آثار شاعران و نویسندگان طالقانی

تو دختر زاده اي اما چو مردي
گهي مردانگان را بر فكندي

تو دخترزاده اي اما پلشتي
گمان منما كه خاك پاي دشتي

تو دختر زاده اي اما جمالي
تو زيبا خلقت پر وردگاري

تودختر زاده اي اما كمالي
يك ابسيلون كم از مردان نداري

تو دختر زاده اي اما نهالي
محبت پرور آموزگاري

مخور اندوه اي دخت توانا
ز علم معرفت گرديده دانا

در اين دنياي كار و دانش و هوش
خروشان باش چون درياي پرجوش

مدير و سر ور آيندگاني
رمهر مادري جاويد ماني

عيداست بيا خرابه را ساز كنيم
اين مرحله با صداقت آغاز كنيم

اول به سراغ راز دلها برويم
نا گفته بگوئيم سخن ساز كنيم

وآنگاه كه بشگفته شده است غنچه دل
با بال دل سوخته پرواز كنيم

باري بنهاديم و سبك بال شديم
با زم زمه عشق هم آواز كنيم

حالي به طبيعت و چمن پرسه زنيم
از هر چه شرارت است مغراض كنيم

يك دست سبو دست دگر بر گردن
صد بوسه دلچسب به همراز كنيم

گر عشق فزون است و ملالي نبود
هر بند و گره ز جسم خود باز كنيم

و آنگاه به شكرانه اين نعمت خوش
آغوش تلذذي به هم باز كنيم

شكرم ز هزار كم است؛ اي خالق من

نه كوه شدم نه دشت؛نه سبزه چمن

 

انسانم و از فراز مخلوق سرم

آيا بشود بگوئي چون است سفرم؟

 

اين نيست اجازتم؟ اگر شد چكنم؟

يكجا سرو جان خويشتن؛ عرضه كنم

 

يا آنكه قضاء نحبه در پيش بود

فرصت بدهم گذشته را چاره كنم

جهان امروز به كام با نوان است
مشو غافل كه اين حوري همان است

هزاران سال در حصر نهاني
بگير اين هديه هاي ّآسماني

زبس دورش نموديم از مانه
جفا كرديم با صد تازيانه

كنون او با تالاشش راه بگرفت
ز"مرد" ظالمش همراه بگرفت

ني بر آنيم و نه  اينيم   كيستيم؟
گو ئيا از كاروان نيستيم ؟

يك زمان از خويش بيرون ميشويم ؟
لحضه اي ديگر چو مجنون ميشويم؟

گر بدين آئيم زاهد ميشويم ؟
گر رها سازيم خود مد ميشويم؟

چرادلبسته گشتي برعبادت           ندانستي كه آن گرديده عادت

اگرپرهيزگارآب و نا   ني           اباطل گشته اي اندر   جواني

اگرازتنگدستي شادما  ني            نبايدخويش  حزب الله خواني

اگرضعف وزبونوخوارگشتي      بدان ازفكرتت بيمار   گشتي

اگرژوليده پوش وگوشه گيري     قصاصش مضطرب بايدبميري

زنعمتها اگرامساك  كردي          بدران سينه راچون چاك كردي

به ريشوتسبيت هرگزننازي        كه چرخت ميدهداينگونه بازي

فقارت ياحقارت فخرنايد           كه اين دام پليدي را   گشا يد

چه ميخواهي توازباريتعالي      طلب كاري چرااينگونه حالا

حساب خلق برخالق عيان است    بتوچه سنن آن آن چنان است

بروفكرحساب خويش ميكن      زاعمالت بسي تشويش ميكن

اگرازديگران باشي طلبكار      چه خواهي كردباقهار دادار

يقين گوئي كه باب نهي دارم    تو خود يك منكري من شرمسارم

بخوان قرآن بدان باب نهائي    كه يوسف راچرا افكند چاهي

درآن سودا محدث گشت يوسف      وياعلم لدن بگرفت عاصف

پس آنگه آمروناهي بفرمود        مخاطب رابرآن افتادمقصود

توگربااين صفات خودنمائي       مخاطب پيشه گيرودادخواهي

عجب منمااگرگردي پشيمان    زدي ضربت به تحصيلات ايمان

اگرشب زنده دارصوم گردي   وگرازخوردنش محروم گردي

اگرلب رابجنباني بهر سو        ويا اخمت رسد برطاق ابرو

اگرشال وقباو ترمه داري        درون ازخالقت گرديده عاري

اگرمخلوق رارنجور كردي     زترست بندگان  مجبور كردي

يقين ميدان كه شيطان پليدي     چوگرگان همطرازخوددريدي

اگربانام دين مظلوم كردي       ستم راازستمها شوم   كردي

جزاي ظلمتت حتم ويقين است  لبلالمرصاد تواندركمين است


شاعرونويسنده علي اكبر حسيني.