دیده ها و شنیده ها

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود واز آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دورو بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

سال 1325 بود و من حدود 14 سال داشتم. اواخر فصل بهار بود و مصادف شده بود با بيست و يکم ماه مبارک رمضان. من و عمويم مشهدی سميع و عمه ام مشهدی آسيه رفته بوديم امامزاده معروف به تکيه جوستان زيارت.  مشهدی بهرام هم با ما بود ما دو قاطر برده بوديم او هم يک قاطر داشت که سوار شده بود.  زيارت کرديم و برگشتيم طرف عصر بود و هوا خوب و آفتابي بود ولي کوههای طرف شمال جوستان را  ابر گرفته بود. ما از پل رودخانه وسط ده جوستان آمديم اينطرف نزديک پل مغازه ای بود همراهان من جلو آن مغازه ايستادند چيزی بخرند من گفتم تا شما اينجا ايستاده ايد من ميروم قدری پائينتر برای قضای حاجت.  گفتند برو من رفتم پائين کنار رودخانه نشستم روی من بطرف جلو رودخانه و آب صاف بود ناگهان ديدم پشت سر من صدائي آمد مانند خرناسه سگ می آید. بر گشتم  ديدم حدود شش متر بالاتر از من رودخانه بصورت سيل حدود دو متر بالا آمده و در حال حرکت است و در جلو خود شاخه درختان و بوته ها و خار و خاشاک را مي آورد و بادی از جلو آن ميوزد.  من ترسيده برخواستم و فرارکردم. لحظه ای بيش نگذشت ديدم حدود سه متر اينطرف تر از آنجا را که من نشسته بودم سيل فرا گرفت. سيل مهيب و ترسناکي بود که سنگهای بزرگ را ميغلطانيد همه آمده بودند کنار رودخانه آنرا تماشا ميکردند من خيلي ترسيده بودم. خدا خيلي به من رحم کرد اگر آن صدا را نشنيده بودم سيل مرا هم با خود برده بود. هيچوقت آن خاطره را فراموش نميکنم.

به نقل از کتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی طالقانی

گويند اهالي کرکبود (در حدود 100 سال پیش یعنی حدود سال  1290شمسی)  دره آرد کندر را گندم و جو کشت کرده، در آنجا نهال نشانده بودند. بعلاوه  مزاحم رعايای کرود شده و آب گلوگاه را که برای مزارع کرود مي آمد از چشمه دره به سمت کشت خود روانه می کردند. اهالي کرود که فاصله مزارع آبي زارشان تا آنجا زياد بود در مضيقه افتاده بودند چون تا مي آمدند آب را مي بستند و آب به سرزمين آنها ميرسيد وقت نوبت آب آنها ميگذشت و زمين هايشان آب نميخورد .

در طالقان یک رگه نمک زیر زمینی وجود دارد که از مرز املاک وشته، جزن و ورکش در محل "سوسرک" شروع شده و از زیر رودخانه شاهرود تا مرز املاک کرود و سپشخانی  در محل "نمک سری صحرا" کشیده می شود.

مرحوم سيد يحيي اورازاني

 

که من او را ديده بودم با پدرم آشنا بود و با او رفاقت داشت چون پدرم به سادات علاقه خاصي داشت و در حد توان به آنها کمک ميکرد. سيد يحيي مردی صاحب باطن و سيدی متدين و جليل القدر بود ......... بقیه در ادامه مطلب

Persianv.com At site

پدرم مرحوم مشهدی آقارضا ميگفت

 

من جوان بودم سالي ميگفتند تعداد زيادی مار از پيغمبر کوه پشت آبيک حرکت کرده است و از آنجا به بعد آنها را در چند جا  از جمله در پشت ده صمغ آباد در ارژنگ روبروی شهرک و در پيناش وشته ديده بودند .حدود بيست روز بود که اين خبر شايع شده بود تا اينکه يک روز آمدند کرود وگفتند که مارها به گوران آمده اند و روزها مي آيند روی قبرستان گوران و شبها ميروند توی باغي که کنار آنجا است و پر از علف و درخت است. من هم چون جوان بودم با دو سه نفر از جوانهای هم سال خودم به گوران برای تماشای مارها رفتيم  وديديم عده ای هم اطراف قبرستان گوران به تماشا ايستاده اند. ما هم رفتيم و ديديم تعداد زيادی مار آنجا هست .يک مار باريک و کوچک سفيد که گردنش خط سبزی داشت و از پشت لبش تا دمش خط قرمزی داشت جلو آنها است و مارهای کلفت و سياه و خاکستری پشت او هستند .هروقت آن مار راه ميرفت آن مارها مانند جوی آبي پشت سر او موج ميزدند و راه ميرفتند و هروقت آو مي ايستاد آن مارها مانند جوی آبی که جلو آنرا ببندند پشت سر او مي ايستادند . تعداد این مارها حدود دو هزار بود و سه روز در آنجا بودند .بعد ديده نشدند تا اينکه گفتند آنها داخل آسياب خرابه ده نساء رفته اند .بعد باز آنها را نديدند تا اينکه گفتند آنها در سر کوه ديده شدند و از آن به بعد ديگر کسي سراغ آنها را نداد.

برداشت از کتاب دیده ها و شنیده ها نوشته مرحوم حبیب اله برنگی

مرحوم ملاميرزاجاني و مرحوم شيخ عليگل با هم دعوا داشتند و رفته بودند پيش حاکم طالقان شکايت کرده بودند. حاکم آنها را خواسته بود تا جريان را از ايشان پرسش کند. حاکم پشت ميز نشسته بود وآنها روبروی ميز حاکم کنار هم روی صندلي نشسته بود .......................

گویند مرحوم میرزا محمد علی نویزکی معروف به مکلا مردی دانشمند و شاعر مرثیه سرایی زبردست بود که مرثیه های پر محتوا و سوزناکی میگفت. قبر او کنار راه نویزک به خسبان است .

او بیمار شده بود و همان بیماری منجر به فوتش شد.عده ای از اهالی نویزک با او بد بودند . روزی شخصی به عیادت او میرفت و به چند نفر از آنها که با او بد بودند برخورد و به آنها گفت : شما نمیآئید به عیادت مکلا برویم؟ حالش خیلی بد است.

آنها گفتند ولش کن . آنمرد وقتی پیش مکلا رفت به او گفت : منکه به خدمت شما میآمدم  فلانی و فلانی را دیدم و به آنها گفتم به عیادت شما بیایند ولی آنها نیامدند . مکلا به او گفت : از قول من به آنها بگویید ( منکه میروم اما آن بی وجودی که پشت سر من نیاید کیست؟ )

برگرفته از کتاب دیده ها و شنیده ها نوشته مرحوم حبیب اله برنگی