اورازان

آقا سيد احمد آل احمد زادگاهش ده اورازان طالقان بود. او سيدي بود عالم و جليل القدر او را آيت اله آل احمد مي گفتند. از حوزه هاي فراگيري درس او اطلاعي ندارم. ايشان در پايين چهار راه گلوبندك تهران نزديك بازارچه پاچنار در مسجدي كه آن را مسجد آيت اله آل احمد ميگفتند امام جماعت بود اهالي آن محل به او ايمان راسخ داشتند و احترامش مي نمودند نگارنده ايشان را ديده بود كه سيدي بود نوراني با لباس سفيد محاسن سفيد بلندي داشت. عمامه سبزي بر سر و شال سبزي بكمر مي بست مي گويند او از اقوام نزديك مرحوم جلال آل احمد بود. عده اي علت پيشرفت و ترقي جلال آل احمد را از ارشادات معنوي او ميدانستند خدايش بيامرزد.

به نقل از کتاب سیمای طالقان- مرحوم حبیب اله برنگی طالقانی

منبع:  ویکی پدیا

سید حسن حسینی در سال ۱۳۳۵ در محله سلسبیل تهران به دنیا آمد. وی بعد از دریافت دیپلم طبیعی، لیسانس رشته تغذیه را از دانشگاه مشهد دریافت کرد. فوق‌لیسانس و دکترای را، در رشته ادبیات فارسی گذراند. وی مسلط به زبان عربی و با زبان‌های ترکی و انگلیسی در حد استفاده از منابع و مآخذ و صحبت کردن و نوشتن آشنا بود.

ایشان از سال ۱۳۵۲ نوشتن و سرودن را در مطبوعاتِ قبل از انقلاب علی الخصوص مجلهٔ فردوسی آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸، حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی را که به همراه استادمحمد رضا حکیمی و آقایان رخ صفت، تهرانی و آیت ا... امامی کاشانی، راه‌اندازی کرد که مسئولیت بخش ادبیات و شعر را به همراه قیصر امین پور بر عهده داشت.

در دورهٔ آموزشی سربازی بود که جنگ شروع شد. بعد از اتمام دوره‌ی‌آموزشی، با اینکه رَسته بهداری داشت، مسئولیت رادیو ارتش را به عهده گرفت تا چند سال بعد از آزادی خرمشهر، در رادیو ارتش ماند اما به دلیل طولانی شدن جنگ به حوزه‌هنری باز گشت. وی در سال ۱۳۶۶ در اثر اختلافاتی که با مدیر وقت حوزه‌هنری داشت، به همراه جمعی از دوستان از جمله قیصر امین پور استعفا کرده و به تدریس در دانشگاه الزهرا(س) و دانشگاه آزاداسلامی مشغول گردید. دکتر سید حسن حسینی از سال ۱۳۷۸ در واحد ویرایش رادیو تا پایان عمر حضور داشت. وی در سال ۱۳۷۹ مجموعهٔ کامل غزلیات بیدل دهلوی را که نزدیک به سه هزار غزل را در بر می‌گیرد بصورت ضبط شده خواند. حوزه فعالیتهای ایشان شامل شعر، تحقیق، ترجمه و تألیف می‌باشد. او سالهای آخر عمرش را به سبک‌شناسی قرآن و زبان‌شناسی حافظ مشغول بود و در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت.

منبع: رجا نیوز

«سید حسن حسینی» اول فروردين ماه 1335 در تهران متولد شد. بی‌آنکه بداند سرنوشت او را با فروردین گره زده‌اند. فروردین همیشه برای او ماه متولد شدن بود. تولد در عالم فانی و تولد در عالم باقی... اصالتاً اهل طالقان بود. صفای باطنش اما از جنوب شهری بودنش نشأت می‌گرفت. متولد محله‌ی سلسبیل، بزرگ شده‌ی نازی آباد.

«سید» از همان قبل از انقلاب، از 1352 شعر می‌سرود و گاهی شعرهایش در مجله‌ی فروسی چاپ می‌شد؛ البته آنها که قابل چاپ بودند. بقیه را که در آنها دعوت به قیام می‌کرد، بعدها در کتاب «هم‌صدا با حلق اسماعیل» چاپ كرد.

در همان روزگاری که «قیصر امین‌پور» در دانشگاه تهران دامپزشکی می‌خواند و داشت به این نتیجه می‌رسید که هیچ‌گاه دامپزشک خوبی نخواهد شد، «سید» مشغول تحصیل در رشته‌ی علوم تغذیه دانشگاه مشهد بود و البته به همان چیزی می‌اندیشید که قیصر! تغییر رشته!

هر دو در سال 58 فارغ التحصیل شدند. تحصیلی که هیچ کدام را راضی نمی‌کرد. شاید به خاطر همین هم بود که دست روزگار آنها را در نهاد تازه تأسیس حوزه‌ی هنری با هم آشنا کرد تا تابلویی زیبا از رفاقت شوند برای دیگران.

مگر می‌شد که مثل «سید» و «قیصر» انقلابی بود و نسبت به تهاجم دشمن بی تفاوت ماند؟

درست در سال 59، وقتی که می خواست ازدواج کند، برای خدمت سربازی راهی جنگ شد. خود «سید» چنین تعریف می‌کند: «با اینکه رشته‎ام بهداری بود، اما رادیو ارتش را به من سپردند. چند سالی آنجا در مسایل تبلیغی جنگ و ابلاغ پیام‎ها در رادیو ارتش کار کردم، تا بعد از آزادی ِ خرمشهر. بعد از آزادی خرمشهر، من، یکی دوسالی در رادیو ارتش ماندم که جنگ تمام شود، دیدم جنگ تمام شدنی نیست، باز برگشتم به حوزه ی هنری.»

در سال 63 اولین کتاب «سید» به چاپ می‌رسد؛ «هم‌صدا با حلق اسماعیل». مملو از اشعار انقلابی «سید حسن حسینی». او در این مجموعه در وصف «حضرت امام خمینی(ره)»، شهدای هفتم تیر، «شهید رجایی» و «شهید باهنر»، «آیت الله دستغیب» و «دکتر شریعتی» شعرهایی سروده است. بهاريه نخستين غزل حسيني در این کتاب است كه به مناسبت ورود «حضرت امام (ره)» به وطن سروده شده: (منبع: سایت سوره مهر)


بهاران آمد و بگشود بر ياران دري ديگر

نظر بر خاك ميهن كن كه بيني منظر ديگر

ببين مهر فروزان را كه ديگرگونه مي‌تابد

تو گويي پرتوافشاند ز بام خاوري ديگر



در روزهای جنگ، «قیصر» هم‌رزمش بود. «قيصر» قرابت و رفاقتش با «سید» را این گونه توصیف می‌کرد: «ما مراعات النظير هم هستيم...»

البته محفل عشق بازی این دو، ضلع سومی هم داشت: «سلمان هراتی». اما هم‌رزم روزهای جبهه و هم‌بزم شعرخوانی‌های این دو، خیلی زود از میان آنها پر کشید. «سلمان» در سال 65 با یک تصادف رانندگی رفتنی شد.

یک سال بعد، او همراه با تعداد زیادی از همکارانش از جمله «قیصر»، در اثر اختلاف با «حجت الاسلام محمد علی زم» -مدیر وقت حوزه که ظاهراً در طرد نیروهای انقلابی ید طولایی داشت- از حوزه اخراج شدند. «سید» آن قدر در ترک حوزه مصمم بود که با «یوسف‌علی میرشکاک» بر سر همین که چرا با آنها حوزه را ترک نکرده، ده سال قهر کرد!

«سید» در مورد اوضاع حوزه‌ی هنری در روزگار مدیریت آقای «زم»، دو شعر هم سروده است که به شدت انتقادی است. در یکی از این شعرها چنین می‌سراید:



روی بلندترین درخت

کلاغی نشسته است

و با منقار بلندش

رسیده ترین خرمالو را

خالی می کند

زمستان نزدیک است

باید به فکر "سوخت" بود

ساز اره های برقی کوک است

دارند درخت‌های حوزه را

اره می کنند!



معروف بود که او زبان تند و گزنده‌ای دارد. به خصوص در اواسط دهه‌ی شصت که شعرهایش لحن اعتراضی به خود گرفته بودند. شاید همین هم باعث اخراجش از حوزه شد. به هر حال «سید» همیشه می‌گفت:

«زبانی که حق را نگوید

فقط به درد لیسیدن

بستنی قیفی می‌خورد!»

بعد از اخراج از حوزه، برای تدریس ادبیات فارسی و ادبیات عرب به دانشگاه الزهرا رفت و البته بیش از هر چیزی در اندیشه‌ی ادامه‌ی تحصیل بود. بر خلاف «قیصر» که ابتدا جامعه شناسی را انتخاب و بعد از انصراف از آن، به سراغ ادبیات رفت، «سید» یک راست ادبیات را انتخاب کرد و مثل یار غارش تا اخذ دکترا پیش رفت.

در دوران سازندگی، به وضعیت دولت معترض بود. بعدها در مصاحبه‌ای با خبرگزاری مهر چنین گفت: «مسئولان مملكتی و دولتی ما باید برگردند به ساده‌زیستی. به ساده زیستی كه در جوهره‌ی انقلاب مستتر بود؛ اما در دوران به اصطلاح سازندگی به فراموشی سپرده شد.»

حول و حوش سال 78، تدریس را به طور کامل کنار گذاشت. شاید علتش را در این شعر کوتاه بتوان فهمید:



شاعری وارد دانشکده شد

دم در

ذوق خود را به "نگهبانی" داد!



«سید» بیش از هر چیزی در رثای شهیدان شعر می‌گفت. او از همان‌ آغاز شعر جنگ‌، شعر دفاع‌ مقدس‌ و شعر مربوط‌ به‌ جنگ‌ را از هم‌ تفكيك‌ می‌كرد. در نظر او، شعر مربوط‌ به‌ جنگ‌ همان‌ شعر ضدّ جنگ‌ است‌ و البته‌ حسينی از عنوان‌ ضدّ جنگ‌ استفاده‌ نمی‌كرد؛ زيرا معتقد بود‌ «معنای ضمنی اين‌ نام‌گذاری، جنگ‌ طلب‌ دانستن‌ عناصر متعلق‌ به‌ شعر جنگ‌ و شعر دفاع‌ مقدس‌ است‌.» او اين‌ دسته‌ اشعار را دنباله‌ی تقليدی اشعار اروپايی و آمريكايی و منقطع‌ از احساسات‌ ملی ــ مذهبی كشور به‌ شمار می‌آورد. (منبع: یادداشت «فرزانه‌ی آزاداندیش» سایت سوره مهر)

وقتی به خاطر همین شعرهای درخشانش در حوزه‌ی دفاع مقدس، به‌ عنوان‌ شاعر برگزيده‌ی دفاع‌ مقدس‌ انتخاب‌ و قرار شد جايزه‌ای بگيرد، با همان‌ طنز هميشگی در كلام‌ و شعرش‌ خيلی راحت‌ جواب‌ داده‌ بود: «تير و تركش‌اش‌ را ديگران‌ خوردند و حالا جايزه‌اش‌ را ما بگيريم؟!» (منبع: یادداشت «مومن پارسا» سایت سوره‌ مهر)

در بسیاری از اشعارش یک طنز ناب دیده می‌شد:



آجیل ها و تقویم

به بهار گواهی می‌دهند

اما در این میان

تکلیف بخاری

روشن نیست!



تاجری

مجلس تفسیر گذاشت

ابتدا

فاتحه بر قرآن خواند!



رهبر فرهیخته‌ی انقلاب به «سید حسن حسینی» علاقه‌ی ویژه‌ای داشت. چنانکه از ایشان نقل شده است: «بعد از ظهر بود، می‌خواستم‌ بخوابم‌. یک‌ کتاب‌ نقد ادبی را که‌ نویسنده‌ی آن‌ یکی از همین‌ بچه‌های انقلاب‌ بود ‌(«شعر معاصر عرب‌« اثر سیدحسن‌ حسینی)، دستم‌ گرفتم‌ و خواندم‌. به‌ قدری من‌ تحت‌ تأثیر قرار گرفتم‌ که‌ خواب‌ از سرم‌ پرید و از خوشحالی گریه‌ام‌ گرفت‌. گفتم‌ الحمدلله‌ بچه‌های انقلاب‌ این‌ گونه‌ به‌ میدان‌ پا گذاشته‌اند و دارند می‌آیند و کارهای جسورانه‌ می‌کنند...»

همچنین از دکتر حداد عادل‌ نقل شده است که: «در شب‌ شعری که‌ شاعران‌ انقلاب‌ هر ساله‌ در نیمه‌ی ماه‌ رمضان‌ در حضور رهبری برگزار می‌کنند، حسینی مثل‌ همیشه‌ در کنار قیصر و در یک‌ قدمی آقا نشسته‌ بود... آقا بعد از آن‌ شب‌، چند بار با من‌ درباره‌ی دانش‌ و هنر او صحبت‌ کردند و سفارش‌ کردند که‌ باید قدر او را دانست‌. مخصوصاً از کتاب‌ «مشت‌ در نمای درشت‌» او تعریف‌ها می‌کردند...» (منبع: یادداشت «فرزانه‌ی آزاداندیش» سایت سوره مهر)

اما این رابطه یک طرفه نبود. «محسن‌ مومنی» -مدیر فعلی حوزه‌ی هنری- از علاقه‌ی متقابل بین او و رهبرش می‌گويد: «كسانی كه‌ در جلسه‌ی ديدار شاعران‌ با رهبر معظم‌ انقلاب‌ بودند، همه‌ ديدند كه‌ ايشان‌ با «سيد حسن‌ حسينی» چه‌ برخورد صميمانه‌ای كردند و آن‌ دو چطور هم‌ديگر را در آغوش‌ گرفتند... فردای آن‌ روز كه‌ «سید» به‌ حوزه‌ آمد، خيلی متفكر بود. گفت‌: فلانی، آقا به‌ من‌ لطف‌ ويژه‌ای دارند، اين‌ وظيفه‌ی من‌ را سنگين‌تر می‌كند... بعدها خاطرات‌ زيادی از دوستی‌شان‌ با آقا برای من‌ تعريف‌ كرد و اين‌ كه‌ مدتی بعضی‌ها شيطنت‌ كرده‌ بودند تا بين‌ ما و ايشان‌ جدايی بيندازند...»

سرانجام دكتر «سيد حسن حسيني» در نهم فروردين ماه 1383، بر اثر سكته قلبي، روي در نقاب خاك كشيد و همه متوجه شدند که او انگار با فروردین سر و سری داشته است. بله! «سید» بهاری‌ترین شاعر دنیا بود.

رهبرش بعد از مرگ او چنین در وصفش گفت:

بسم‏ اللّه‏ الرّحمن ‏الرّحیم

با اندوه و تاسف بسیار، خبر درگذشت شاعر و هنرمند عزیزمان آقای سید حسن حسینی را شنیدم. این داغ بزرگی بر دل جامعه‌ی هنری و ادبی انقلاب است. این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مومن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونه‌های برجسته‌ی امروز و یکی از امیدهای آینده بود. در شعر و ادب و نیز در پژوهش و تاملات محققانه، خرد و ذوق و ابتکار، شاخصه های کار او بود. مشاهده‌ی فرآورده‌های ذهن خلاق او همواره برای اینجانب اعجاب آور و تحسین انگیز بود. در گذشت او خسارت بزرگی برای اصحاب هنر وادب است. این حادثه‌ی تلخ را به بازماندگان آن عزیز و نیز دوستان و همکارانش و به همه‌ی دلبستگان به زبان و ادب و شعر فارسی تسلیت می‌گویم و از خداوند متعال فیض و رحمت و مغفرتش را برای آن فقید مسئلت می‌کنم.

سید علی خامنه ای 9/1/1383 (منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای)

قیصر امین پور هم بعد از مرگ «سید» چنین سرود:



سنگ ناله می‌کند: رود، رود بی‌قـــــــــرار

کوه گریه می‌کند: آبشـــــــــار، آبشـــــار!

آه ســــرد می‌کشد باد، باد داغـــــــــــدار

خاک می‌زند به سر، آسمان ســـــــــوگوار

ســـــــــرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید

برگ و بار باغ ریخت، سبز سبز در بهــــــار

ذره ذره آب شد، التهـــــــــاب آفــــــــــتاب

غرق پیچ‌وتاب شد، جست‌وجوی جویبــــار

در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌هـــــــــــای درد

در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوهوار

از سلاسه ســــحاب، از تبار آفــــــــــــتاب

آتش زبان او، ذوالفـــــقـــــــــــــــــار آب‌دار

باورم نمی شود، کی کسی شنیده است

زیر خاک گم شوند، قله‌های اســـــــــتوار؟

بی‌تو گر دمی زنم، هر دمی هزار غـــــــم

روی شانه‌ی دلم، هر غـــمی هـــــزاربار

هر چه شـعر گل کنم،‌ گوشه‌ی جمال تو!

هر چه نثر بشـــــکفم، پیش پای تو نثار



از دکتر محمد رضا ترکی نقل شده است که مرحوم «سید» وصيت کرده بود که اين بيت را روی سنگ قبرش بنويسند:

هيچ‌کس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد

عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد

اما این تنها وصیت او نبود. «سید» وصیت کرده بود همراه با پیکرش، کتاب «گنجشک و جبرئیل» را هم دفن کنند. امید داشت بعد از مرگ بابت همین کتاب شفاعتش کنند.

بعد از رحلت او، «قیصر امین‌پور» همراه با «محمد رضا عبدالملکیان» در آثار منتشر نشده‌ا‌ی که خانواده‌ی «سید» در اختیار آنها گذاشته بودند، کنکاشی كردند و حاصل آن شد مجموعه شعر سپید «از شرابه‌های روسری مادرم» در وصف حضرت فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌علیها. قیصر در مقدمه‌ی این کتاب چنین می‌نویسد:

«وقتی برای گزینش دفتری از میان اشعار آزاد و سپید «سید» هم‌راه با آقای عبدالملکیان آثاری را که خانواده‌ی محترمش در اختیار ما گذاشته بودند، مرور می‌کردیم، دیدیم بعضی از کارها انگار حال و هوا و رنگ و بوی ویژه‌ای دارند؛ در همه‌ی آن‌‌ها به گونه‌ای سخن از مادری در میان بود که گاه چندان نزدیک می‌نمود انگار مادر زمینی خود شاعر است، و گاه چندان دور، با صفاتی آن‌چنان آسمانی که او را از مادر زمینی به فراسوها و فراسوترها می‌برد... در عین حال سخن از کوچ مادر در میان بود، حال آن‌که در تاریخ سرودن این شعرها و تا یک‌سال پس از کوچ نابه‌هنگام سید، مادرش زنده بود و سرزنده! بهشت زیر پایش باد! چنین شد که موضوع شعرها را دریافتیم و ترجیح دادیم که آن‌ها را جداگانه در دفتری، اگرچه کم حجم، فراهم بیاوریم.»

کسی چه می‌داند. شاید برگ برنده‌ی «سید» در عالم باقی بیشتر از همه، همین شعرهایی باشد که تا زمان حیاتش آنها را منتشر نکرد. شعرهایی در مورد مادرش فاطمه زهرا سلام الله عليها.

یادش گرامی و پاینده.

سید حسن حسینی در سال ۱۳۳۵ در محله سلسبیل تهران به دنیا آمد. وی بعد از دریافت دیپلم طبیعی، لیسانس رشته تغذیه را از دانشگاه مشهد دریافت کرد. فوق‌لیسانس و دکترای را، در رشته ادبیات فارسی گزراند. وی مسلط به زبان عربی و با زبان‌های ترکی و انگلیسی در حد استفاده از منابع و مآخذ و صحبت کردن و نوشتن آشنا بود.

ایشان از سال ۱۳۵۲ نوشتن و سرودن را در مطبوعاتِ قبل از انقلاب علی الخصوص مجلهٔ فردوسی آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸، حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی را که به همراه استادمحمد رضا حکیمی و آقایان رخ صفت، تهرانی و آیت ا... امامی کاشانی، راه‌اندازی کرد که مسئولیت بخش ادبیات و شعر را به همراه قیصر امین پور بر عهده داشت.

در دورهٔ آموزشی سربازی بود که جنگ شروع شد. بعد از اتمام دوره‌ی‌آموزشی، با اینکه رَسته بهداری داشت، مسئولیت رادیو ارتش را به عهده گرفت تا چند سال بعد از آزادی خرمشهر، در رادیو ارتش ماند اما به دلیل طولانی شدن جنگ به حوزه‌هنری باز گشت. وی در سال ۱۳۶۶ در اثر اختلافاتی که با مدیر وقت حوزه‌هنری داشت، به همراه جمعی از دوستان از جمله قیصر امین پور استعفا کرده و به تدریس در دانشگاه الزهرا(س) و دانشگاه آزاداسلامی مشغول گردید. دکتر سید حسن حسینی از سال ۱۳۷۸ در واحد ویرایش رادیو تا پایان عمر حضور داشت. وی در سال ۱۳۷۹ مجموعهٔ کامل غزلیات بیدل دهلوی را که نزدیک به سه هزار غزل را در بر می‌گیرد بصورت ضبط شده خواند. حوزه فعالیتهای ایشان شامل شعر، تحقیق، ترجمه و تألیف می‌باشد. او سالهای آخر عمرش را به سبک‌شناسی قرآن و زبان‌شناسی حافظ مشغول بود و در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت.

دکتر سید حسن حسینی در چهارمین همایش چهره‌های ماندگار در سال ۱۳۸۳مورد تقدیر قرار گرفت. به تازگی میدانی در محله طرشت تهران به نام این شاعر و فرهیخته معاصر نام‌گذاری شد.

حجة‌الاسلام‌ والمسلمین سید احمد حسینى طالقانى پدر جلال و شمس آل احمد از روحانیون برجسته و متنفذ تهران بود. وى در سال 1303 قمرى در تهران و در بیت علم و تقوا دیده به جهان گشود. نسب سیداحمد با 30 واسطه به امام محمدباقر(ع) مى‌رسد.

امروز تصویر سه صفحه از قران کریم به خط میر غفار بن میر ابوالقاسم حسینی اورازانی که در 146 سال قبل نوشته شده است را برای استفاده شما عزیزان قرار میدهیم .

در انتهای این مصحف شریف آمده است ( صدق الله العلی العظیم و صدق رسوله النبی الکریم و نحن علی ذلک من الشاهدین و الشاکرین - صدق و صدق و بلغ مولانا علی امیر المومنین و الائمه الطاهرین و المعصومون صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین - قد اتفق الفراق من تسوید هذه السنه خمس و ثمانون ماتان بعدالالف من الهجره النبویه المصطفویه - کتبه العبد الاثم الجانی میر غفار بن میر ابوالقاسم المرحوم المبرور الحسینی الطالقانی الافرازانی - الهم حر من یدی و جسدی علی نار الجحیم آمین یا رب العالمین - سنه 1285 )

معنی: ( راست گفت خداوند بلند مرتبه  بزرگ - و راست گفت پیامبرش آن فرستاده بزرگوار - و ما از شاهدان و شکرگزاران بر این موضوع هستیم-راست گفت او و نیز راست گفت سرور ما علی پیشوای مومنان و امامان پاکیزه و معصوم صلوات خدا و سلام او بر تمامی آنان باد- تمام شد کار نوشتن درامسال 1285 سال پس از هجرت پیامبر پاکیزه - نویسنده  بنده گناهکار میر غفار پسر مرحوم مبرور میر ابوالقاسم حسینی طالقانی اورازانی- خدایا دستها و جسمم را از آتش جهنم آزاد فرما - آمین ای خدای جهانیان - سال 1285 )

خداوند همانگونه که خودش دعا نموده اورا از آتش جهنم دور بدارد و جایگاهش را در بهشت قرار دهد

علی برنگی

 تصاویر در ادامه مطلب.........

 

 

داستاني از سید مرتضی اورازانی

خاله ام حاجیه خانم مریم احمدیان نقل می کند که:  برادرم غلامرضا در جوانی دچار خون دماغ شد و یک هفته بود که خونش بند نمی آمد.

 

سيد ابوالحسن رفيعي قزويني طالقاني

مرحوم حبیب اله برنگی طالقانی در کتاب سیمای طالقان راجع به ایشان می گوید:

گويند آیت اله آقاسيد ابوالحسن رفيعي قزويني در اصل اهل ده اورازان و از سادات حسيني بود و ايشان در سن شش سالگي با پدرش از طالقان مهاجرت كرده و به قزوين رفتند ودر انجا ساكن شدند. آقاسيد ابوالحسن كه دنيای فراگيري دانش بود چون به سن رشد رسيد از قزوين براي ادامه تحصيل و تكميل معلومات به تهران و سپس به نجف اشرف رفت و چندين سال در انجا اقامت گزيد او در محضر علماي بزرگ حوزه نجف مانند ميرزاي شيرازي و آخوند ملا محمد كاظم خراساني وديگر مراجع آن حوزه بفراگيري علم ودانش پرداخت و چنان در اين راه پيش رفت كه از فقها و مجتهدين بزرگ عصر شد. ايشان پس از اتمام تحصيلاتش به قزوين مراجعت كرد ودر قزوين امامت جماعت مسجد شاه آن شهر را عهده دار گرديد و به آقاسيد ابوالحسن قزويني معروف شد.

علما و مراجع بزرگ زمان ايشان را به وفور علم و جهد در تقوي مي شناختند. او از مجتهدين طراز اول و در زهد وتقوي مشهور بود. او در شهر قزوين حوزه  علميه اي دائر كرده بود و طلاب علوم ديني بسياري در انجا جمع شده و از محضرش استفاده مي نمودند. حتي علما و دانش دوستان شهرهاي ديگر براي تكميل معلومات به نزدش مي رفتند و كسب فيض مي كردند. او از نمايندگان مراجع تقليد آیت اله آقاسيد ابوالحسن اصفهاني و آیت اله حاج آقاحسين قمي و آیت اله حاج آقاحسين بروجردي و ساير مراجع در قزوين و شهرستان هاي تابع انجا بود زيرا عالمي اعلم تر مبرز تر از او در آن صفحات نبود . ايشان صاحب فتوا بود و رساله علميه اي از خود انتشار داده بود ضمنا او عالمي مجاهد و مبارز بود و بر عليه ظلم و ستم به مبارزه مي پرداخت. ايشان در مشروطيت از مشروطه خواهان حمآیت مي نمود. بعد از رحلت آیت اله حاج آقاحسين طباطبائي بروجردي ايشان يكي از علمائي بود كه براي احراز مقام مرجعيت عامه از ايشان در منابر و محافل نام برده ميشد ودر بعضي از مطبوعات عكس ايشان و شرح فضائل و كمالات علمي ايشان را براي اثبات اعلميت و مرجعيت چاپ مي كردند. آقاسيد ابوالحسن رفيعي از خود تاليفاتي داشت كه چاپ نشده بود او از نيمه دوم صده سيزده الي نيمه اول صده چهارده قمري زندگي مي كرد. بعلت عظمت و شهرتي كه ايشان داشت در اواخر عمر به دعوت عمده اي از علما و بازاريان تهران از قزوين به تهران امد و در مسجد جامع تهران به امامت جماعت پرداخت  ضمنا روحانيون از محضر درسش و متدينين از ارشادش استفاده مي نمودند .   سر انجام ايشان در تهران در سن نود و چند سالگي دار فاني را وداع گفت .   بازار هاي تهران و قزوين به مناسبت درگذشت او بسته شد و از او تشييع جنازه با شكوهي به عمل آمد. درگذشت او ثلمه اي عظيم در اسلام بود خدا او را با آباءطاهرينش محشور فرمايد.

 

سید علی رضا سیّد کباری در سایت الراسخون زندگینامه ایشان را به تفصیل چنین آورده است:

 

تبار علم

تبار آیة اللّه رفیعی قزوینی از خاندانهای علمی شیعه در قزوین است. آنان از سادات حسینی به شمار می‏ایند و از ذریه سید میرزا محمد زمان طالقانی قزوینی، از اکابر علمای عصر خویش و از شاگردان ملا خلیلا قزوینی ‏اند.(1)

سید میرزا رفیع ( متوفی 1272ه.ق) از فرزندان سید محمد باقر، از مجتهدان و حکمای الهی عصر خویش بود که نامش عنوان این خاندان جلیل گشت. بدین ترتیب این سلسله به « آل رفیعی» شهرت یافتند.

نسب آیة اللّه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی با یک واسطه به سید میرزا رفیع می‏رسد و سیادت و علم را از این تبار پاک به ارث برده است.

« سید میرزا رفیع - سید ابراهیم - سید ابوالحسن رفیعی قزوینی.»

نسب مادریش نیز به واسطه آیة اللّه حاج سید علی مجتهد قزوینی به « آیة اللّه سید ابراهیم» می‏رسد.(2)

 

تولد ابوالحسن

واژه خجسته ابوالحسن، کنیه پنج تن از امامان شیعه (ع) است که به ترتیب عبارتند از: -1امام علی -2 (ع)امام سجاد -3 (ع)امام کاظم -4 (ع)امام رضا -5 (ع)امام هادی.(ع)(3)

لذا وقتی خانواده‏ای نام « ابوالحسن» را بر فرزند خویش می‏نهد، به یادکرد پنج تن از ائمه(ع) این نام را انتخاب می‏کند. آل رفیعی نیز که از سادات پاک سرشت قزوین هستند، پس از تولد « سید ابوالحسن» در سال 1310ه.ق برابر 1268ه.ش با انتخاب این نام، یاد پیشوایان علم و تقوا را پاس می‏دارند.

تربیت فرزند

پدر سید ابوالحسن که از خاندان علم و از پارسایان عصر خویش است، تربیت آغازین فرزند را خود بر عهده می‏گیرد و با نام خدا « گوهر معرفت» را به وی می‏آموزد و جان ابوالحسن را با خالق هستی بخش آشنا می‏سازد.

آقا سید ابراهیم تصمیم می‏گیرد تا فرزند را پیش از آموزش الفبای نگارشی و علم آموزی از طریق کتاب و کتابخوانی، با پدیده‏های جهان خلقت آشنا سازد و او را به پدیدآورنده بزرگ انها رهنمون باشد.(3)

حوزه قزوین

حوزه علمیه قزوین که سابقه تاریخی آن به قرن سوم هجری می‏رسد از باشکوه‏ترین حوزه‏های جهان تشیع که با تربیت فرزانگان نامدار چون ؛ احمد بن ابراهیم قزوینی و حسین بن ابراهیم قزوینی (5)بر تارک جهان علم می‏رخشد و در طول تاریخ صدها دانشمند را در خود جای داده و به تربیت دانش پژوهان و دانشجویان پرداخته است.

سید ابوالحسن با راهنمایی پدر به تحصیل دانشهای رایج می‏پردازد. دانش پژوه آل رفیعی درصدد است تا با فراگیری انها جامع علوم عقلی و نقلی شود. از این رو در مکتب درسی فقیهان، اصولیان، ریاضیدانان، حکیمان و عارفان حاضر می‏آید.

وی پس از تحصیل کتب ادبی و بلاغی در مدرسه صالحهیه قزوین سطوح علمی و کتب فقهی و اصولی را نزد فرزانگان قزوین، حاج ملا علی طارمی و آیة اللّه ملا علی اکبر تاکستانی آغاز نمود.(7) لیکن تشنه معارف الهی بر آن است تا علوم عقلی را نیز بیاموزد.

حوزه علمیه تهران

حوزه علمیه تهران یکی از پربارترین حوزه‏های فلسفی جهان اسلام است و سابقه درخشانی دارد. سید ابوالحسن قزوینی در سال 1333هجری قمری به مجلس درس آیةاللّه حاج شیخ عبدالنبی نوری راه می‏یابد و علوم عقلی و عرفانی را از او فرا می‏گیرد. البته وجود فرزانگان دیگری چون؛ حاج میرزا مسیح طالقانی، آیة اللّه سید محمد تنکابنی و آیة اللّه شیخ محمد رضا نوری را هم مغتنم شمرده و دانش فقهی و اصولی خویش را تکمیل می‏کند.

دانشجوی حکمت و عرفان و ریاضیات در حوزه تهران حکیمان دیگری را می‏یابد و با حضور در مکتب حکیم متأله میرزا حسن کرمانشاهی، حاج فاضل تهرانی شمیرانی، میرزا محمود رضوان قمی، حکیم محمد هیدجی زنجانی، حاج شیخ محمد رضا مسجدشاهی اصفهانی و آقای میرزا هاشم اشکوری در فلسفه و عرفان بهره‏های فراوان می‏برد و علوم ریاضی را از میرزا ابراهیم زنجانی و شیخ علی رشتی می‏آموزد.(6)

آیة اللّه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی در طی آموزش علوم عقلی در حوزه علمیه تهران، در مدرسه صدر ساکن و پس از فراغت از تحصیل به قزوین باز می‏گردد و مدّت یک سال در زادگاه خود توقف می‏کند.

معظم له پس از بازگشت به حوزه تهران در مدرسه عبداللّه خان به تدریس کتب فقهی و اصولی چون شرح لمعه و قوانین می‏پردازد و از تدریس کتب فلسفی غفلت نمی‏ورزد و شرح منظومه حکیم سبزواری و اشارات شیخ الرئیس ابو علی سینا را تدریس می‏کند. حوزه درسی وی چنان شهرت می‏یابد که شاگردان مدارس دیگر نیز در درس آیة اللّه رفیعی حاضر می‏شوند.(8)

هجرت به قم

در سال 1340هجری قمری، حضرت آیة اللّه شیخ عبدالکریم حائری یزدی به قم آمد و حوزه قم را رونق دوباره بخشید. آیة اللّه رفیعی با هجرت به قم قصد دارد تا هم دانش فقهی و اصولی خویش را در مکتب آیة اللّه حائری به کمال رساند و هم علوم عقلی را در حوزه علمیه قم رواج دهد. لذا به دارالعلم قم هجرت می‏کند و به تدریس کفایة الاصول، رسائل، مکاسب شیخ انصاری، اسفار اربعه و شرح منظورمه می‏پردازد و در محضر فقیه و اصولی فرهیخته آیة اللّه العظمی شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آیة اللّه شیخ ابوالقاسم کبیر قمی حاضر می‏گردد.

ان جناب مورد عنایت مؤسس حوزه علمیه قم قرار می‏گیرد و به امر ایشان در ماه رمضان 1344هجری قمری در مسجد بالاسر بر کرسی تدریس می‏نشیند و همزمان با تدریس، به تحریر تعلیقاتی بر شرح منظومه و رسائل همت می‏گمارد.

آیة اللّه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی در سال 1348هجری قمری با اجازه صریح مراجع تقلید به مقام اجتهاد نایل می‏آید. علاوه بر آیةاللّه العظمی حائری یزدی در قم، آیةاللّه العظمی آقا سید ابوالحسن اصفهانی از نجف اشرف و آیةاللّه شیخ محمدرضا مسجدشاهی اصفهانی هم به ایشان اجازه اجتهاد و نقل روایت می‏دهند.(9)

 

زیارت خانه خدا

علامه رفیعی قزوینی پس از اخذ درجه اجتهاد در سال 1348هجری قمری، در همان سال به زیارت خانه خدا می‏شتابد تا شکرگزار نعمت حق باشد. او، تاریخ سفر حج را بر پشت جلد کتاب منظومه سبزواری( ره) چنین یادداشت کرده است:

« یوم حرکت عصر از قزوین به عزم زیارت مکه معظّمه زادها اللّه شرفا یکشنبه بیست و یکم شهر شوال هزار و سیصد و چهل و هشت 1348هجری، دوم برج حمل 1309شمسی.

مراجعت از مکه معظمه و ورود به قزوین، عصر یوم سه شنبه دهم شهر صفر من شهور 1349تقریبا چهار ماه طول مسافرت بوده است...»(10)

ایشان پس از مراجعت از قم و زیارت خانه خدا در قزوین اقامت می‏گزیند.

مجتهد قزوین

آیة اللّه رفیعی با اخد درجه اجتهاد به حوزه علمیه قزوین بازگشته و با تدریس متون فقهی و حکمی و سطوح عالی فقه و اصول به عنوان مجتهد قزوین، مرجع خاص و عام در عقد و حلّ امور و علوم و معارف الهی شناخته می‏شود و در مسجد سلطانی قزوین به اقامه نماز جماعت پرداخت و بر فعالیت اجتماعی مردم نظارت می‏کند.

در ایام اقامت سی و دو ساله‏اش در قزوین، گروهی از طلاب علوم عقلی و پژوهندگان حکمت به قزوین مهاجرت کرده و از مکتب فلسفی وی بهره می‏برند، تا اینکه در سال 1380قمری حکیم متأله به قم رفته و با برپایی حوزه درسی در علوم فقه، اصول و فلسفه به رونق حوزه قم می‏افزایند؛ لیکن این اقامت بیشتر از دو ماه به طول نمی‏انجامد و در مراجعت به قزوین با اصرار مشتاقان معارف، در حوزه تهران به تدریس می‏پردازد.

 

شاگردان حکیم

آیةاللّه رفیعی قزوینی، ترجمان حکمت و علوم الهی است و چون نسیم سحرگاهان اهل معرفت را به وادی عرفان هدایت می‏کند و با معارف حقه الهی و لطایف قرانی آشنا می‏سازد، او چون دریایی پر جنب و جوش در حرکت از شهری به شهری و تدریس در حوزه‏های گوناگون است از این شاگردان مکتب آیةاللّه رفیعی در حوزه‏های قزوین، قم و تهران پراکنده‏اند، از آن جمله:

امام خمینی (ره)حسن زاده آملی، محی الدین انواری، سید رضی شیرازی، شاهچراغی، مصطفی امام جمعه‏ای، حکیم ذهبی شیرازی، مهدوی کنی، میرزا عبدالحسین ابن الدین، سید مهدی کشفی، شیخ شعبان لنگرودی، سید جلال الدین آشتیانی، سید محمد یزدی، سید مصطفی خوانساری، شیخ محمد ابن الشیخ قمی، سید مرتضی مبرقعی، علاء الدین کرمانشاهی، سید احمد قمی، حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی، میرزا حسین نوری، سید محمد رضایی، محمدرضا ربانی تربتی، شیخ محمد حسین اویسی، میرزا ابوالقاسم خرمشاهی، مهدی باقری کنی، دکترغلامحسین دینانی، امامی کاشانی، شیخ محمد تقی شریعتمداری، نجم الدین اعتمادزاده، نظام الدین قمشه‏ای، دکتر سید حسین نصر، سید محمد مهدی تقوی، شیخ هادی سلمانی، غلامرضا رضانژاد، سید محسن رفیعی ( فرزند آیةاللّه رفیعی) ، ذوالمجد طباطبایی، حاج احمد سیاح، سید ابوترب ابوترابی قزوینی.

سجایای اخلاقی و اسلوب تدریس

شاگردان حکیم الهی حضرت آیةاللّه رفیعی قزوینی که سالها با وی معاشرت داشتند، او را در عین کمال و فضیلت به فروتنی و بزرگداشت اهل علم یاد می‏کنند.

آیةاللّه حسن زاده آملی که با رشادات آیةاللّه شعرانی، در درس آیةاللّه رفیعی حاضر می‏شود، می‏فرماید:

« ... در جلسه درس آن جناب شرکت کردم، دو درس می‏فرمود یکی معقول که کتاب اسفار بود و دیگری درس خارج فقه. چون شروع به تقریر درس فرمود، گویی دریای متلاطم و بحر زخاری به حرف آمد. در اثنای تقریر چه کلیدها و مفاتیح علمی که امهات معارف اصیل انسانی و قرانی‏اند از بیانات و ارشادات او استفاده می‏کردیم، و همچنین از دقت و باریک‏بینی و نازک‏بینی ایشان در مسائل فقهی.

در این اندیشه افتادم که این بزرگمرد چرا قبلا در قزوین بسر می‏برده - « نهنگ آن به که با دریا ستیزد» - باید در انجا چه شاگردانی داشته باشد و چه کسانی را تربیت کرده باشد که از این شخصیت جهانی بهره‏ها برده‏اند.

جلسه درس آن روز به پایان رسید و به مدرسه مروی برگشتیم و درسها را نوشتیم و یادداشت کردیم. روز بعد که به محضر استاد علامه شعرانی رسیدیم، پرسیدند: به درس آقای قزوینی شرکت کردید؟ عرض کردم در کنار دریای دیگری نشسته‏ام. فرمودند: آن محضر را مغتنم بدار.

هفته‏ای به سر نیامد که بعد از درس به من ( آیةاللّه رفیعی) اشاره فرمود: شما باشید، آقایان همدرس رفتند و بنده برخاستم به نزدیکش آمدم و خم شدم و زانویش را بوسیدم و گفتم آقاجان امری دارید؟

فرمود: خواستم از شما حال بپرسم و از درسها و اساتید شما با خبر باشم... هفته دوم آمد و یک دو روزی بگذشت و باز بعد از درس به من اشاره کرد که شما باشید، من نشستم و رفقا رفتند. فرمود: شما اظهار داشتید که شرح قیصری بر فصوص الحکم را محضر آقای فاضل تونی درس خوانده‏اید، گفتم آری، فرمود: مصباح الانس را درس خوانده‏اید؟ گفتم: خیر. فرمود: حاضر هستید که مصباح الانس را با هم - مشروط به اینکه دو به دو من و شما باشیم، مباحثه کنیم؟ دو زانویش را بوسیدم و اشک شوق در چشمم حلقه زد و عرض کردم:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطفها می‏کنی ای خاک درت، تاج سرم

خود آن جناب مصباح الانس را در محضر آقامیرزا هاشم اشکوری که محشی مصباح الانس است تلمذ کرده بود... ببینید آیةاللّه رفیعی( رفع اللّه درجاته) از تعلیم و تعلّم و مقام معلم چه خبرها دارد که با طلبه‏ای از آمل برای تحصیل علم به تهران آمده و هیچ آشنایی و خویشاوندی با او ندارد، اینگونه رفتار می‏کند، این اولیای الهی چه دیده‏اند و چه چشیده‏اند؟» (11)

آیة اللّه حسن زاده آملی در ادامه سخن می‏فرماید:

« حضرت آیةاللّه رفیعی کسی بوده است که پیش از ما مرحوم امام خمینی (ره)در محضر انورش زانو زده است و معارف اندوخته است. یک روز در درس مصباح الانس به مناسبتی سخن از آن جناب به میان آورد و فرمود: آقای خمینی خیلی باهوش بود.»

باری حضرت آیةاللّه رفیعی نابغه‏ای جامع معقول و منقول بود و حقیقت امر در وصف و تعریفش چنان است که عارف رومی گفته است:

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام (12)

آقای غلامحسین رضانژاد می‏نویسد:

« در این اواخر که علی الاصول استاد بی‏همتای حکمت اسلامی، به تدریس فقه و اصول اشتغال داشت، در حوزه درس وی در مسجد جامع تهران، یکی از پربرکت‏ترین و بارآورترین حوزه‏های علمی در شمار می‏آمد.

این بی بضاعت، چون ابتهاج ایشان را در تدریس فقه و پاسخ به پرسشهای فقهی می‏دانستم با چند سؤال فقهی، یکی از مباحث حکمی را می‏آمیختم تا از پاسخ دادن بدان سؤال فلسفی طفر نروند، و هرگاه ایراد به نظرم می‏رسید و آن را بیان می‏کردم، با جمله « چقدر فطن!» مرا در پرسش و تعلّم تشویق و تفقد می‏کرد.

از بر عکس ظواهرش از بهجت علمی خاصی برخوردار بود و قدر علوم الهی را خیلی خوب می‏دانست و از تعلیم آن به نااهل برحسب وصیّت بوعلی سینا و تکرار خواجه طوسی، خودداری می‏کرد و آن را به هر کسی تعلیم نمی‏داد.

به خاطر دارم، انگاه که در بیماری سکته مغزی که او را تقریبا زمین گیر کرده بود، احوال ایشان را پرسیدم، با دو کلمه « فی الجمله بد نیستم» پاسخ گفت و من قصیده‏ای که در تجلیل و بزرگداشت او سروده بودم، برایش قرائت کردم، وقتی بدین ابیات رسیدم:

سلمان روزگارا، پرهیزت

بخشید روح، قالب تقوا را

بنشین یکی به مسند و فتوا ده

کامروز نیست، غیر تو فتوا را

به بنده فرمودند: « چرا هست، دیگران هم هستند» و سپس اضافه نمود: « من شصت و پنج سال عمر خود را در فقه و اصول و حکمت و کلام و عرفان گذراندم، و امروز که به خود نگاه می‏کنم، می‏بینم که نه مرا فقیه و اصولی می‏توان گفت و نه حکیم و عارف» و یاللعجب از این همه فروتنی و خضوع» .(13)

این فروتنی موجب شد تا حکیم قزوینی در شبهای جمعه خطاب به عامّه مردم و بازاریان سخن به موعظه گشاید و لطایف عرفانی و براهین عقلی را به زبانی ساده بیان دارد و آیات قرانی و احادیث معصومین را به مردم القاء نماید و رابطه قران و برهان و عرفان را در سلوک علمی خویش بنمایاند.

 

حکیم متأله

استاد علامه حضرت آیةاللّه رفیعی از افراد نادری است که علوم عقلی و نقلی اعم از فقه و اصول و فلسفه و حکمت را به خوبی فرا گرفته، مدارج عالی کمال را می‏پیماید. لذا وقتی کتاب نفیس حضرت آیةاللّه العظمی شیخ عبدالکریم حائری چاپ می‏شود، آن فقیه بزرگ و حیکم متأله بر « دُرَر الاصول» وی مقدمه‏ای وزین در و در خور می‏نگارد. لیکن او بیش از هر علمی با حکمت متعالیه مأنوس بود و به راستی وی را باید ترجمان حکمت متعالیه خواند.

ایشان در مورد کتاب « اسفار اربعه» صدرالمتألهین می‏فرمود:

« این کتاب اسفار( حکمت متعالی) به لحاظ حجمش، لفظش، متنش، یک جائیش، قضائیش، حکمت متعالیه است و به لحاظ تفسیرش، شرحش، بسطش، اسفار است، چنانکه لفظ اسفار هم مؤید این گفتار است» .(14)

علامه رفیعی بر این باور بود که عرفان و قران و حدیث و حکمت از یکدیگر جدایی ندارند و اگر کتب حکمی و عرفانی به دست انسان زبان فهم بیفتد، آن را تفسیر انفسی قران مجید می‏بیند.(15) لذا وقتی شاگردان فرزانه مکتب فلسفی و عرفانی خویش را می‏بیند که به سبب علاقه به علوم ریاضی به استخراج تقویم همت گمارده، می‏فرماید:

« از این که رشته‏های ریاضی را تحصیل کرده‏اید بسیار کار خوبی کرده‏اید، و لکن شما در علوم دیگر هم زحمت کشیده‏اید و این عمل شما سبب می‏شود که در عرف عام به سمت یک منجّم شناخته شوید و همه کمالات دیگر شما نادیده گرفته شوند» .(16)

او همانند بنیانگذار این مکتب فلسفی صدرالمتألهین شیرازی سیر علمی را با سلوک عملی هماهنگ ساخته بود. چنانکه بر پشت جلد دوم اسفار طبع قدیم خود، تحت عنوان فائدة علویة، اشاره می‏کند که در مبحث، لذت کتاب اسفار، و تعریف آن که آیا « لذت عین ادراک ملایم است یا امر دیگر بر آن مترتّب است؟» اشکال کردم و نفس خویش رإے؛ّّ مضطرب یافتم انگاه به سوی امام و مولایم سید الحکما الراسخین، امیرالاولیاء الموحدین امیرالمؤمنین (ع)توجه تام کردم که با افاضه ربانی به درستی کلام صدرالمتألهین یقین پیدا کردم.(17)

آیة اللّه رفیعی به موجز نویسی شُهره است. با این حال ایجاز به اتقان بحث لطمه‏ای وارد نمی‏سازد. وی در مسائل کلامی، فلسفی و اثبات عقاید شیعه و معارف اهل بیت(ع) آثاری را از خود به ارث نهاده که مورد توجه اهل معرفت است.

این رسائل و حواشی عبارتند از:

-1شرح دعای سحر -2رساله معراج -3رساله اسفار اربعه -4رساله در بیان قوه مولده -5رجعت -6تخلیه و تجلیه و تحلیه -7حرکت جوهریه -8اتحاد عاقل و معقول ( فارسی) -9اتحاد عاقل و معقول ( عربی) -10رساله در وحدت وجود -11رساله در حقیقت عقل -12رساله در شب قدر -13سخن در معاد -14مقاله در وجود -15تفسیری در دو آیه از سوره یونس -16مقاله در تشریح اجزاء حملیّه و اجزاء حدّیه -17مقاله در قضایای ضروریّه ازلیه -18رساله در حدوث دهری -19مقاله در اراده و مشیت -20مقاله در مسح رأس و وضوء -21مقاله در شرح زندگی ملاصدرا -22بحث شریف معاد -23حاشیه بر شرح منظومه حکیم سبزواری -24حواشی بر اسرار الحکم سبزواری -25حواشی بر شرح الاسماء الحسنی، سبزواری -26حواشی بر کتاب اسفار الاربعة صدرالمتألهین شیرازی -27حواشی بر مشاعر -28حواشی بر عرشیه ملاصدرا -29حواشی بر تعلیقات ملاصدرا بر کتاب شفای بوعلی سینا -30حواشی بر شرح اصول کافی ملاصدرا -31حواشی بر مفاتیح الغیب ملاصدرا -32حواشی بر کتاب شفای ابن سینا -33حواشی بر کتاب شرح الاشارات و التّنبیهات -34حواشی بر شوارق الالهام فیاض لاهیجی -35حواشی بر گوهر مراد شرح حکمةالاشراق قطب الدین شیرازی -38حواشی بر مقدمه فصوص الحکم قیصری -39تعلیقات بر الشواهد الربوبیّة صدر المتألهین -40تعلیقات بر اسرارالآیات صدرالمتألهین -41حواشی بر شرح مطالع در منطق -42حواشی بر شرح تجرید قوشچی در کلام -43تعلیقات بر مصباح الانس ابن فناری در عرفان -44کتابی در حول عقاید امامیّه در ردّ « جبّانی» از نویسندگان کویت -45تقریرات درسی اصول عقاید.

معظم له در فقه استدلالی نیز تألیفاتی داشته‏اند که عبارتند از:

-1کتاب صلوة -2کتاب خمس -3کتاب حج -4کتاب میراث -5کتاب نکاح -6کتاب طلاق -7کتاب مکاسب و بیع و تجارت -8در قاعده لا ضرر -9توضیح المسائل -10هدایة الانام -11حواشی بر عروة الوثقی -12رساله مناسک حج -13اسرار حج -14حواشی بر کفایة الاصول -15تعلیقات بر رسائل شیخ انصاری -16حاشیه بر وسیلة النجاة آقا سید ابوالحسن اصفهانی.(18)

 

وفات

علامه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی پس از سالها مجاهدت، نیمه شب سه ‏شنبه 24دی ماه 1353شمسی، برابر اول محرم 1395قمری در سن 85سالگی در تهران به لقاءاللّه شتافت و در مسجد بالاسر آستان قدس فاطمی، کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س)به خاک سپرده شد.(19)

عبارت زیر بر روی سنگی تحریر و حک شده و بر دیوار روبروی قبر آن حکیم نصب گردیده است:

«قد لبّی ربّه الجلیل، سیّدالعلماء المجتهدین، جامع المعقول و المنقول استاد الفقهاء و المحققین و الحکماء المتألهین، مرجع العوام و الخواص، علّامه الزمان، آیةاللّه العظمی الحاج سیّد ابوالحسن الحسینی، المشتهر بالرفیعی القزوینی - اعلی اللّه مقامه الشریف - فی عاصمة تهران، عرّة محرم الحرام فی سنة 1396(20) من الهجرة النبویّة صلی اللّه علیه و آله و سلم» .

 

آخرین سفارش

ان جناب پس از ارتحال با چهره‏ای نورانی و مسرور از لذات معنوی به خواب برخی از شاگردانش آمده و اهتمام به قران کریم و نماز اوّل وقت را سفارش کرده است.

 

پی نوشتها:

1- درباره علمای این خاندان، ر. ک به: دایرة المعارف تشیع؛ ج 1ص 173مینودر؛ ص .325 - 324تقریرات « آیةاللّه رفیعی» .

2- آیةاللّه سید ابراهیم معروف به «صاحب ضوابط الاصول» و «دلائل الاحکام» است. و فرزند او «آیةاللّه سید علی مجتهد قزوینی» که پدر مادر آیةاللّه رفیعی و صاحب حاشیه بر «قوانین اصول» است شاگرد مبرز شیخ انصاری قدس سره است. آرامگاه این دو جد مادری در صحن بزرگ حضرت ابا عبداللّه الحسین (ع) در کربلا واقع است. «رسائل فلسفی»، ص .5

3- در کتب رجال شیعه و زندگینامه‏های ائمه(ع) هرگاه ابوالحسن مطلق یا با صفت «اول» بیاید مقصود امام موسی کاظم (ع) و با صفات «ثانی» مقصود امام رضا(ع) و با صفت «ثالث» مراد امام هادی(ع) است.

4- آیةاللّه حسن زاده آملی فرماید:

وقتی پیرمردی هم سن و سال استاد بزرگوار جناب آیةاللّه حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی(رفع اللّه درجاته) حکایت می‏کرد که ما در اوان خردسالی در قزوین همین آقا سید ابوالحسن رفیعی را صدا می‏زدیم که بیا بازی، ایشان تا میدان با ما همراهی می‏کرد، ولی با ما بازی نمی‏کرد، در گوشه‏ای می‏ایستاد، یا به نبش دیواری تکیه می‏داد و دلنشین پیرمرد به یاد حضرت یحیی پیامبر(ع) افتادم که خدای سبحان در آیه سیزدهم سوره مریم قران فرموده است: «یا یحیی خذ الکتاب بقوّة و آتیناه الحکم صبیّا» حکم، امر حکیم محکم و متین و رصین است که بر اساس استوار حق و حقیقت قرار گرفته است و ریشه دوانده و پایدار است. «یس و القران الحکیم» . آسمان معرفت؛ ص .383

5- طبقات اعلام الشیعه، ج 2ص 13و .57

6- آئینه دانشوران، ص 183و رسائل فلسفی، ص .6

7- استاد سید جلال الدین آشتیانی در خصوص اساتید آیةاللّه رفیعی گوید: ایشان«سفر نفس اسفار» و «الهیات شفا» را نزد آقا میرزا حسن کرمانشاهی آموخته بود و «منظومه» را نزد حاج فاضل تهرانی و «مقدمه قیصری» و قسمتی از « فص آدمی» را نزد آقا میرزا محمود قمی فراگرفته بود.

احاطه او بر آثار ملاصدرا ظاهر و بارز بود. کتاب اسفار و حواشی ملاصدرا و مفاتیح الغیب و حواشی ملاصدرا بر حکمت الاشراق را در حافظه داشت. و خداوند گویا او را برای تدریس اسفار خلق کرده بود.

کیهان فرهنگی؛ سال دوم، شهریور 1364ش 6ص .17

8- رسائل فلسفی؛ ص 6و .7

9- رسائل فلسفی؛ ص .7

10- همان، ص .13

11- آسمان معرفت؛ ص .289 - 287

12- همان، ص .291

13- رسائل فلسفی، ص 14و .15

14- آسمان معرفت؛ ص .61

15- همان؛ ص .56

16- همان؛ ص .398

17- رسائل فلسفی، ص .19

18- در آسمان معرفت؛ ص 284 - 282و رسائل فلسفی، ص 25و .26

19- معظم له چهارده فرزند دارند؛ اولاد ذکور انها عبارتند از: -1شهاب الدین -2ضیاءالدین -3محسن -4حسن -5کاظم -6رضا -7عبداللّه -8مهدی -9مصطفی -10صادق. جناب آقای محسن رفیعی قزوینی روحانی و مدرس سطوح عالی فقهی است. «رسائل فلسفی» ص .63

20- سال وفات که روی سنگ قبر حک شده اشتباه است.

 

جلال آل احمد ( از روستای اورازان)

                                                    

 

                                                       جلال آل احمد

زندگی نامه


جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.

جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:

« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »

پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.

در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:

«تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.»

پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت.

«شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.»

آل احمد در سال 1323 به حزب توده ایران پیوست و عملاً از تفکرات مذهبی دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه آن دوره از زندگی بود، اوج گیری حرکت های چپ گرایانه حزب توده ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند وانقلابی آن حزب و درگیری
جنگ جهانی دوم عواملی بودند که باعث تغییر مسیر فکری آن احد شدند.

همه این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق با دست و سر تراشیده، تبدیل شد به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی شود.

در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند
داستان کوتاه دیگر در مجموعه "دید و بازدید" به چاپ رسید. آل احمد در نوروز سال 1324 برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد:

«در آبادان اطراق کردم. پانزده روزی. سال 1324 بود، ایام نوروز و من به مأموریتی برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته اش به آن ولایت می رفتم و اولین میتینگ در اهواز از بالای بالکونی کنار خیابان".

آل احمد که از دانشسرای عالی در
رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل شده بود، او تحصیل را در دوره دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن دوری جست و به قول خودش «از آن بیماری (دکتر شدن) شفا یافت».

به علت فعالیت مداومش در حزب توده، مسؤولیتهای چندی را پذیرفت. خود در این باره می گوید:

«در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره.... و از اوایل 25 مأمور شدم زیر نظر طبری «ماهنامه مردم» را راه بیندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را درآوردم حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم.»



در سال 1326 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبری خلیل ملکی و 10 تن دیگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبری حزب و مشی آن انتقاد می کردند و نمی توانستند بپذیرند که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد. در این سال با همراهی گروهی از همفکرانش طرح استعفای دسته جمعی خود را نوشتند.

آل احمد با نثر عصیانگرش اینگونه می گوید:

«روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و ....."

در سال 1326 کتاب «از رنجی که می بریم» چاپ شد که مجموعه 10 قصه کوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسید. پس از این سالها آل احمد به ترجمه روی آورد. در این دوره، به ترجمه آثار «ژید» و«کامو»، «سارتر» و «
داستایوسکی» پرداخت و در همین دوره با دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد.

«زن زیادی» نیز به این سال تعلق دارد.

در طی سالهای 1333 و 1334 «اورازان»، «تات نشینهای بلوک زهرا»، «هفت مقاله» و ترجمه مائده های زمینی را منتشر کرد و در سال 1337 «مدیر مدرسه» «سرگذشت کندوها» را به چاپ سپرد. دو سال بعد «جزیره خارک- در یتیم خلیج» را چاپ کرد. سپس از سال 40 تا 43 «نون و القلم»، «سه مقاله دیگر»، «کارنامه سه ساله»، «غرب زدگی» «سفر روس»، «سنگی بر گوری» را نوشت و در سال 45 «خسی در میقات» را چاپ کرد و هم «کرگدن» نمایشنامه ای از اوژان یونسکورا. «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «نفرین زمین» و ترجمه «عبور از خط» از آخرین آثار اوست.

آل احمد در صحنه مطبوعات نیز حضور فعالانه مستمری داشت و در این مجلات و روزنامه ها فعالیت می کرد.

نکته ای که در زندگی آل احمد جالب توجه است، زندگی مستمر ادبی او است. اگر حیات ادبی این نویسنده با دیگر نویسندگان همعصرش مقایسه شود این موضوع به خوبی مشخص می شود.

جلال در سالهای فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آنجا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.

او در کتاب "خسی در میقات" که سفرنامه ی حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: "دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است. . ."

این نویسنده پر توان که همواره به حقیقت می اندیشید و از مصلحت اندیشی می گریخت، در اواخر عمر پر بارش، به کلبه ای در میان جنگلهای اسالم کوچ کرد.

جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال 1348 در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.



 

ویژگی های آثار


به طور کلی نثر آل احمد نثری است شتابزده، کوتاه، تاثیر گذار و در نهایت کوتاهی و ایجاز .

آل احمد در شکستن برخی از سنت های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی کم نظیر داشت و این ویژگی در نامه های او به اوج می رسد.

اغلب نوشته هایش به گونه ای است که خواننده می تواند بپندارد نویسنده هم اکنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بیان می کند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به کمک آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دریابد، سر در گم خواهد شد.
از این رو ناآشنایان با سبک آل احمد گاهی ناگریز می شوند عباراتی را بیش از چند بار بخوانند.

آثار


آثار جلال آل احمد را به طور کلی می توان در پنج مقوله یا موضوع طبقه بندی کرد:

الف- قصه و داستان. ب- مشاهدات و سفرنامه. ج- مقالات. د- ترجمه. هـ- خاطرات و نامه ها.

الف- قصه و داستان

1- دید و بازدید 1324:
نخست شامل ده
داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در این مجموعه با دیدی سطحی و نثری طنز آلود اما خام که آن هم سطحی است، زبان به انتقاد از مسایل اجتماعی و باورهای قومی می گشاید.

2- از رنجی که می بریم 1326:
مجموعه هفت
داستان کوتاه است که در این دو سال زبان و نثر داستانهای جلال به انسجام و پختگی می گراید. در این مجموعه تشبیهات تازه، زبان آل احمد را تصویری کرده است.

3- سه تار 1327:
مجموعه سیزده
داستان کوتاه است. فضای داستانهای سه تار لبریز از شکست و ناکامی قشرهای فرو دست جامعه است.

4- زن زیادی 1331:
حاوی یک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال،
صادق چوبک و بزرگ علوی به تصویر شخصیت زنان در داستانهای خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زیادی را قشرهای مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکیل می دهند.

5- سرگذشت کندوها 1337:
نخستین داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعی به سبک قصه های سنتی ایرانی، "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود" این داستان به بیان شکست مبارزات سیاسی سالهای 29 تا 31 حزبی پرداخته است.

6- مدیر مدرسه 1337:
این داستان نسبتاً بلند به نوعی میان خاطرات فرهنگی آل احمد است. خود او در این مورد گفته است:

"حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه"

مدیر مدرسه، گزارش گونه ای است از روابط افراد یک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.

" آل احمد در مدیر مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد.

قلم دیگر در دستش نمی لرزد و چنین می نماید که اندیشه هایش نیز، در چارچوبی خاص، شکل نهایی خود را یافته است.

به رغم این تکوین اندیشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه ای خلوت می گردد.

7- نون والقلم 1340:
یک داستان بلند تاریخی که حوادث آن مربوط به اویل حکومت صفویان است. زبان نون والقلم به اقتضای زمان آن نسبتاً کهنه است.

8- نفرین زمین 1346:
رمانی روستایی است که بازتابی از جریانهای مربوط به "اصلاحات ارضی" در آن بیان شده است.

9- پنج داستان 1350:
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.

10- چهل طوطی اصل (با سیمین دانشور) 1351:
مجموعه شش قصه کوتاه قدیمی از "طوطی نامه" که با تحریری نو نگاشته شده است.

آل احمد در نامه ای خطاب به حبیب یغمایی، مدیر مجله ادبی یغما می نویسد: " و من که جلال باشم وقتی خیال دکتر شدن و ادبیات را در سر داشتم به اینها دسترسی یافتم. قرار بود درباره "هزار و یک شب" و ریشه های هندی و ایرانی قصه هایش چیزی درست کنم به رسم رساله، که نشد. . ."

11- سنگی بر گوری 1360:
رمانی است کوتاه و آخرین اثر داستانی آل احمد محسوب می شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.



 


ب- مشاهدات و سفرنامه ها

اورازان 1333، تات نشینهای بلوک زهرا 1337، جزیره خارک، درٌ یتیم خلیج فارس 1339، خسی در میقات 1345، سفر به ولایت عزرائیل چاپ 1363، سفر روس 1369 ، سفر آمریکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.

ج- مقالات و کتابهای تحقیقی

گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله دیگر 1341، غرب زدگی به صورت کتاب 1341، کارنامه سه ساله 1341، ارزیابی شتابزده 1342، یک چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خیانت روشنفکران 1356، گفتگوها 1346.

د- ترجمه

عزاداریهای نامشروع 1322 از عربی، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نویسنده فرانسوی 1326، قمارباز 1327 از
داستایوسکی، بیگانه 1328 اثر آلبرکامو (با علی اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبرکامو، دستهای آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی 1333 از آندره ژید، مائده های زمینی 1334 اثر ژید (با پرویز داریوش)، کرگدن 1345 از اوژن یونسکو، عبور از خط 1346 از یونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگی و گشنگی 1351 نمایشنامه ای از اوژن یونسکو؛ در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد.

هـ- خاطرات و نامه ها

نامه های جلال آل احمد (جلد اول 1364) به کوشش علی دهباشی، چاپ شده است که حاوی نامه های او به دوستان دور و نزدیک است.

برگرفته  از شبکه ملی مدارس (رشد)

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84+%d8%a2%d9%84+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af&SSOReturnPage=Check&Rand=0