شیخ آقای هرنجی

مرحوم حبیب اله برنگی طالقانی در کتاب سیمای طالقان می نویسد:
گويند مرحوم زین العابدین معروف به آقا شيخ آقا زادگاهش ده هرنج طالقان بود.او نيمه اآخر قرن سيزده تا نيمه اول قرن چهاردهم قمري زندگي ميكرد. (متولد 1251 شمسی) گفته اند مرحوم شيخ آقا در اوان جواني داراي هوشي سرشار و استعدادي فوق العاده و قلبي صاف بود. او علاقه وافري به فراگيري علوم ديني و معارف اسلامي داشت. لذا بدان منظور به تهران بعد به نجف اشرف رفت ودر آنجا به تحصيل اشتغال ورزيد و چندين سال در حوزه هاي علميه در نزد علما و مجتهدين بزرگ به فراگيري علوم پرداخت و به كسب درجه اجتهاد نائل آمد. وي در بين علما و فقها به دانش وعبادت وزهد مشهور شد ودر حوزه علميه نجف بعنوان مجتهد دين ميگفت ولي ناگهان اختلالاتي در فكرش پديد آمد و ظاهرا حالت جنون حقيقي به او دست داد درس و بحث خود را در نجف رها كرد و به زادگاه خود مراجعت نمود.
همه اهل علم معاصر او را ميشناختند و از اين پيش آمد متاسف و متاثر شدند. شيخ اقا بعد از آن با لباس كرباس بلند بايقه اي باز سرو پا برهنه و موئي ژوليده بهلول وار در دهات اطراف ميگشت ولي به كسي آزار نميرساند . در موقع احتياج از مردم تقاضاي وجه مختصري ميكرد. هر چه تقاضا ميكرد و بر زبان مي آورد بيش از آن را قبول نميكرد. او خيلي به كم قانع بود ولي مردماني كه او را ميشناختند بزرگش ميشمردند واحترامش ميكردند. بعضي ها حاضر بودند زندگي او را تامين كنند اما او بي توجه به آنها بود و قبول نميكرد. او زير انداز كوچكي به همراه داشت و روز ها در بيابانها به نمازودعا مشغول ميشد. ايشان از جماعت گريزان بود و در انزوا زندگي ميكرد ولي در درس وبحث علمي حواسش كاملا جمع بود و اشتباه نميكرد.اين بود كه طلبه و اهل علم به دنبال او ميگشتند تا او را پيدا كنند و مشكلات درس خود را از او بپرسند.
عادت او چنين بود كه اگر ميديد كسي پرسش درسي ندارد ميگريخت ولي اگر ميديد كسي براي درس خواندن و رفع اشكال درسي به دنبال او آمده است خوشحال ميشد مي نشست و برایش درس ميگفت و رفع مشكل مينمود به محض تمام شدن درس بر مي خواست و فرار ميكرد و مزدي هم قبول نمي كرد. اشخاص ملبس به لباس روحاني را كه ميديد متاثر ميشد و گريه ميكرد .  خودنگارنده كه نوجوان بودم به اتفاق عمويم آقا شيخ علينقي عازم تهران بوديم. او لباس روحاني به تن داشت و سوار بر قاطر بود و من هم پياده به همراه او ميرفتم. ما از پل روي رودخانه ده پرده سركه گذشتيم. ديديم پير مردي محاسن  سفيد با موئي ژوليده وقبائي كرباسي بلند بدون دكمه ويقه باز با سروپاي برهنه روبه روي ما ظاهر شد. به محض ديدن عمويم شروع كرد به گريه كردن. قدري گريست. انگاه كمي از راه كناره گرفت. گفت: اي شيخ دو قران بده. عمويم دست به جيبش برد ويك پنج ريالي بيرون آورد و به او داد.او نگاه كرد آنرا برگردانيد و گفت:من گفتم دو قران بده نه پنج قران.عمويم پنج قراني را گرفت و دو قران به او داد. او از راه كنار رفت. ما به راه خود ادامه داديم. چند قدمي دور نشده بوديم كه فردي از اهل ده گوران از پشت سر خود را به ما رسانيد و گفت: آقا اين شخص را شناختيد؟ عمويم گفت :نه . گفت اين آقا شيخ اقا هرنجي بود .فهميديم او هم تحت تاثير قرار گرفته چون نام شيخ اقا مشهور بود . حالات او زبانزد مردم طالقان شده بود به طوری که هر كسي مايل بود او را ببيند. عمويم به مجرد شنيدن  نام شيخ آقا گفت برگرديم او را ببينيم ولي تا ما برگشتيم او خيلي از ما دور شده بود كه موفق به ديدن او نشديم.
گفته اند او زبان عربي را چون زبات مادري صحبت ميكرد. از او حالت اسرار و كرامات و خوارق عاداتي نقل ميكنند و بسياري  از متدينين به او ارادت داشتند . مرحوم مشهدي احسن الله كرمي اهل ده سگراه ميگفت : من براي كاري به ده هرنج رفته بودم . موقع برگشتن نزديك ده جزينان كه رسيدم ديدم شيخ اقا از بيابان كنار راه امد و با من همراه شد. من به او سلام كردم جواب داد. گفتم اقا كجا تشريف ميبريد؟ گفت ميروم جزينان به منظور احترام. خواستم او را جلو بيندازم و خود از پشت سر او حركت كنم كه نگذاشت و گفت من از پشت سر ميايم. هنوز مسافتي نپيموده بوديم که من احساس كردم كه گرسنه ام ولی نانی با خود بر نداشته بودم چون فکر می کردم که زود بر می گردم.  به محض اينكه من احساس گرسنگي كردم آقا شيخ آقا گفت تو نان به همراه نداري؟ گفتم نه آقا من نان با خود نياوردم. گفت پس ان نان و حلوائي كه از منزل بغل شالت گذاشتي كو؟ من كه چنين كاري نكرده بودم گفتم نه اقا من با خود نان و حلوا برنداشتم . گفت چرا بغل شال خود را نگاه كن .نان داري ميخواهي به من ندهي من دست به كنار شال كمر خود زدم با كمال تعجب ديدم دو قرصه نان لوله شده كنار شال من است .آن را بيرون اوردم و از هم باز كردم ديدم مقداري حلوا داخل ان است. گفت ديدي نان به همراه داشتي بنشين بخوريم. كناري نشستيم و به اتفاق از آن نان و حلوا خورديم كه حلواي بسيار خوبي بود. پس برخواست وگفت الهي شكر. همين كه به راه افتاديم ديدم از راه كنار رفت  و راه بيابان را در پيش گرفت و رفت. گفتم آقا مگر شما به جزينان نمي امديد؟ گفت شما برو من كار دارم . من مقداري كه راه آمدم به فكر فرو رفتم كه اين چه حالتي بود؟ من كه نان نداشتم اين نان از كجا بود ؟ وحشت در من مستولي شد به هر حال به خانه آمدم و به عيالم گفتم تو موقع رفتن من به هرنج به من نان دادي؟ گفت نه. من ديگر چيزي نگفتم و هنوز اين سر را پوشيده داشتم وبراي من مسئله لاينحلي شده است و هر گاه كه نام شيخ آقا را ميبرند بدن من ميلرزد.
آقاي حاج ميرزا اسماعيل بوذري ميگفت روزي من و آقا ضياالدين پور كريمي تصميم گرفتيم براي ديدن شيخ آقا به ده هرنج برويم. تابستان بود ما به آنجا رفتيم در خانه يكي ازآشنايان وارد شديم. گفتيم ما براي ديدن آقا شيخ آقا آمده ايم. به او بگوييد اينجا بيايد گفت او اين جا نميايد.گفتم به او بگوييد دو نفر آمده اند از شما درس بپرسند  اآن شخص رفت پس از چند لحظه با آقا شيخ آقا برگشت. ما برخواسته سلام كرديم او جواب داد و نشست. اقا ضيا كه سرو وضع او را به ان هيبت ديد كمي با تحقير به او نگريست ناگهان شيخ اآقا از جا برخواست و رو به صاحب خانه كرد و گفت اين فلان فلان شده مرا اغفال كرد كه شما ميخواهيد درس بپرسيد والا من به اينجا نميامدم و رفت.     سرانجام شيخ اقا در همان ده هرنج وفات يافت و در همان جا مدفون شد روحش شاد.
مطلبی ذیگر از وبلاگ: http://majnoon110.blogsky.com

یکی از شبهای سال 1251 هجری شمسی در خانه ای از روستای هرنج طالقان، گریه کودکی به گوش می رسد که نام او را زین العابدین می گذارند. دوران کودکی را تحت مراقبت های پدرش و در دامان پر مهر مادرش سپری کرد. در مکتب خانه روستای هرنج مقدمات دروس عربی و قرآن را نزد میرزا ارسطو معروف به «میرزا ارس» خواند. در همین زمان بود که میرزا پی به نبوغ این پسر بچه برد، به پدر و مادرش پیشنهاد کرد که او را به قزوین بفرستند. دایی های زین العابدین که مقیم قزوین بودند و از علماء آن زمان محسوب می شدند، او را نزد خود بردند و زین العابدین، دروس را در سطوح بالاتر در محضر دایی هایش آموخت.

تحصیلات

بعد از مدتی اقامت در قزوین، برای ادامه تحصیل خود راهی نجف شد . تا حدود 40 سالگی به تحصیلات خود در رشته های مختلف از جمله ادبیات، فقه، اصول، حدیث، تفسیر قرآن و ... ادامه داد تا آنجا که از مراجع تقلید و علمای آن زمان اجازه اجتهاد گرفت.

مدت اقامت شیخ آقا در نجف - با توجه به سن ایشان و اختلاف سنی با همسرش - حداقل بین 25 الی 30 سال بوده است.

در نجف، زین العابدین به مراتبی از معرفت می رسد که به او لقب « واصل» می دهند، به طوری که در وطنش نیز فامیل « واصلی» را بر روی او می نهند.  هنگام بازگشت به وطن نیز به دلیل کرامات و ویژگیهای برجسته اخلاقی در میان مردم  به " لسان الغیب " و " شیخ آقا "  مشهور می شود .

شیخ آقا ایام طلبگی در نجف فقط به درس و بحث اکتفا نمی کرد بلکه برای خود برنامه سلوکی داشت به طوری که نقل می کنند شبها بعد از مطالعه درس و مباحثه با دوستان از حجره خارج می شد و به جایی که دور از چشمان دیگران قرار داشت می رفت و در خلوت خود مناجات می کرد.

مراجعت به وطن

بعد از اتمام تحصیلات ، شیخ آقا راهی وطن می شود .

نوه شیخ آقا ماجرای بازگشت ایشان را از قول همسرشان چنین نقل می کند :

« راه نجف برای مدتی بسته می شود و کسی حق ورود و خروج را نداشت . بنابراین من مجبور شدم پنهان وبدون وسیله به سوی ایران حرکت کنم.

بعد از گذشت یک ماه پیاده روی ، راه را گم کردم، آب و آذوقه ام نیز تمام شد. در این هنگام صدای پای اسب سواری را شنیدم که مرا به اسم صدا کرد:

شیخ زین العابدین به کجا می روی؟

من با تعجب پرسیدم: مگر شما مرا می شناسید؟

ایشان فرمودند: چه شده است؟ من گفتم: راه ایران را گم کرده ام.

ایشان گفت: راه را اشتباه می روی ، سپس آب و بعد غذا به من تعارف کرد.

ایشان تا فرسنگ ها راه کویر بین عراق و سوریه را با من آمد.

بعد ایستاد و به من گفت این مسیر را ادامه بده تا به روستایی برسی. بعد از اهالی آنجا نشانی باقی راه را بگیر.

هنوز از آن بزرگوار خداحافظی نکرده بودم که ایشان ناپدید شد. فهمیدم که این فرد با کرامت، از اولیاء الله بوده است.

به آن روستا که رسیدم نشانی مکان بعدی را گرفتم. هر زمان که راه را اشتباه می رفتم و آب و آذوقه ام تمام می شد، به روی شن های داغ می نشستم و فکر می کردم در این بیابان، زمان مرگ من فرا رسیده است، اسب سواری از دور پیدا می شد و مرا به اسم صدا می کرد و آب و غذا به من می داد.

به همین گونه تا طالقان این اولیاء ا... مرا همراهی کردند و از سرما و گرما نجاتم دادند و مرا از خطر گرگ و درندگان محافظت کردند.

وقتی به طالقان رسیدم، صورتی آفتاب سوخته داشتم بطوریکه کسی مرا نمی شناخت. طوری لاغر و نحیف شده بودم که فقط پوستی به روی استخوان هایم باقی مانده بود.

ازدواج

زین العابدین بعد از آمدن به طالقان، ازدواج می کند و دارای چند فرزند می گردد که فقط یک دختر بنام « خانم شریعه» برای او باقی می ماند.

ویژگی ها

بعد از آمدن شیخ آقا به طالقان، شهرت علم و وسواد ایشان به شهرهای اطراف پخش می شود و توسط امیر اسعد، حاکم وقت تنکابن برای تدریس به فرزندانش دعوت می شود .

مشهور است در زمان استادی فرزندان امیر اسعد، هیچ گاه لب به غذای آنجا نزد.

شیخ آقا اندامی بلند و لاغر، پوستی سبزه و چهره ای نورانی، اما تکیده داشت. معصومیت خاصی از چشمان او می بارید و از نگاه دیگران، انسان مظلومی بود.

همیشه بر تن یک کرباس کهنه، اما تمیز و لطیف داشت. کرباس سفید و شلوار مشکی می پوشید.

شیخ آقا هرگز صیغه طلاق جاری نکرد زیرا معتقد بود که با صیغه طلاق عرش خدا خواهد لرزید.

پایان دفتر زندگی

شیخ آقا بعد از عمری تلاش و دستگیری خالصانه از خلق خدا در  زمستان 1330 در کولج دچار بیماری سختی می شود.

فردی بنام دایی میرزایی شیخ آقا را از کولج به هرنج می آورد.

دایی که هنوز در قید حیات است، تعریف می کند:

در راه آوردن به هرنج بلبلی سینه سرخ را دیدم که در آن فصل پر از برف پرواز می کرد و بر روی شانه شیخ آقا می نشست و گاهی از این شانه به آن شانه می پرید.

من متعجب به او نگاه می کردم که در این فصل از شدت سرما حتی گنجشک ها زیر سقف زندگی می کنند، این بلبل اینجا چه می کند؟

از زبان همسر شیخ آقا نقل می کنند:

وقتی بیماری بر شیخ آقا غالب شد، من بر بالین ایشان بودم. چراغ قدیمی لمپای نفتی، روی کرسی روشن بود.

چشمان شیخ آقا بسته بود و من بیدار بر بالای سر ایشان نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم از سوراخ درجی ( هواکش) سقف خانه نوری به اتاق وارد می شود. کم کم تمام اتاق را مه فرا گرفت.

شیخ آقا یک دفعه بلند شد و گفت: بفرمایید بفرمایید.

من گفتم شاید آقا از شدت تب هذیان می گوید. ترسیدم و از اتاق بیرون رفتم. بعد از لحظاتی متوجه شدم که مرا صدا می کند.

زمانی که به درون اتاق آمدم، شیخ به رحمت الهی رفته بود. به سوراخ هواکش نگریستم. مه آرام آرام در حال خارج شدن از آن مکان بود.

الذین تتوفاهم الملائکه طیبن یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون

« آنان که چون فرشتگان ( مأموران رحمت خدا) پاکیزه از شرک قبض روحشان کنند به آنها گویند که شما به موجب اعمال نکویی که درد نیا به جا آوردید اکنون به بهشت ابدی درآیید.» ( نحل /32) متوجه شدم ائمه اطهار علیهم السلام موقع جان دادن بر سر بالین ایشان آمده بودند و من لیاقت مشاهده آنها را نداشتم. در این زمان کلام حضرت امیر علیه السلام به یادم آمد که فرمود:

فمن یموت یرنی ـ هر کس ( مومن) بخواهد بمیرد من او را ملاقات می کنم.

بدن سالم

بیشتر خانواده های روستا دوست داشتند هم جوار قبر شیخ آقا دفن شوند. حدود 20 سال پیش یک نفر در هرنج وصیت کرده بود مرا کنار قبر شیخ آقا دفن کنید . هنگامی که قبر را می کندند در گودی قبر دیدند مقداری از کفن شیخ آقا نمایان شد، در آن هنگام همه با حیرت دیدند بدن ایشان همچنان سالم است. با چشمان پر از اشک و صلوات و ا... اکبر به سرعت آن قسمت را پوشاندند و قبر دیگری در آن نزدیکی برای میت آماده کردند.

 




نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید