داستان مرحوم سید یحیی اورازانی

مرحوم سيد يحيي اورازاني

 

که من او را ديده بودم با پدرم آشنا بود و با او رفاقت داشت چون پدرم به سادات علاقه خاصي داشت و در حد توان به آنها کمک ميکرد. سيد يحيي مردی صاحب باطن و سيدی متدين و جليل القدر بود ......... بقیه در ادامه مطلب

ميگويند او سالي از راه کوه انگوران ميخواست به کلاردشت برود .آخر فصل پائيز بود. به (ده در) که رسيد هوا ابری شد و شروع به باريدن برف کرد .اهالي آن ده به او گفتند از اين جا نرو تلف ميشوی چون اين هوا را که ما مي بينيم خيلي برف مي آيد ولي او اهميت نداد الاغش را سوار شد و تا نزديک گردنه  رفت وديد به حدی برف مي آيد که نميتواند حرکت کند. توبره الاغش را که داخل آن علف بود به سر الاغ بست و چون شب  شده بود به رو روی زمین خوابید . خود او هم اين جريان را تعريف می کرد  ومی گفت من که دمر روی برف خوابيدم برف آمد روی من را پوشانيد .ديدم گرمم شده است مقداری نان کلفت بنام (کلاس) در بغل شالم بود .

چون گرسنه شده بودم مقداری از آن را خوردم و در همان حال خوابم برد. ديگر نفهميدم چه شد تا اينکه بيدار شدم ديدم به حدی روی من سنگين است که نمی توانم بلند شوم به سختی خود را تکان دادم و بلند شدم و از زير برف بيرون آمدم ، ديدم صبح شده و هوا صاف است و بيش از يک متر و نيم برف باريده است و الاغم مرده است . من به طرف روستای دهدر حرکت کردم و به سختی خود را به آنجا رسانيدم .مردم که مرا ديدند گفتند تو دیشب توی اين برف چطور زنده ماندی؟ من که شرح واقعه را گفتم آنها لباسهای مرا به عنوان تبرک پاره پاره کردند و عده ای با من آمدند و رفتیم آنجا بار الاغ را با من آوردند.

باز ميگويند همين سيدیحیی سالي به ده گوران آمده بود و در آنجا تقاضای مال جد کرده بود و عبداله گوراني که او را نور عبداله ميگفتند با او دعوا کرده بود و او را کتک زده بود و شال سبز او را گرفته و به جد او بد گفته بود .سيديحيي خيلي ناراحت شده بود و شروع کرده بود به گريه کردن و گفته بود اگر من سيد هستم جدم انتقام مرا از تو ميگيرد .عبداله باز به جد او توهين کرده بود گفته بود برو از جدت بخواه هر کاری ميخواهد بکند. که سيديحيي دلش سوخته بود و با حالت گريه گفته بود يا جدا من ميخواهم معجزه تو را ببينم بعد به ده اورازان برگشته بود. شب بالای ده گوران طرف اورازان که مزرعه ای سرسبز بود و عبداله گوراني در آنجا باغي داشت زمين شکست و زير و رو شد و باغ نابود گرديد و همان شب عبداله دلش درد گرفت و به حال مردن  افتاد  .صبح رفتند اورازان رضايت سيديحيي را بدست آوردند تا درد دل عبداله گوراني خوب شد و آن مزرعه خراب شده را سيديحيي خراب ناميدند.

 

برگرفته از کتاب دیده ها و شنیده ها  نوشته مرحوم حبیب اله برنگی

 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید