الف

ابت (آبُت)
اخم

ابت کردی (ابُت کُردی)
اخم کرده، خود را گرفته

ابدال (اَبدال)
ازغصه لاغر شده، غصه دار

ابرش (اَبرِش)
رنگ خاکستری، موی خرمایی

ابره (اَبرَه)
ملافه، آستر لباس

ابرگردش (اَبرِ گَردِش)
هوای ابری

ابو دردا (اَبو دردا)
همیشه بیمار

ابچه (اَبِچَه)

خود خواه بد عنق

ابی خویی (اَبی خوئی)
بی خوابی

ابی سر شوان (اَبی سَرشَوان)
بی سرپرست، بی پدر و مادر (شوان در این لغت همان شبان است)

ابی شو ماآر (اَبی شو ماآر)
بی مادر شوهر

ابی صحب (اَبی صَحَب)
بی صاحب

ابی ماآر(اَبی ماآر)
بی مادر

ابی نوم (اَبی نوم)
بی نام و نشان

اتک گنی (اَتِک گَنی)
گورش را گم کرد

اتکل (اَتِکل)
موقتی، الکی، باسمه

اجابت (اِجابَت)
بده بستان، کارکردن شکم

اجاره (اِجارَه)
هویج

اجاق (اِجاق)

حرفه ای که چند نسل ادامه داشته باشد

اجاق بکور (اِجاق بِکور)
بی زاد و ولد، نسلش منقطع شده


اجاق دار (اِجاقِ دار)
وارث، جانشین

اجاق سرا (اِجاق سرا)
دود مان، خانواده

اجاقش روشن گردی (اِجاقش روشَن گَردی)

خدا به او فرزندی عطا کرد

اجدر (اَجدَر)

بی آبرو ، پارچه ای که تارو پودش از هم جدا شده باشد

اجدیک (اِجدی یِک)
کلمه ای که دو حیوان (گاو یا گوسفند) را ترغیب به جنگیدن می کند

اجقار (اِجقار)
زمین سنگستان

اجل وجل (اَجَل وَجَل)
راه گریز

اجلش برسیه (اَجَلِش بَرسّیَه)

اجلش رسیده

اجنه (اَجِنَّه)

جن

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اَچون تَر (اَچون تَر)
آنطرف تر

اچونان (آچونان)
آن طرف ها

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اچن (اَچُّن)
آنطرف، آنطور

اچن اچین (اَچُن اَچین)
آنطرف اینطرف

اچوق (اُچوق)
خود را علم کرده، خود را آماده کرده

اچون تران (اَچون تَران)
آنطرف ترها

اچونی (اَچونی)
آنطوری

اچین (اَچّین)

اینطور، اینطرف

اچینا (اَچینا)
اینطرفی

اچینان (اَچینان)
این طرف ها

احرامی (اِحرامی)
حوله قدی مخصوص حمام

اخ تف (اَخِ تُف)
خلط سینه

اخت (اُخت)
انس

اخذ عمل (اَخذِ عَمَل)
به نفع خود چیزی را تصاحب کردن

اخلات (اَخلات)
فلفل، ادویه

اخلی (اُخُلی)
غول، جن، حشرات گزنده

اخلی مما (اُخُلی مَما)
جانور ترسناک

اخم سوآل (اَخمِ سوُآل)

اخمو

اخم سوالی (اَخمِ سُوالی)
اخم همراه با بد اخلاقی، ترش رویی

اخم هاچی (اَخم هاچّی)
اخم کرد

اخم هاچیه (اَخم هاچّیَه)
اخم کرده

اخم کرد (اَخم کُرد)

اخم کرده، هوای ابری گرفته

اخمالو (اَخمالو)
اخم کرده

اخولی (آُخولی)
حشره موذی، جن

اخیه (اَخیِه)
حلقه کنار آخور که حیوان را به آن می بندند

ادا (اَدا)
قبول

ادا بیت (اَدا بِیت)

به بازی گرفت (اورا در بازی شرکت داد)

ادا نی (اَدا نی)
قبول نیست

ادا نیت (اَدا نِیت)
قبول نکرد، قبولش نکرد

ادام ادامک (اُدام اُدامِک)
با قناعت مصرف کردن، با قناعت خوردن

اداکار(اَداکار)
کار آمد و با تجربه، مقاوم

ادبار (اِدبار)
سست، نازک، کم مقاومت

ادبچه (اَدَبچه)
کوزه داخل گهواره که شاش بچه را جمع می کند

ادرودر(اُدُروُدُر)
لباس پاره و از هم باز شده

ار (اَر)
کپه سنگ

اراداس (اَراداس)
داس علف خورد کنی که معمولا دندانه اره ای دارد

ارافه (اَرّافِه)
زن مکار

اربت (اَربَت)
تنبیه

اربتش گردی (اَربَتِش گَردی)
ترکش شد

اررو (اَرَرُو)
دختر سرمست و پررو

ارس (اَرِس)
کوشش، تقلا

ارس (اُرُس)
روسی (اهل روسیه)

ارس می زنه (اَرِس میزنَه)

کوشش و تقلا می کند

ارسی (اُرِسّی)
پنجره کشویی عمودی، کفش پاشنه نخواب

ارقدال (اَرقِدال)
خیلی خشک و شکننده

ارقه (اَرقِه)
تیله

ارمال (اَرِمال)

جای کپه سنگ

ارمجید (اَرمَجید)
دست زیاد ترک خورده

ارنوس (اِرنُوس)
صدای الاغ

اره (اَرَه)
رگه های سفت خاک رس در زمین

ارچله (اَرچَلَه)
کپه سنگی که در اثر شکافت یک سنگ بزرگ ایجاد می شود، کپه سنگ

ارژن (اَرژَن)

چماق، چوبدست

اری (اَری)
حلقه نامزدی

اریتی (اِرِیتی)

عاریه گرفتن

اریف (اُریف)
کج بریده شده ،اریب، کجکی

اریه (اَریَه)

شال و انگشتر برای نامزدی گذاشتن

از انقصی (اَز اُنقَصی)

از روی عمد یا قصد

ازات (اَزّات)

حتی، حداکثر

ازاته (اَزّاتِه)
بسیار، شدید، خیلی

ازاته (اَزّاتِه)
حتی اینکه

ازاته بهلات (اَزّاتِه بِهلات)

فرد پیری که کاملا توان خود را از دست داده باشد

ازبیل (اِزبیل)
شاخ جارو، خلال دندان

ازندوفیل (اُزُندُفیل)
قوی هیکل و با هیبت، هیکل نما

ازو وزو (اَزو وَزو)
چیز کم را زیاد نمایش دادن، بزرگنمایی

ازگه (اِزگَه)
بخشی از چیزی، کسر، (برای مثال چند حبه از خوشه انگور یا  قاچی از میوه)، Fraction, part
یک ازگه منه انگور هادین: چند حبه انگور به من بده

ازگه آک (اِزگَه آک)
ناچیز، قابل صرفنظر کردن، اگر با یک بکار رود معنی بسیار کم می دهد (مثال یک ازگه آک چای منه هادا- یعنی مقدار بسیار کمی چای به من داد)


ازگیل (اِزگیل)
قاچی از میوه

ازگین وزگین (اِزگین وِزگین)
با کم و کسر چیزی را جور کردن یا سرو ته چیزی را به هم آوردن

اژدر (اَژدَر)
اره دنده درشت

اژدر (اَژدر)
دریده، لوس و بی مزه

اژدر تیخ (اَژدَرِ تیخ)

نوعی گیاه تیغ دار

اژدر چشم (اَژدَرِ چُشم)
دریده، بی آبرو

اژدر گوئن (اَژدَرِ گوئن)
نوعی گون

اژدره (اَژدَرَه)
الک (سرند) چشمه گشاد

اژدیک (اِژدی یِک)
کلمه ایکه با آن دو گاو یا گوسفند را به جنگ با هم وادارمی کنند

اسا (اِسّا)

استاد

اسا سرگردان (اِسّا سرگردان)

استادیکه کار بلد نیست

اساک (اِسّاک)
نوعی سبزی صحرایی (اسفناج وحشی)

اسایه (اِسّایَه)
ایستاده

استول (اُستول)

صندلی

اسناد ومی چینه (اِسناد وَمی چّینَه)

عیب جویی می کند

اسوم (اِسُّوم)

هسوم، کفگیر تابه

اسپج (اِسپِج)
شپش

اسپجن (اِسپِجن)
شپشو

اسپرز (اِسپَرز)
سپرز، طحال

اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)
اهالی روستای سپشخانی (سفجخانی) residents of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan

اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)

اهل روستای سپشخانی (سفجخانی) a resident of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan

اسپشخانی (اِِسپِشخانی)
نام اصلی روستای سفجخانی در طالقان (Esepeshkhani) the original name of the Sefajkhani village in Taleghan See also: سپشخانی

اسپی رو (اِسپی رو)
رودخانه ایکه آبش سفید است

اسپی گو (اِسپی گو)

رک گو، صریح الهجه

اسکت (اِسکِت)

چست و چالاک، جمع و جور

اسکو (اُسکو)
آرنج

اسکول (اُسکول)
زاغه سنگی، غار

اسکیجک (اِسکیجِک)

سکسکه، دوک نخ

اشتل اشتلک (اِشتِل اِشتِلِک)

معاشقه، نامزدی

اشر (اُشُر)

درهم ریخته

اشر وشر(اُشُروُشُر)
درهم ریخته و مخلوط شده

اشكيل (اِشكيل)
مشكل Problem

اشنفه (اَشنَفَه)
عطسه

اشنوم (اِشنُوم)
چوبک

اشک مینه (اَشکِ مینَه)
ترشح می کند و قطره قطره می ریزد

اشکات (اِشکات)

شکافته

اشکاج (اِشکاج)
به هم زدن، زیرو رو کردن

اشکار واش (اِشکارِ واش)

نوعی علف کوهی

اشکار کولی (اِشکارِ کولی)

بچه شکار کوهی، دارای لباس پاره

اشکار(اِشکار)

شکار

اشکارشاق (اِشکارِ شاق)
شاخ شکار

اشکاری (اِشکاری)
سگ شکاری

اشکته (اِشکِتَه)

خاری که به دست و پا می رود

اشکر(اِشکِر)

جاروب دسته بلند (معمولا جاروبی بوده با دسته بلند که از بوته ها ساخته می شد)، شاخه های بی برگ

اشکس (اِشکِس)
شکسته، گسل، شکستگی زمین

اشکس اوشو (اِشکِسِّ اوشو)

مریض حال و ضعیف

اشکم (اُشکُم)
شکم

اشکم (اُشکُم)
شکم

اشکمبه (آُشکُمبَه)

شکمبه

اشکیل
مشکل، گرفتاری، گره

اصنافکار (اِصنافکار)

صاحب حرفه، کاسب

افاقه (اَفاقَه)

مفید و با استفاده، افاقه، دوای شفا بخش

افتاب بر (اَفتاب بَر)

بطرف آفتاب

افتاب به حوت (اَفتاب به حوت)
اسفند ماه

افتاب سو (اَفتابِ سو)
روبروی آفتاب

افتاب هایت (اَفتاب هایت)
آفتاب شد

افتو (اَفتُو)

جام بزرگ مسی مخروطی شکل که در پایین گشاد و در بالا استوانه شکل می شد ودارای دسنه ای در پهلو بود و برای حمل آب استفاده می شد

افندی (اَفَندی)

چاق و چله

افندی پیزی (اَفَندی پیزی)
تنومند

اقر (اُقُر)
سفر، شگون

اقر بخیر (اُقُر بخیر)
سفر بخیر

اگردک (اَگَردِک)
نان گرد کوچکی که با روغن برشته می کنند


ال (اَل)
لهیب آتش، شعله آتش fire

ال داد (اَلِ داد)
هوار کشیدن

الا (اَلا)

دیوار جداکننده یا محافظ، در گذشته به دیوار بدون گل که برای حفاظ می کشند اطلاق می شد

الا شلا (الّا شَلّا)

دعا و نیایش

الا گودورمه (اَلّا گودُرمَه)
بی دقت، بی توجه، نادان

الائیش (اَلائیش)
چرانیدن گله در شب

الجه (اَلِجَه)

کت مخملی

الحد (اَلحَد)
سنگ لحد)

الخالق (اَلخالق)

کت بدون آستین، جلیقه

الدرم بلدرم (اُلدُرُم بُلدُرُم)

خود ستایی کردن، شاخ و شانه کشیدن، مبارز طلبیدن

الرگ (اَلَرگ)
گیاه گلپر

الس بلس (اُلِس بُلِس)
بن و بنچاق، بی چیز وو فقیر

الش (اَلِش)

مقیاس طولی باندازه فاصله بین دو انگشت دست راست و چپ وقتی که دستها کاملا باز شود، مقیاس طولی باندازه مجموع طول دستها و سینه

اللو (اُلِلوُ)
رسوا کردن، افشا کردن، هو کردن

الم سلات (اَلَم سلات)

دعوا و داد و فریاد براه انداختن

المبه (اَلُمبَه)
چوب بلندی که با آن میوه درخت را پایین می کنند

المک (اِلمِک)

گره قالی

النگو (اَلَنگَو)

ناجور، نا همرنگ

اله (اَلَه)
ناجور و ناهمرنگ، پیسی دست یا صورت

اله (اُلَه)
پر اشتها ، پرخور

اله (اُلَه)
ملخ Grasshopper

اله گوش کمر (اُلَه گوش کَمَر)

نوعی سنگ جوش از مخلوط ماسه و قلوه سنگ های گرد رودخانه ای که صخره هایی از آن ها بر اثر فرسایش در مزارع روستای کرود در نزدیکی شاهرود از خاک سر برآورده اند. احتمالا چون قلوه سنگ های سطح سنگ که به شکل چشم های ملخ خود نمایی می کنند این نام به آن داده…

الهو (اَلهوُ)
گیاهی کوهی به ارتفاع یک متر که در کو ه های طالقان می روید

الو (اَلو)
گوجه درختی (آلو)

الپرآیت (اَلِپَرآیت)

نا گاه از بین رفته، بطور ناگهانی مرده

الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone

الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone

الک کردن(اَلِک کُردِن)

پرت کردن

الک الک (اُلِک اُلِک)

پاورچین پاورچین یا لنگان لنگان راه رفتن

الک بئزیه (اَلِک بَئزیَه)

درخت یا گیاه شاخ و برگ ریخته

الک هایت (اَلِک هایت)

مسخره کرد

الکی (اَلَکّی)
چوبی که آنرا بطرف درخت برای پایین کردن میوه پرتاب می کنند

امان (اَمان)

مهلت

امان برید کردی (اَمانِ بُرید کُردی)
به ستوه آورده، امان بریده

امان نمی دی (اَمان نِمی دی)

مهلت نمی دهد

امانت (اَمانَت)
کسی که تن به کار نمی دهد

امبار بنی (اَمبار بِنی)
ته انباری

امبار دریجه (اَمبار دَریجَه)
دریچه انبار

امبوم (اَمبوم)

انبان

امراز (اَمراز)
ابزار، اساس خانه

امزنان او کردی (اَمزِنان او کُردی)

باز از سر گرفته،بازی در آورده

ان با (اُن با)
آنوقت، آندفعه

ان د پیش (اُن دِ پیش)
پیشتر از آن


ان زا (اَنِ زا)
بچه شوهر از زن دیگر، بچه زن از شوهر دیگر

ان سور (اَنِ سور)
بی زاد و ولد

ان سوربزاس (اَنِ سور بِزاس)

کسی که از پدرو مادری که بچه شان نمی شده بدنیا آمده باشد. کنایه از بسیار عزیز

ان چوآل (اَنِ چوآل)
ناوارد، روان نبودن در کار

ان کدین (اُنِ کَدین)
آن یکی

اناره (اَنارَه)
رنگی که از انار درست می کنند

اناری (اَناری)

بز صورت قرمز

انتیک (اَنتیک)
گرانمایه، کمیاب، کسی که خاطر خود را می خواهد

انجار (اِنجار)

سر شاخه های درخت

انجیل (اَنجیل)
انجیر

اند بعد (اُندِ بعد)

بعد از آن

اندان (اِندان)
جا، جای چیزی

اندس (اُندَس)
آنطرف دره

اندو (اَندو)
آن اندازه، آن مقدار

اندومی (اِندومی)

روغن پیه گوسفند

اندونا (اَندُنا)

به آن اندازه، به آن مقدار

اندی (اَندی)
این مقدار

اندی تمان (اَندی تُمان)
اینقدر وقت، اینقدر دور، اینقدر تمام

اندینا (اَندینا)

به این اندازه

انسر دنیا (اُنسَر دُنیا)
روز قیامت، آن سر دنیا

انقص (اِنقَص)
عمدی

انقه (اِنقَه)
ونگ ونگ بچه

انقوت (اَنقوت)
از غصه لاغر شده

انند (اَنَند)
هیکل مند ولی لاغر، بی قواره

انه (اُنَّه)
مادر بزرگ

انو (اَنو)

بیماری زیاد آب خوردن، علامت بیماری قند

انوریان (اُنوَریان)
جنیان، اشیا ی غیبی

انگر (اِنگَر)
سر بهم آوردن گوسفندان در موقع گرمای آفتاب برای استفاده از سایه یکدیگر

انگل (اِنگَل)

پستان

انگل تو (اِنگَل تو)
تلو تلو خوردن، از بیماری یا ضعف تلو تلو خوردن

انگوران (اِنگُران)

نوعی یونجه با گلهای زرد

انیم (اَنیِّم)
با هم خیلی دوست

او (اُو)
آب

او تره (اُو تَرَه)
نوعی گیاه آبزی

او ر تیر مینه (او رِ تیر مینَه)
او را سر قوز می آورد

او را پر کردی (او رِ پُر کُردی)

اورا بر علیه دیگری به غضب آورده

او سوکا (اُو سوکّا)
کسیکه با آب زیاد بازی می کند

او صاف کنک (اُو صاف کُنِک)

نوعی کفشدوز که روی آب راه می رود، مصلح، میانجی

او نایه (اُو نایَه)

توی آب خیس کرده، برای مهمانی خیلی متحمل خرج شده

او ویر (اُو وِیر)
زمینی که در بهار آب دار می شود

او کرد (اُو کُرد)
به مصرف رساند، فروخت، آب کرد

او گردیه (اُو گَردیَه)
ضعیف ولاغر شده

اوئه (اوئَه)

خط دایره ای روی زمین کشیدن، باریکه ای اززمین

اوئه (اُوئَه)
نوار

اوئی دلی ننی (اُئی دلی نِنی)
آدم با پوست بسیارسفید پوست و نرم

اوئی دم (اُوئِی دم)
رفتن به مستراح، دست به آب رفتن

اوئی همراه (اوئِی همراه)
همراه او

اوارده (اُو اِردَه)
دلیل آوردن، مثل زدن، آورده، داده (Data)

اواره گنی (اَواره گَنی)
گورش را گم کرد

اواز (اَواز)
آبرو داری، حفظ حرمت

اوازه (اَوازَه)
آوازه، شهرت

اوای تمارش (اواِی تِمارِش)
او یادش داده

اوای غایته (اواِی غایَتَه)
تابع اوست، مرید اوست

اوای چنگوم می پره (اواِی چِنگُوم می پُّرَه)

به پشتیبانی او سخن می گوید یا عمل می کند

اوتل (اُوتِل)

آبدار مانند حبه انگور، ژله ای

اودال (اُودال)
نوعی علف تیغ دار بیابان، همیشه در بیابان، فردی که بیشتر وقتش را در بیرون خانه صرف کارمی کند

اودی (اودی)
او هم

اور (اُور)
کفک

اور بگوئین (او رِ بَگوئین)
به او بگویید

اور تیژ مینه (او رِ تیژ مینَه)
او را تحریک می کند

اوراز (اُوراز)
دست از کار کشیدن هنگام ظهر یا عصر break, recess, stop working for lunch or quitting the work

اوراز کنک (اُوراز کُنِک)
نوعی جیر جیرک سبز رنگ که در مزارع در هنگام بالا آمدن آفتاب جیرجیر می کند a kind of green gryllidae that makes noise when sun in in the middle of the sky

اورازان (اُورازن)
یا افرازان نام روستایی در بالا طالقان است که ساکنان آن همگی از سادات حسینی هستند و نسبشان به امام محمد باقر (ع) می رسد. نام خانوادگی های معروف این روستا رفیعی، آل محمد و آل احمد است. در این روستا روحانیون بسیاری وجود داشته و دارند که از معروفترین…

اورلیسان می دی (اورِ لَیسانِ می دی)

بطور مخفی به او وعده می دهد، به او در باغ سبز نشان می دهد

اوره (اَوَرِه)
آولره

اوره گن (اَوَرِه گَن)
دور شو، رهایم کن

اوزان (اُوزان)
آویزان

اوزه (اُ وزِه)
زمین آب دار، آب زه

اوسار (اُوسار)
افسار


اوشارس (اُو شارِس)

در حال متلاشی شدن، افسرده، مندرس

اوشانی (اُشانی)
مال ایشان

اوفه (اُوفَّه)

ورم پای چهار پا در اٍر بار زیاد، هرگونه ورم مشابه همراه با زخم در بدن انسان

اولاد شی (اُولادِشی)
بچه ای را بجای فرزند نگه داشتن

اولایی (اُولایی)

نوبت آب

اوله (اُلَه)

آبله

اوله زلزله (اُلِه زِلزِلِه)
بچه پر جست و خیز و شیطان

اولپ (اُولَپ)

پهلوی چپ

اولی ای در ببردی (اُلی اِیَ دَرِ بَبَردی)

گندش را درآورده

اولی کش (اُو لی کِش)
ادرار

اولیجان (اُولیجان)

آب ریز و حمام داخل خانه

اوهازیه (اُو هازیَه)
هرچه داشت مصرف کرده، همه را خرج کرده

اوهنا (اُو هَنا)
آنجاست، آنست

اوهه (اُو هَه)
آنست

اوپت (اُوپَت)

با آب پخته

 

اها (اِها)
بلی، آری

اهرک (اَهرِک)
دست آس

اهرک سو (اَهرِکِ سُو)
دعوت جمعی برای دست آس کشیدن

اهله (اُهلُّه)

خرپله، تنبل، نا کارگر

اهن (اِهِن)

خوب شد

اهن تلپ (اِهِنِ تُلُپ)
منم زدن، ادعا کردن

اهن ننا (اِهِن نِنا)

خیلی خوب شد

اهو کردن (اِهُو کُردِن)
تصاحب کردن، تصاحب زن با با برقراری رابطه عاشقانه، در گردو بازی تصاحب گردو پس از برخورد

ایز (ایز)
رد، اثر، نشانه

ایزار (ایزار)
سفره نان

ایسه (ای سَه)
حالا

ایقر (اَی قَر)
لاغر

ایل جاری (ایلِ جاری)
دست جمعی برای کاری حرکنت کردن

ایل فرو (ایلِِ فُرو)
مخفی کردن، مفقود کردن، گم کردن بگونه ای که یافتن آن دشوار باشد

ایمام (ایمام)
امام

ایمروز (ایمروز)
امروز

ایمشو

امشب

این د بعد (این دِ بَعد)
بعد از این

این در (این دَر)
این طرف

این دس (این دَس)
این طرف دره

این سفر (این سَفَر)
این بار، این دفعه

این لایی (این لایی)
این بار، این دفعه

این کش (این کَش)

این بار، این دفعه

اینجت اینجت (اِین جَت اِیت جَت)
ریز ریز شده، قطعه قطعه شده

اینجه (اَین جَه)

نوعی قارچ کوچک

اینجه (اینجَه)
اینجا

اینجه ای به (اینجِه ای بَه)
برای اینجا

اینوت (اِی نُوت)
ناجور، ناهمرنگ، به او نمی آید

ایها (ایها)
این هاش

ایهانا (ایهانا)

این است

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اَچون تَر (اَچون تَر)
آنطرف تر

اَچونان (آشچونان)
آن طرف ها

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اچن (اَچُّن)
آنطرف، آنطور

اچن اچین (اَچُن اَچین)
آنطرف اینطرف

اچوق (اُچوق)
خود را علم کرده، خود را آماده کرده

اچون تران (اَچون تَران)
آنطرف ترها

اچونی (اَچونی)
آنطوری

اچین (اَچّین)

اینطور، اینطرف

اچینا (اَچینا)
اینطرفی

اچینان (اَچینان)
این طرف ها

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید