خاطره سیل غیر منتظره

سال 1325 بود و من حدود 14 سال داشتم. اواخر فصل بهار بود و مصادف شده بود با بيست و يکم ماه مبارک رمضان. من و عمويم مشهدی سميع و عمه ام مشهدی آسيه رفته بوديم امامزاده معروف به تکيه جوستان زيارت.  مشهدی بهرام هم با ما بود ما دو قاطر برده بوديم او هم يک قاطر داشت که سوار شده بود.  زيارت کرديم و برگشتيم طرف عصر بود و هوا خوب و آفتابي بود ولي کوههای طرف شمال جوستان را  ابر گرفته بود. ما از پل رودخانه وسط ده جوستان آمديم اينطرف نزديک پل مغازه ای بود همراهان من جلو آن مغازه ايستادند چيزی بخرند من گفتم تا شما اينجا ايستاده ايد من ميروم قدری پائينتر برای قضای حاجت.  گفتند برو من رفتم پائين کنار رودخانه نشستم روی من بطرف جلو رودخانه و آب صاف بود ناگهان ديدم پشت سر من صدائي آمد مانند خرناسه سگ می آید. بر گشتم  ديدم حدود شش متر بالاتر از من رودخانه بصورت سيل حدود دو متر بالا آمده و در حال حرکت است و در جلو خود شاخه درختان و بوته ها و خار و خاشاک را مي آورد و بادی از جلو آن ميوزد.  من ترسيده برخواستم و فرارکردم. لحظه ای بيش نگذشت ديدم حدود سه متر اينطرف تر از آنجا را که من نشسته بودم سيل فرا گرفت. سيل مهيب و ترسناکي بود که سنگهای بزرگ را ميغلطانيد همه آمده بودند کنار رودخانه آنرا تماشا ميکردند من خيلي ترسيده بودم. خدا خيلي به من رحم کرد اگر آن صدا را نشنيده بودم سيل مرا هم با خود برده بود. هيچوقت آن خاطره را فراموش نميکنم.

به نقل از کتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی طالقانی