ماجرای حج رفتن یکی از آشنایان

ماجرای حج رفتن یکی از آشنایان

زآشنایان یک نفر رفتی به حج

لیک راه راست را او رفت کج

چونکه بر گشت او به خود مغرور شد

دیده کم سوی او هم کور شد

مردمان را دائما تحقیر کرد

هر کسی را دید او تکفیر کرد

گفت حاجی گشتم و یار خدا

راه من شد از دگر مردم جدا

من به حج هر کار را کردم دو بار

تا مقرب گشته ام در پیش یار

در طواف آنقدر من چرخیده ام

که سیاهی رفت هر دو دیده ام

بهر محکم کاری خود با خدا

کشته ام هفتاد اشتر در منا

هیچکس چون من نکرده در جهان

رجم شیطان لعین با تیرکمان

بقیه در ادامه مطلب

در صفا و مروه جا ماند هر که بود

چونکه میرفتم من آنجا را سه سوت

الغرض من در دل حق جا شدم

در مقام و رتبه ای والا شدم

من ز حق دارم براتی آشکار

تا بر آرم از دگر مردم دمار

من همه حق بینم اندر کار خود

در شفا بینم دل بیمار خود

در منی قربانی حق بوده ام

راه حق را تا کنون پیموده ام

گر گناهی بود اکنون پاک شد

شان من از خاک بر افلاک شد

حال دان با این همه فضل ای صنم

حاجی اصلی در این دنیا منم

بخت بد بین ، طبق عادت مردمان

باز میگفتندش ای مشتی فلان

از قضا چون حاجی ما این بدید

از غضب دندان و لب را میگزید

ایندفعه تمهید دیگر ساز کرد

قصه را جور دگر آغاز کرد

اخم کرد و گفت ای نا بخردان

چشمتان را کور کرد عنوانمان

مکه بودم حاج ناصر با عیال

بود از بهر شما جویای حال

حاج ابراهیم و طفل حاجیش

هم در آنجا بود با آباجیش

حاج هتل الحق غذایی خوب داشت

حاج جوجه بود و دوغ و حاج آش

چون هوا میکرد ای حاجی غروب

می بداد آنجا کباب و حاج سوپ

در هتل چون منّ و سلوی مینمود

جوجه و کوبیده و برگ آنچه بود

آنزمان تنها من و حاجی خدا

داشتیم آنجا سری از هم سوا

آنقدر حاجی به خیک حرف بست

که عاقبت آن سدّ محکم را شکست

مردمان گفتند ای حاجی فلان

قصد تو معلوممان شد این زمان

بعد از این حاجی به تو خواهیم گفت

نام تو با حرف حاجی گشته جفت

چون چنین حرکات از مردم بدید

دستها را سوی بالا بر کشید

گفت ای در دست تو هست و عدم

من بدین عنوان ز تو راضی شدم

ای خدای خوب ای حاجی خدا

من ز تو راضی تو هم از من رضا

برکتی افکندی اندر خوان ما

پیش مردم شهره شد عنوان ما

پول ما در حج نشد بیهوده خرج

چونکه این عنوان برایم درج گشت

هم صفا کردیم و هم سودی چنین

بر چنین هوش و ذکاوت آفرین

ای عزیزان بر کسانی اینچنین

جای آن دارد که گویی آفرین؟

او برای نام حاجی رفته است

الله الله زین همه افکار پست

فکر کوته بین و دید تنگ را

او زیارت کرده خاک و سنگ را

در منی قربانیش نفسش نبود

بلکه نفسش جانش قربان مینمود

در طوافش دور خود چرخیده بود

چونکه رب از خویش کمتر دیده بود

در صفا و مروه سعی او چه بود؟

سعی در طی مسافت مینمود

اینچنین حجی نه مقصود دل است

کین زیارت زحمت خشت و گل است

نفس حج باشد خدا را خواستن

خویشتن از غیر او پیراستن

حج بود در اصل بگذشتن ز خویش

دور کردن از خود افکار پریش

دیدن او و ز خود بیرون شدن

غافل از ما و شما و خویشتن

هرچه را بینی بگویی این از اوست

آرزویی نبودت جز وصل دوست

دور کن از خود لباس خویشتن

جای آن بر تن بپوشان تو کفن

همسرت را از خودت گردان جدا

تا نگردانی شریکی با خدا

ناخن و موی سرت را هم بچین

صورت زیبای خود را هم مبین

در صفا و مروه تمرینی نما

تا که سعی خویش را سازی خدا

رجم شیطان را نما با سنگ ریز

هین گناه ریز هم از خود بریز

در منا هم نفس خود قربان نما

خویشتن را پاک از شیطان نما

چون چنین کردی دلت گردد زلال

بهره ای داری کنون از این وصال

چون دل از هر تیرگی پیراستی

خانه دل بهر او آراستی

اینچنین خانه همان کعبه است و بس

ره نده در خانه جز او هیچکس

علی برنگی 16/6/1383