د

دئیر (دِئِیر)
گیر cling, stick

دئیر کردن (دِئِیر کُردِن)
(فعل) گیر کردن

دار هاروتن (دارهاروتِن)
پایین کردن میوه درختان

دد (دِدَ)

از مثال: 10 نفر دِدَ 5 نفر بیومی بین ، یعنی از 10 نفر 5 نفر آمده بودند این حرف اضافه بطور مخفف بصورت دَ هم بکار می رود of

دددرت (دِدِدِرت)
صدای شکستن درخت یا چوب، صدای گوزیدن sound of breaking wood or tree, sound of fart

در بور (دَر بُور)
نوعی نا سزا به معنی "خانه خراب".

دربند(دَربَند)
به دره های باریک و طویل کوهستانی گفته می شود که دارای باغ ها و مزارع طویل و باریک هستند.این لغت معمولا بصورت صفت پس از نام محل به کار می رود مانند: کوئین دربند

درت (دِرت)
باد معده، گوز fart

درت هادان (دِرت هادان)

خارج کردن باد از روده، گوزیدن to fart

در رو حاضر
به صراحت


درکان سرکان کتن
(فعل) از این در به آن در افتادن، آوارگی

درکان سرکان
(صفت) آواره

دست فرمان (دَست فِرمان)

دستیار assistant

دل (دُل)
دله

دل اندرون (دِل اَندَرون)
امحاء و احشاء

دل اندرون حرکت کردن (دِل اَندَرون حرکت کُردِن)
بهم خوردن مزاج چه با استفراغ یا اسهال یا هردو

دلبند جیگر ( دِلبَند جیگر)
دل و جگر

دل تیره (دِل تیرِه)
محور مرکزی central axis

دل چی (دَلِ چی)

خوراکی که با آن کسی را عادت بدهند

دلاریجش (دِلاریجِش)
خون دل خوردن، عذاب، شکنجه روحی

دلاریجش هادان (دِلاریجِش هادان)
شکنجه روحی دادن

دندوک (دِندوک)
نوک، منقار(این کلمه احتمالا از ترکیب دهان+دوک ساخته شده)

دپلقسانسن (دَپُلقُسانِسِن)
قرکردن، فرو بردن

دپلقسن
قر شدن در اثر فرورفتن

دچگلی
آویخت و بالا رفت

دچی (دَچّی)
روی هم یا کنار هم چید

دکته ببر (دَکَتِه بَبَر)
ریخت وپاش، غارت 1- waste 2- plunder, loot

دوماغ (دوماغ)
بینی

دوماغی کوریچانه (دوماغی کوریچّانَه)
تیغه وسط بینی، غضروف وسط بینی

دوس (دَوَس)
بسته

دوسن (دَوَسِن)
بستن، پروار کردن

دوس نر (دَوَسِ نَر)
گوسفند نر پروار


دیار (دیار)
معلوم، پدیدار visible

دیار گردسن

(اسم مصدر)(Diar Gardesen)پدیدار شدن، معلوم شدن

دیارا کردن
آشکارساختن، افشا


دیاری (دیاری)

درچشم انداز outlook, sight, field of vision

دیگشب
دیشب


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید