حیرانی مردمان (شعر)

لازم است در مورد این شعر و شعر قبلیم توضیحی را حضور سروران عرض کنم:

اولا من قصد توهین یا به تمسخر گرفتن اصول نیک دینی و انسانی را ندارم بلکه میخواهم تلنگری به جان آندسته از افراد بزنم که که این اصول را به بازیچه گرفته و از آنها سوء استفاده مینمایند

ثانیا قصد من در گفتن این اشعار متوجه هیچ شخص یا فرد بخصوصی نیست و شخصیت ها فرضی هستند.

ثالثا  من خود سراپا عیب و نقص هستم  ولی مطمئن هستم کارهایی را که برشمرده ام خود عیب به شمار میروند و به فرموده حضرت امیر(ع) : منگر که گوینده کیست بنگر که گفتارش چیست.

امیدوارم در روز ( یوم تبلی السرائر) بنده و شما جزو ( یعرف المجرمون بسیماهم ) نبوده و مشمول ( یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی) گردیم.

حیرانی مردمان

گویمت این داستان تا بشنوی

تا ز هر صنفی کنون آگه شوی

مردمان در این زمان حیران شدند

مات و مبهوتند و سرگردان شدند

خود نمیدانند از چه زنده اند

یا برای چه به دنیا مانده اند

میخورند و میچرند و میبرند

میخرند و میکشند و میدرند

در برون از هم فراری گشته اند

از درون در بی قراری گشته اند

آن یکی کل باشد و از پر رویی

میزند او طعنه بر هر کم مویی

این یکی با پول دزدی رفته حج

وین ریایی میشود دولا و کج

این دو روزی آمده از روستا

به همه گوید دهاتی و گدا

آن یک از سهم برادر میخورد

آن برادر ارث خواهر میخورد

خواهرک با شوهر همسایه است

شوهرش در هر خلافی پایه است

مال بیچاره به دارا میدهند

مال دارا هم به یغما میدهند

آن پدر حمال فرزندان شده

بچه ها از مال او خندان شده

از گلوی خانواده می بُرد

پول آنرا ماهواره میخرد

دخترک چون دختر فغفور چین

خوبروی و شیک پوش و نازنین

صبح تا شب در بوتیک ها میپرد

مانتو های تاناکورا میخرد

مادرش مستخدم یک خانه است

دائما در کارهای سخت و پست

با سگش خوشحال و شادان میزید

باب او در سالمندان میزید

آن برای ثبت نام کربلا

تا توانسته است داده رشوه ها

این یکی حق یتیمان میخورد

بهر هر یک یک عروسک میخرد

صبح تا شب بر ندارد سر ز مهر

در صف اول همه هنگام ظهر

صبح عاشورا به یاد خیمه ها

ظهر عاشورا به فکر قیمه ها

آن یکی سرشار از مال ربا

سفره می اندازد از بهر ریا

کار باطل پوشش حق داشته

تخم ناحق در دل حق کاشته

آشکارا کار شیطان میکند

بعد توجیهش به قرآن میکند

مال مردم میخورد از راه کج

ماستمالی میکند آنرا به حج

روی خواهش های این نفس لعین

میکشد او پوششی با نام دین

که منم دین دار و باقی کافرند

آنکه چون من نیست از سگ بد ترند

اینچنین بگذشت حال مردمان

تا به سر آمد مر آنها را زمان

ناگهان پیک اجل از ره رسید

رنگ از رخسار این مردم پرید

نه درم ماند و نه مال و خانه ای

پوچ شد آن هیبت افسانه ای

هر کسی در پیشگاه عدل او

حاضر آمد بی مجال گفتگو

گفته آمد چه به پیش آورده اید

که اینچنین ناراحت و افسرده اید؟

یک بگفتا من همه غرق گناه

سجده سازم پیش تو در سجده گاه

باز گردانم به دنیا ای صنم

بعد از این باشد که من نیکی کنم

آن دگر گفتا که این بار حسد

گردنم بشکست حبلٌ من مسد

این بگفتا حق مردم خورده ام

عذر آنرا پیش تو آورده ام

هرکسی عذری بیاورد از گناه

که چگونه عمر خود کرده تباه

ناگهان از سوی حق آمد خروش

کای دغل کاران بد گوهر خموش

گر به دنیا خلق ما اغفال شد

حیله تان در پیش ما ابطال شد

در گه ما جای این بازیچه نیست

آنکه ما را مکر سازد گو که کیست؟

ما ز احوال شما غافل نه ایم

ما طرفدار خط باطل نه ایم

جملگی تان اندر این آتش روید

هیمه و سنگ و گل آتش شوید

آتش قهرم چشید ای ناکسان

خشم من را حس کنید از عمق جان

نعمت من را تبه بگذاشتید

وعده هایم را عبث پنداشتید

در خوشی بودید و غافل زآنکه ما

در کمینم از ورای پرده ها

ظلم نبود اینچنین رفتار ما

میدهیم اعمالتان را ما سزا

ای برادر تو بخوان این داستان

تا نخواهی طی کنی تکرار ان

علی برنگی 12/1/1387


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید