسفندهاي قسر چست و چالاک بودند و در برابر سرما مقاومت بيشتري داشته بعد گوسفندهاي زایج را ميبردند چون مدت دو ماه و نيم تا سه ماه گوسفندها خورده بودند و خوابيده بودند مي بايد براي رفتن به ساوجبلاغ دو تا سه روز راه ميرفتند براي اينکه پايشان باز شود و در راه نمانند و ازجماني بيرون آيند آنها را چند روز ميگردانيدند و گرداندن آنها بدينطريق بود که صبح زود گوسفندان را با بره و بزغاله از طويله بيرون ميکردند و به يک سمتي از ده حرکت ميدادند تقريبا دو الي سه کيلومتر راه ميبردند و برميگردانيدند براي اين صبح زود گوسفندها بيرون ميبردند که زمينهاي بدون برف يخ بسته بود و گلي نبود که پاي گوسفندها بچسبد چون اگر زمين گلي ميشد بره و بزغاله در گل گير ميکردند و نميتوانستند راه بروند ديگر اينکه صبح برفها يخ بسته بود و گوسفندها از روي برف ميرفتند در موقع گرداندن گوسفندها منظره بديع و تماشائي بود چون در هر طرف چشم مي انداختي دسته دسته گوسفندها با صاحبانشان در حرکت بودند و سگها در اطراف گوسفندها به اينطرف و آنطرف ميرفتند و گاهي دنبال نقش پاي گرگ را روي برف بو ميکشيدند و مقداري راه رفته بر ميگشتند يا خرگوشي را دنبال ميکردند و گاه اتفاق مي افتاد که ناگهاني گرگي از طرفي پيدا ميشد و خود را به سرعت به گوسفندها ميزد يا گوسفندي را زخمي ميکرد يا بره و بزغاله اي را به دهان گرفته سريع ميبرد آنها مي بايد هوا گرم نشده بر ميگشتند چون عبور از گل و برف آفتاب خورده و نرم شده براي گوسفندها کار آساني نبود کار گرداندن گوسفندها ۶ الي ۷ روز طول مي کشيد پس از آن يک شب تصميم ميگرفتند گوسفندها را به ساوجبلاغ ببرند آنروز تا نيمه شب چند بار براي گوسفندها علف ميريختند و در حقيقت آنها را سير ميکردند و موقع سحر آنها را از زير قرآن با دعا و صلوات از طويله بيرون مي کردند و کساني هم که گوسفندهايشان را به تراز داده بودند با گوسفندهايشان تا نيم روز راه مي آمدند و اين را پيش کردن مي گفتند در دل شب کارواني از گوسفندها و افراد زيادي که با چراغهاي فانوس يا زنبوري اطراف گوسفندان را گرفته بودند در حرکت بودند آن منظره هم در دل شب بسيار بديع و خاطره انگيز بود هياهوئي بپا بود ولي خالي از دردسر و اشکال نبود چون بعضي از بره و بزغاله هاي کوچک پس از مقداري راه رفتن خسته ميشدند و از راه رفتن باز مي ماندند ناچار صاحبان آنها را در توبره نهاده کول ميکردند يا گاهي ۷ الي ۸ تاي آنها را داخل جوال ها انداخته روي قاطر بار ميکردند ضمنا قاطرها را هم از ده مقداري يونجه بار ميکردند که در نيم روز پاي گردنه براي گوسفندان بريزند. هرچه از ده دور ميشدند از دهات ديگر هم گله داران در حرکت بودند و راه اصلي را که نگاه ميکردي عقب و جلو همه دسته هائي از گوسفندان بود که در راه بودند هوا که روشن ميشد افراد اضافي همراه گوسفندان برميگشتند و صاحبان گله بقيه راه را خودشان ميرفتند تقريبا در عصرهاي روز پاي گردنه که بين طالقان و ساوجبلاغ بود و آنجا را خرتيزه مي گفتند مقداري علف که بار قاطرها بود براي گوسفندان ميريختند تا رمقي حاصل کنند البته آن علف خيلي کم بود و به همه گوسفند بيش از پنج تا شش شاخه از يونجه نميرسيد يا به بعضي ها اصلا نميرسيد بالاخره از گردنه مي گذشتند و شب گوسفندها را در طويله هاي يکي از دهات سر راه جا ميدادند با چه گرفتاري و مکافات گاهي جا نبود و گوسفندها گرسنه شب تا صبح توي برف مي ماندند باز صبح زود حرکت ميکردند تا عصر راه ميرفتند تا به منزل ميرسيدند اگر در بين راه و دهات سر راه گله دارها خانه خواه داشتند براي گوسفندهايشان جا بود و اگر خانه خواه نداشتند مکافات بود آنها که در خانه هاي گرم خود زير کرسي خوابيده بودند نميدانستند به آن گوسفندداران بيچاره و گوسفندانشان شب تا صبح چه ميگذرد مصيبت آنجا بود که در طول اين راه هوا برفي و بوراني بود گوسفندان خسته و گرسنه و بدون علف شروع به تلف شدن مي نمودند گوسفندداري که در حال عادي حاضر نبود حتي يک گوسفندش را به قيمت گران بفروشد ناچار ميديد گوسفندانش جلو چشمش يکي بعد از ديگري مي مردند خون دل مي خورد و چاره اي هم نداشت.

 

بالاخره آنها در ساوجبلاغ صحراي دهي را براي دو ماه بهار و سه ماه پائيز اجاره ميکردند و به مالک ده مبلغي اجاره بها ميدادند در آن زمان اراضي دهات چندان کشت و کار نبود و مالکين دهات بارضايت ده خود را به گوسفنددارها اجاره ميدادند که سودي ببرند چون اراضي آن دهات به آنها سود ديگري نميداد گوسفنددارها هم سواي اجاره براي آنها يک بره با ماست بعنوان سوغات ميبردند و براي سالهاي بعد هم جاي خود را باز ميکرند و طوري ميشد که يک گله دار چند سال در يک ده گوسفندانش رفت و آمد ميکرد گوسفنددارها در هر دهي که بودند سعي داشتند اهالي آن ده را با دادن شير و ماست و پنير با مبلغي پول راضي نگهدارند تا باعث مزاحمت آنها نشوند در عوض آنها هم بعضي مواقع احتياجات گوسفنددارها را برآورده ميکردند و به آنها ياري ميدادند کدخداي ده با بعضي از مردان سرشناس ده هرچند شب يکبار مي آمدند در سرمنزل گله دار شب نشيني و چاي ميخوردند و تا پاسي از شب صحبت ميکردند.

 

پدرم خيلي مردم دار و با سخاوت بود تا آنجا که مقدورش بود در حول و حوش گوسفندداري به مردمانيکه در مسير راه او بودند بذل و بخشش ميکرد چنانکه به خوش نامي در سخاوت معروف شده بود و هرکجا نام او را ميبردند مردم به ديده احترام بر او مينگريستند مخصوصا به سادات فقير خيلي رسيدگي ميکرد ضمنا خيلي خوش صحبت بود انسان که پاي صحبت او مي نشست لذت مي برد چون اطلاعات مذهبي اش خوب و داستانهاي زيادي بلد بود و نکات تاريخي فراواني ميدانست و سخنانش جنبه ارشادي داشت و همه علاقه مند بودند با او مصاحبت داشته باشند مخصوصا با مردمان مختلف که مراوده داشت خيلي اطلاعات کسب کرده بود او خيلي متدين بود و در مقدسات ديني تعصب ميورزيد هيچوقت نماز و روزه اش ترک نميشد چون اکثر مواقع در بيابان بود و هيچگاه جنب نميگشت و اگر براي غسل آب گرم هم پيدا نميکرد در هواي سرد با آب سرد غسل ميکرد و هميشه يک قرآن بغلي همراه داشت و به خواندن قرآن الفت زياد داشت در آن زمان ها در ساوجبلاغ دزد زياد بود و گوسفندان گله دارها را ميدزديدند، ولي چون او را مي شناختند گوسفندهاي او از دست برد دزدان مصون بود. چون او گاهگاهي به دزدان علنا چيزي ميداد و نمکش چشم آنها را ميگرفت.

 

بگذريم آنها که بهار به ساوجبلاغ ميرفتند تا يکماه که صحرا هنوز خوب علف در نياورده بود گوسفندها تعليف کنند خيلي به آنها سخت ميگذشت و از لحاظ خورد و خوراک در مضيقه بودند ولي کم کم که صحرا داراي علف ميشد وضع بهتري پيدا ميکردند گوسفندها را ميدوشيدن هم خورشت خود گله دارها در مي آمد و هم پنير درست ميکردند و مي بردند ميفروختند و پول ميگرفتند و دستشان باز بود بهار شير گوسفندها زياد بود دوشيدن گوسفند خود تخصصي ميخواست مثلا دوشيدن صد راس گوسفند کار آساني نبود اکثر گوسفنددارها ۶۰ الي هفتاد گوسفند بيشتر نميتوانستند بدوشند چون پستان گوسفندها پر از شير بود و موقع دوشيدن انگشتان سست و بازو درد ميگرفت دوشيدن ميش سخت تر از دوشيدن بز بود چون پستان ميش گرد و کوتاه و پستان بز کشيده و بلند است و همينطور چربي شير ميش سخت تر از چربي شير بز است ميش شيرش زودتر خشک ميشود يعني تا اواخر فصل تابستان بيشتر شير نميدهد ولي بز تا اواخر پائيز شير ميدهد گله دارهائيکه در دوشيدن گوسفند مهارت داشتند و شهرتي پيدا کرده بودند و حدود ۱۰۰ الي ۱۲۰ راس گوسفند را ميدوشيدند عبارت بودند از مرحوم کربلائي ايوب، علي بخشعلي، مسيب جوستاني، آقابزرگ پسر کربلائي اسحق، مشهدي محسن، کربلائي، مشهدي سميع.

 

البته من اين توضيحات و تشريحاتي را که ضمن زندگي پدرم ميدهم و اسمهاي اشخاص ديگر را مي آورم ضمنا قصدم اين است تا اندازه اي سيماي زندگي آن روزگار را بيان کنم و آنچه در گوشه نهان رفته آنرا عيان سازم و اتفاقات فراموش شده و ريزکاريهائيکه هيچوقت مورد توجه قرار نميگيرد در عين حال مهم است به رشته تحرير در آورم تا باقي بماند.

 

خلاصه دو ماه که از بهار ميگذشت هواي ساوجبلاغ گرم ميشد و علف صحرا رو به خشک شدن ميگذاشت و امکان ماندن گوسفند در آنجا کم ميشد و علامت حرکت آنها آن بود که خار مغيلان و بزبان آنها ورک که گل ميکرد موقع حرکت بود حرکت آنها از ساوجبلاغ تا به کوه برسند تقريبا يک هفته طول ميکشيد منزل به منزل حرکت ميکردند و هر روزي در نقطه اي گوسفندها را ميدوشيدند رسيدگي به شير گوسفندها و حمل اثاث در طول راه بسيار کار مشکلي بود مخصوصا اگر در راه هوا باراني بود مصيبتي بود زمين خيس و گلي لباسها خيس اياب و ذهاب مشکل نشستن و خوابيدن دشوار و از هر لحاظ با مکافات همراه بود آنها قبل از حرکت از ساوجبلاغ پشم گوسفندان ميش را ميگرفتند و بزبان خودشان آنها را برش ميکردند برش کردن گوسفندها هم خود کار سختي بود زيرا حدود دويست راس ميش را مي بايد در مدت يکي دو روز برش ميکردند و اين کار هم تخصصي ميخواست کار هر کسي نبود بعضي ها در اين کار وارد بودند گوسفندها را مي خوابانيدند و دست و پاي آنها را مي بستند و با نوعي قيچي که دو تيغه بلند بود و از هم جدا بودند که موقع کار آنها را بهم متصل ميکردند و آن قرخلق نام داشت سريع پشم گوسفندان را ميگرفتند آنها سر دو تيغه را داخل پشم گوسفند فرو ميکردند و دو طرف آنرا با دست گرفته فشار ميدادند و به رديف ميبريدند و جلو ميرفتند و طرف آبي کنارشان بود که اگر قيچي حالت چسبندگي پيدا ميکرد سر قيچي را آب ميزدند ميش ها را سالي دو مرتبه برش ميکردند يکي در بهار موقع رفتن به کوه و يکي در پائيز موقع آمدن از کوه ولي بزها را سالي يکبار برش ميکردند آنهم وسط تابستان ولي گوسفندان لاغر را برش نميکردند.

 

بگذريم آنها که از ساوجبلاغ به کوه مي آمدند کوههاي اصلي که جاي آنها بود هنوز از برف پوشيده بود آنها يک کوه وسط راه را براي حدود يکماه اجاره ميکردند در حقيقت پيش کوه بود يکماه در آنجا مي ماندند بعد به کوه اصلي ميرفتند در کوه هم براي اينکه علف کوه را به ترتيب بچرانند از پاي کوه تا سرکوه هر ۲۰ روز جا عوض ميکردند و هرجا را يورد ميگفتند و هر يورد نام مخصوصي داشت يورد به اين ترتيب بود که در يک جاي هموار نزديک به آب دو طرف يک فاصله به عرض چهار متر را دو دايره به قطر ۵/۱ متر و به ارتفاع يک متر سنگ چين ميکردند و روي آن سنگ چين چادر ميزدند و آنجا در حقيقت خانه آنها بود گاهي سه الي چهار چادر ميزدند چادر و وسائل و خوار و بار جارو جاي شير، چادر جاي نشستن و خوابيدن هر کدام جدا بود چادرها اغلب از موي بز بافته شده بود که به طرز دو طرف شيرواني و بطور مربع مستطيل روي زمين نصب ميشد که حاوي وسائل و شير بود و همچنين چادرهاي پارچه اي که گنبدي شکل و بطور دايره روي زمين نصب ميشد و جاي نشستن و خوابيدنشان بود خلاصه فاصله بين چادرهاي دو طرف به فاصله نيم متر نيم متر سنگ مرتفعي کار ميگذاشتند که جاي نشستن بود آنها که گوسفندها را ميدوشيدند روي آن سنگها مي نشستند و ديگ بزرگي را جلو خود قرار ميدادند و گله را از يک طرف آن مي آوردند و کم کم دوشيده شده از طرف ديگر بيرون مي رفتند گوسفندها را دوبار در روز ميدوشيدند يکي صبح موقعيکه آفتاب پهن ميشد پس از دوشيدن براي چرا ميرفتند و اين چراندن را که تا عصر مدتش بود الايش ميگفتند الايش وانها معمولا از آنها که شب گوسفندها را مي چرانيدند مهارتشان کمتر بود و سگهاي گله هم با آنها نميرفتند سگها در روز اطراف چادرها خوابيده و استراحت ميکردند دوشيدن صبح را صبح دان و دوشيدن بعداز ظهر را بعد ازظهردان ميگفتند گوسفندها که از الايش بر ميگشتند و بعداز ظهردان دوشيده ميشد براي چراي شبانه ميرفت آنها که شب پهلوي گوسفندها ميرفتند آنها را شوچوپانها شولاي خود را تا کرده و داخل آن سفره نان خود و مقداري پنير که در  تنگ کوچکي که از پوست بزغاله بود گذاشته بودند و با ريسمان بسته کول ميکردند شولا نمدي بود با اندازه طول قد آدم که دو طرف آنرا تا وسط تا کرده بودند و بالاي تاها بهم متصل بود موقع سرما آنها را کول ميکردند و موقع خواب داخل آن ميخوابيدند خلاصه شوچوپان که شولاي خود را به پشت مي بستند سگها را صدا زده و همراه خود ميبردند و گوسفندها را حرکت ميدادند اگر سگي همراه گوسفند نميرفت آنها که سر چادر بودند سگ را با چوب ميزدند تا برود سگها هم خوب و بد داشتند بعضي سگها خيلي شجاع بودند و هميشه همراه گوسفند ميرفتند و با گرگ در مي افتادند و معروفيت پيدا ميکردند و صاحبان آنها هم آنها را دوست داشتند و به عکس بعضي از سگها تنبل و ترسو بودند و با گوسفندها نميرفتند که صاحبان آنها را از خود دور ميکردند براي سگها اطراف بره در زمين چاله هائي کنده بود که غذاي سگها را در آن چاله ها ميريختند شوچوپانها گوسفندها را تا پاسي از شب ميچرانيدند بعد در جاي مناسبي که زمين نسبتا گودي بود ميخوابانيدند اين خوابانيدن را گهره ميگفتند پس از خوردن شام و مقداري خوابيدن گوسفندها بلند شده و راه مي افتادند.شوچوپانها آنها را به چرا ميبردند و اين چرا را الاکر ميگفتند اين الاکر هم براي شوچوپان کار دشواري بود پس از الاکر دو مرتبه گوسفندها را مي آوردند در گهره ميخواباندند تا سفيده صبح بعد آنها را حرکت داده به چرا ميبردند.

 

آفتاب که بيرون مي آمد آنها را براي دوشيدن به طرف چادرها مي آوردند معمولا بچه هاي ده پانزده ساله را براي راندن گوسفندان بطرف بره براي دوشيدن ميبردند و آنها را براران ميگفتند شوچوپانها پس از دوشيده شدن گوسفندان در صبح ميرفتند و ميخوابيدند چون شب نخوابيده بودند شيرها را پس از دوشيدن پيمانه ميکردند و بهم قرض ميدادند هر کدام به اندازه نسبت شير گوسفندش نوبت شير براي هر شريک از سه روز تا ده روز ممکن بود باشد روزهائيکه نوبت سهم شير مال کسي بود مي بايد شيرهاي خود را رسيدگي ميکرد شيرها را پس از دوشيده شدن در داخل ديگها با پارچه صافي که آن را پرزو ميگفتند صاف ميکردند و مايه شير ميزدند و پس از ساعتي شير بسته ميشد بعد آنرا با دست بهم ميزدند و آهسته آهسته دست روي آن ميگذاشتند و آب آنرا مي کشيدند و در ظرف ديگر ميريختند آب کشيده شده را لوراو ميگفتند و پنير سفت شده را با کارد به اندازه قالب هاي بزرگ مي بريدند و به رديف داخل جوال ميچيدند و لا به لا نمک فراوان ميپاشيدند و آنرا در جاي سرد قرار ميدادند پس از پر شدن جوالها آنها را بار قاطر کرده براي بردن به قزوين يا تهران براي فروش تا پاي ماشين حمل ميکردند مقداري شير را هم هر روز براي خوراک خودشان ماست درست ميکردند و آن ماست داخل ديگ بود گاهي شيرها را چرخ ميکردند يعني خامه آنرا ميگرفتند و داخل پوست ميريختند و در جاي خنک قرار ميدادند بعد آنرا صبح زود در حاليکه هوا خنک بود داخل ديگ ميريختند و با دست آنقدر بهم ميزدند که دوغ آن جدا و کره آن جدا ميشد بعد کره ها را داخل خيک ريخته براي فروش ميبردند و دوغ آنرا ميپختند و کشک درست ميکردند و اما لوراورا در ديگ بزرگي بنام برکر ميريختند و زير آتش ميکردند و مرتب بهم ميزدند تا کف ميکرد و کف آنرا با کفگير بلند مسي ميگرفتند پس از گرفتن کف روي آب بسته ميشد و طبقه ضخيمي درست ميشد و بعد شروع به غليدن ميکرد به محض غليدن بايد با کفگير آن طبقه بسته شده را که لور نام داشت از روي ديگ جمع آوري کرده و در ظرف ديگري ميريختند چون اگر جوشيده ميشد خراب ميشد لور را پس از سرد شدن يا با غذا ميخوردند يا آنرا داخل خيک لابلاي پنير خوراکي ميريختند.

 

براي آتش درست کردن تهيه هيزم هم خود يک کاري بود که هر روز بايد شخصي آنرا انجام ميداد آن شخص تيشه خارکني و ريسماني را بر ميداشت و به جاهاي دور دست ميرفت و ريشه گياهان و بوته ها را ميکند و کولباري مي بست و به سر بره مي آورد البته پدرم مرحوم مشهدي آقارضا و عمويم مشهدي يعقوبعلي و بعضا عمويم مشهدي سميع که در رابطه با کار گوسفندداري هميشه بودند حدود مدت سي سال اشخاصي را ساليانه اجير ميکردند تا کمک آنها باشند افراديکه از ابتدا در خانواده ما هر کدام در مدتي اجير شده بودند ميتوانم به اين شرح نام ببرم مشهدي علي اشرف خودکاوندي، فرضعلي خودکاوندي، عليگل خودکاوندي، هيبت اله ديزاني، پسرش اسماعيل ديزاني، سيد قدير پراچاني، شعبان جوستاني پسران شعبان جوستاني، تاجدالدين پسر مشهدي حسن کرودي، عزيز کرودي، عينعلي برادر مشهدي رمضان کرودي سبحان پسر خدامراد کرودي، اکرم کرودي، عباس پسر اکرم کرودي، محمد پسر اکرم کرودي، رضاقلي پسر اکرم کرودي، اصغر پسر نامدار کرودي، ميرزا آقا پسر نامدار کرودي، صفر جريناني، محمد جان سگراني فرهاد سگرانچالي، مولي پسر علي اوسط بزجي، علي اوسط بزجي، رضاعلي بزجي و قبلا کربلائي نبي کرودي.

 

ناگفته نماند که بهار که گوسفندها به کوه ميرفتند بره بزغاله ها از گوسفندها جدا بودند و دو نفر به نام بره بان پهلوي آنها بودند بره بانها هر روز مي آمدند سر بره و نان و خورشت خود را بر ميداشتند و ميرفتند پهلوي بره ها و هر دو روز در ميان بره بزغاله ها را از نزديک بره مي آوردند و صاحبان گوسفندها آنها را بررسي ميکردند اواخر تابستان بره هاي نر اضافي را ميفروختند بعضي بره هاي نر را اخته نميکردند و آنها را براي بارور کردن گوسفندها ماده باقي مي گذاشتند نرها هفت الي هشت سال باقي مي ماندند و هيکلي قوي و درشت پيدا ميکردند و همچنين بعضي بزغاله را اخته نميکردند باز آنها را براي باردار کردن بزها نگهميداشتند آنها هم درشت و قوي هيکل ميشدند و آنها را کل مي گفتند. نرها و کل ها تا پائيز داخل بره و بزغاله بودند ماه آخر تابستان نر و کل ها را از داخل بره و بزغاله جدا ميکردند و داخل گوسفندها ميريختند تا گوسفندان بارور شوند مدت بارداري گوسفندها حدود پنج ماه بود که گوسفندها حدود اول بهمن ماه شروع به زائيدن ميکردند همراه گله بز ريز و بزرگ و قوي هيکل بود که آنرا کل يا سيس ميگفتند و آن هميشه جلو گله حرکت ميکرد پشت سر او بزها و پشت سر بزها ميش ها راه ميرفتند به دلايلي مرگ و مير براي گوسفندها بود مثلا سم آنها زخم ميشد و کرم مي افتاد بعضي مداوا ميشدند و بعضي ميمردند يا شاش بند ميشدند يا علف خيلي تر ميخورد ميمردند يا شاش آنها تبديل به خون ميشد يا به مرض سرفه دچار ميشدند که آنرا شش ميگفتند يا پاي آنها مي شکست يا پستانشان زخم ميشد يا در موقع چرا از سراشيبي کوه سنگ پرت ميشد و به آنها ميخورد اين نوع گوسفندها را کل و شل ميگفتند و بعضا سر آنها را مي بريدند کل شل ها در اطراف چادرها بودند و موقع حرکت گله آنها مزاحم بودند در بعضي مواقع گوسفنددارها بره يا بزغاله نري را سر ميبريدند و از گوشت آن استفاده ميکردند ولي بره و بزغاله ماده را نگهميداشتند تا به گوسفندها اضافه شود يا جاي گوسفندهاي تلف شده را بگيرد.

 

محل نگهداري گوسفندان در ساوجبلاغ دهات بين قزوين تا کرج و از کوه تا جلگه رود شور سمت جنوب بود و هر گله داري در دهي بود و همچنين محل تعليف گوسفندها در کوه کوههاي طالقان و کوههاي طرف گچسر و کلاردشت بود که اين کوه ها که هر کدام مربوط به دهي بود از صاحبان آن اجاره ميکردند مثلا کرکبود کوه مال ده کرکبود نويز کوه مال، ده نويز، کوه رمضان دره مال ده جوستان و بزج کوه کلوان مال ده گوران کوه دمچه مال ده پراچان کوه حصار چال کوه ماشنو مال ده جوستان و از همين قبيل گوسفنددارها با هم دو الي چهار نفر شريک ميشدند آنها که گوسفندانشان زيادتر بود شرکاء شان کمتر بود و آنها که گوسفندانشان کمتر بود تعداد شرکاء بيشتر بود اجاره کوه يا ساوجبلاغ را به تعداد گوسفندان مي پرداختند در ميان شرکاء آنکه بيشتر گوسفند داشت سربنه بود و ساوجبلاغ و کوه را او اجاره ميکرد و شرکاء ديگر از او متابعت ميکردند او ميتوانست کسي را شريک بگيرد يا او را از شراکت کنار بزند سربنه ها در اجاره کردن کوه يا ساوجبلاغ با هم رقابت ميکردند و سعي ميکردند خود را از ديگري برتر نشان دهند ولي صاحبان کوه ها يا دهات ساوجبلاغ کمتر در معرض اين رقابت ها قرار ميگرفتند و بهتر آن ميدانستند که مستاجر شناخته شده و آشناي خود را هميشه نگهدارند ولي گاهي اين رقابت با دادن پول خيلي بيشتر موجرها را به طمع مي انداخت و مورد اجاره را گاه براي اين و گاه براي آن اجاره خط مينوشتند و اين کار موجب نزاع و زد و خورد زيادي ميشد يا بعضي گوسفنددارها مواجه با نداشتن جا شده به سختي دچار ميشدند و مجبور بودند گوسفندهاي خود را در جاهاي نامناسبي نگهدارند و گوسفندهايشان تلف ميشد و خيلي خسارت ميکشيدند پدرم هيچوقت سربنه نبود و در اين رقابت ها شرکت نميکرد با اينکه ميتوانست اين کار را بکند ولي همه دوست داشتند او را شريک خود بگيرند چون شريکي بي دردسر و وظيفه شناس بود در صورتيکه بين بعضي از شرکاء وسط سال سر چيزهائي اختلافشان شده با هم دعوا ميکردند و از هم جدا ميشدند.

 

پدرم در موقع گوسفندداري تا جائيکه اطلاع دارم با اين اشخاص بود محمود کرودي، کربلائي ايوب کرودي، حاجي محمود بزجي، کربلائي عباس سگرانچالي، مشهدي حسينعلي کرکبودي، مشهدي علي کرودي، کربلائي اسحق کرودي، حاجي ابوطالب کرودي، البته بين آنها بد و خوب و اشخاص با گذشت و بي گذشت بود و با هم تفاوت داشت گوسفندداران آن زمان طالقان تا جائيکه اطلاع دارم اشخاص زير بودند: مشهدي عليجان زيدشتي، حاجي ابوالبشر شهرکي، کربلائي کريم خان هرنجي، کربلائي حيدر زاهدي خسباني، سيد قربان جريناني، کربلائي سيف علي خسباني، حاجي عزيزاله بزجي، حاجي ميرزا بزجي، حاجي طهماسب بزجي، حاجي آقا بزجي، حاجي محمود بزجي، مشهدي محمد قلي نويزکي، کربلائي قلي اوانکي، کربلائي صالح اوانکي، اسحق اوانکي، کربلائي عباس سگرانچالي، مشهدي اسمعيل سگرانچالي، حاجي عقيل سگرانچالي، علي آقا سگرانچالي، مشهدي احسن اله سگراني، امان اله وشته اي، ملا رمضان گوراني، قربان گوراني، نامدار خچيره اي، فرخ اله حشاني، کربلائي شيرعلي بزجي، حبيب اله سگرانچالي، خداقلي گته دهي، اشرف کرودي، ميرزامحمد کرودي، نجيب اله بزجي، محسن و کاظم علي بزجي.

 

در زمان پدرم که ما گوسفند داشتيم هر دو روز الي سه روز خانه ما زنها نان مي بستند هر وقت حدود ۱۰۰ الي ۱۲۰ نان بسته ميشد و آنرا پيچه کرده به کوه مي بردند آنها هم در اين رابطه از زحمت گوسفندداري دور نبودند. يکي از لذت هاي دوران گوسفندداري براي خانواده ما اين بود موقعيکه گوسفندها ميخواستند از ساوجبلاغ به کوه بروند از ملک کرود ميگذشتند يکسال در مزرعه کراحسن و غصه خورچال و يکسال در مزرعه کلامسر گوسفندها را ميدوشيدند و شيرها را زنها داخل افتو ريخته به ده مي آوردند و از ده به ديدن گوسفندها ميرفتيم و براي آنهائيکه همراه گوسفندان بودند نهار درست ميکردند آنها هم تا اندازه اي خوشحال بودند که به ده آمده بودند يکي دو نفر از آنهائيکه در ده بودند حتي براي نصف روز هم بود پيش گوسفندها ميرفتند تا آنها که پيش گوسفندها بودند اقلا در آن مدت در خانه باشند پدرم در مدت گوسفندداري غير از زمستان هر دو ماه يکبار به مدت دو سه روز به ده مي آمد باز ميرفت لباس هاي ايشان را مي آوردند ده مي شستند و گاهي هم اين کار امکان نداشت خودشان آنها را مي شستند.

 

خلاصه اينکه گوسفندداري کار بسيار پرمشقت بود و هميشه بايد مانند نظامي سر پست دنبال آنها مي بودند ولي در عين حال با حشمت و وقار همراه بود و انسان را شجاع و بلند همت و با سخاوت بار مي آورد من زندگي عمويم مشهدي يعقوبعلي را در ضمن زندگي مرحوم مشهدي آقارضا بيان داشتم براي آن بود که آن دو زندگي تقريبا مشترکي داشتند مشهدي يعقوبعلي بعد از پدرش کربلائي خليل پيشکار زندگي بود و رتق و فتق امور با او بود خريد و فروش هز چيزي در خانواده ما و بستن قراردادها با او بود و او مسر و مدير با کفايتي بود هميشه همراه دو قاطر بود بوضوح خوراک آنها و وسائل آنها ميرسيد خيلي چست و چالاک بود در گرما و سرما و شب و روز و برف و باران در مسافرت بود خلاصه زحمت بسيار ميکشيد واقعه اسفباريکه براي پدرم پيش آمده بود آن بود که قاطري داشتيم چموش در فصل تابستان عمويم مشهدي يعقوبعلي ميخواست آنرا نعل کند و پدرم پاي قاطر را گرفته بود ضمن نعل کردن قاطر تکان داد پايش را از دست پدرم بيرون آورد و لگدي محکم به شکم پدرم زد که او در حال اغما افتاد و رنگش سياه شد همه خانواده ما ناراحت و گريان شديم تا زني به نام ماه جبين که عيال ملاذبيح اله بود و تجربه طبابت داشت چون برادر آن خانم به نام عارف در ده کوئين طبيب بود او گفت روغن را سرخ کنند و در حاليکه نيم سرد ميشود در حلق او بريزند اينکار را کردند پدرم خون استفراغ کرد و حالش بهبود يافت ولي همان باعث شد که بعد از آن واقعه تا زنده بود از درد سينه و تنگي نفس رنج ميبرد و شايد هم همان علت درگذشتش شد.

 

در باره سخاوت پدرم عرض کنم که بياد دارم حدود سال ۱۳۲۵ خورشيدي بود که من براي براراني به کوه رمضان دره پهلوي گوسفندها رفته بودم البته پدرم هم آنجا بود چند نفر مسافر که اهل ده کولج و حسن جون بودند ميخواستند به تنکابن بروند چون يکي از راه هاي طالقان به تنکابن از آن محل ميگذشت عصرهاي روز بود آن مسافرين آمدند از کنار چادرهاي ما بگذرند ولي چون نزديک غروب بود و گردنه کوه را در پيش داشتند ميخواستند شب را کنار چشمه ايکه نزديک چادرهاي ما بود بمانند و باز صبح حرکت کنند اتفاقا آن مسافر کولجي که مرد تنومندي بود و عيالش و يک پسر حدود ۱۶ ساله اش و همچنين يک دختر حدود ۱۳ ساله اش همراه بود بطوريکه گفتند او آقارضاي کولجي بود که تقريبا اسمش شناخته شده بود پسر کربلائي اسحق بنام آقابزرگ که از رفقاي بزرگ در گوسفندداري بود آن آقارضا را شناخت و خيلي به او تعارف کرد که شب را در سر چادرش بماند و ظاهرا آن آقارضاي کولجي مرد چيزداري بود و آنها هم ماندند مسافر ديگر که پيرمردي از سادات حسن جون بود و عمامه سبزي بر سر داشت و شال سبزي به کمرش بسته بود و پالتو مشکي پوشيده بود سوار الاغي بود ولي سکته کرده بود و يک طرف بدنش رعشه داشت و چشم همان طرف بدنش هم حالت دريدگي پيدا کرده بود که از آن آب ميريخت بطوريکه نگاه کردن به او در انسان حالت بي رغبتي مي آورد و اسم اين مرد سيد جلال بود و پيرزني هم پياده همراه او بود و الاغ را ميراند عيالش بود .معلوم بود مردمان فقيري هستند موقعيکه آقا بزرگ با آقارضاي کولجي صحبت ميکرد و آنجا کمي با چادرها فاصله داشت پدرم از سرچادرها ناظر بود آقارضا کولجي با مشهدي آقابزرگ بطرف چادرها روانه شدند ولي او تعارف مختصري به سيد جلال کرد و او را محکم براي ماندن نگرفت و سيدجلال با زنش تقريبا به حال ناکامي به راه خود ادامه دادند پدرم که اين منظره را مشاهده کرد خيلي ناراحت شد و به مشهدي آقابزرگ گفت آن آقا کي بود که رفت آقارضا کولجي که با پدرم احوالپرسي ميکرد جواب دادن آن آقاسيد جلال حسن جوني بود پدر گفت چرا آنها نيامدند مشهدي آقابزرگ و آقارضا کولجي جوابي ندادند پدرم که چنين ديد بطرف آنها دويد پس از سلام و احوالپرسي خيلي تعارف کرد و بند الاغ سيد جلال را گرفت و بطرف چادرها آورد و خيلي احترام به آنها کرد و جاي آنها را داخل چادر خود درست کرد و براي آنها چاي درست کرد و شام هم به آنها پلو با خامه داد و تا پاسي از شب با آنها صحبت ميداشت و صبح خيلي زود آنها را از خواب بيدار کرد پس از صبحانه دادن به آنها گفت آقا کيسه همراه داري گفت نه پدرم از خودش يک کيسه کرباسي سفيد را تا نيمه ماست ريخت که حدود پنج کيلو ميشد و دو قالب پنير که هر قالب آن حدود سه کيلو بود داخل سفره آنها گذاشت و باز حدود يک کيلو کره هم توي باديه مسي که همراه داشتند ريخت و روي آن نان گذاشت و از آنها خيلي عذر خواست و خداحافظي کردند و رفتند چون آنها رفتند من که زمستان اولي بود که به تهران رفته بودم و تابستان به ده برگشته بودم و نرخ و نواي شهر را ديده بودم اين بذل و بخشش خيلي براي مهم جلوه کرد و آنرا يک نوع اسراف به حساب آوردم و پيش خود آن موقع حساب کردم حدود ۱۵۰ تومان جنس بود که پدرم به آن سيد داد در حاليکه من در تهران روزي ۵ ريال حقوق گرفته بود و آن برابر ده ماه حقوق روزانه من ميشد پس به خود جرات دادم و به پدرم گفتم اينها که شب را اينجا ماندند و شام و چاي و صبحانه خوردند و اقلا ميخواست چيزي بدهي کمتر ميدادي به نظر شما اين کار بهتر نبود. تا اين حرف را او از من شنيد اخم هايش تو هم شد و با عصبانيت به من گفت اين فضوليها به تو نيامده اين هنوز از دسترنج کار خودم مي باشد هر وقت تو خودت چيزدار شدي از اين کارها نکن که من شرمنده و خاموش شدم اصولا پدرم را عقيده بر اين بود که کسيکه از کنار گله گوسفندي رد ميشود اميد دارد مي بايد يا به او چيز مي خورانيد و يا به او چيزي داد تا راضي باشد باز ميگفت اين تصور غلط است اگر ما از مالمان بذل و بخششي کنيم از مال ما کم ميشود بعکس خدا از جاي ديگر بيشتر از آن را به ما ميدهد روي همين نظريه تا او زنده بود گوسفندان ما مرتب در حال زياد شد بود و زندگي ما رونقي خاص داشت.

 

پدرم به نماز خيلي اهميت ميداد غير از نمازهاي فريضه نيمه هاي شب بر ميخواست و همه ساله در نقاط مختلف کوههاي البرز نماز ميخواند و با خداي خود به راز و نياز مشغول ميشد و آهسته آهسته با صداي سوزناک با خدا مناجات ميکرد و دعا ميخواند من که گاهي در آن حالت از خواب بيدار ميشدم ولي در داخل روانداز خود غنوده بودم از آن زير به او نگاه ميکردم آسمان شب در کوه خيلي صاف و ستاره ها ميدرخشند آنجا سکوت مطلق است کوهها يکي بعد از ديگري سر از زمين بر آورد سايه و روشن هاي آنها داراي عظمت و شکوه بي مانندي است راز و نياز کردن به درگاه خدا و مناجات نمودن در آن فضاي با شکوه مخصوص عارفان است البته ديگران هم از رفقاي او در کنار او بودند که شب تا به صبح ميخوابيدند و از جاي خود جم نميخوردند و حتي نمازهاي يوميه شان را يا نمي خواندند يا به زور ميخواندند پدرم به روحانيون و به سادات و به دراويش خيلي علاقه مند بود سرانجام پدر پس از سپري کردن يک زندگي همراه با دشواري در حاليکه من سال دوم نظام وظيفه خود را ميگذرانيدم در نيمه شب دوشنبه چهارم بهمن ماه ۱۳۳۲ شمسي دار فاني را وداع گفت خدايش رحمت کند.

 

 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید