طالقان(TALEGHAN) - کرود(KARUD)

آب دزدک (آبِ دُزدِک)
نوعی مگس نیش بلند gryllotalpa

آب ریق ( آبِ ریق)
مدفوع آبکی watery diarrheic bowel or stool

آبدان (آبِدان)
آبادان prosperous, flourishing

آبدانی (آبِدانی)
جای آباد، آبادانی habitat,dwelling, abode, residence

آبس (آبِس)
آبستن، حامله pergnant

آبو
شدنی، امکان پذیر possible

آبِدِنگ
(اسم) (aabedeng) نوعی آسیاب که پوست گندم و جو را می کند

آبِدِنگ کِچِ لیز
(اسم) (aabedeng kacheliz) الاکلنگ، نوزاد قورباغه

آبی جار
آبی زار irrigating agricultural land

آترک (آتِرک)
گیاه والک allium

آتش مجاز(آتِش مَجاز)
تند خو

آتِش پُریسِه
(اسم)(atesh poriseh) جرقه هایی که از هیزم در هنگام سوختن به اطراف پراکنده می شود. تند و تیز، بچه خیلی شیطان

آجش (آجِش)
لرزیدن قبل از تب یا با شروع سرماخوردگی shiver

آجیده (آجیدِه)
عاج داده شده

آجین
عاج دادن، توزیع آب در زمین هنگام آبیاری

آخه ای (آخِه اِی)
آخ واخ، آه و ناله

آخوش
وه چه خوب

آخوش به جانم (آخوش به جانُم)

خوش به حالم

آخوشه هی (آخُوشِّ هِی)
ای خوشا

آخولجان (آخُلِجان)
دایی جان

آخولو (آخَولو)

دایی

آخولوزن (آخُولو زِن)
زن دایی

آخولو وچه (آخولو وَچَه)
بچه دایی

آدم به دور(آدِم به دور)
گوشه گیر

آدم وانشو (آدُم وانِشو)
ریخت آدم را ندارد

آدم به دور (آدُم به دور)
منزوی، گوشه گیر

آدینه (آدِینَه)

بد قیافه، بی ریخت

آراز
از غصه و مصیبت دیوانه شدن، افسردگی

آرتوله (آرِتولَه)

بچه نان بخور

آرد انبوم (آرد آَنبوم)
انبان آرد

آرد کینه (آردِ کینه)
آرد ته انبان یا کیسه

آردال (آرِدال)

مامور انتظامی، ژاندارم (احتمالا از کلمه آدمیرال گرفته شده)

آردک (آردِک)
سفیدک روی گیاهان، گرد سفید روی اشیا، آرد پخش شده از کیسه یا انبان آرد روی زمین

آردکی (آردِکی)
چاله جای آرد درپیرامون سنگ آسیاب

آرو (آروُ)
یک لحظه به چشم آمدن، شبه

آزا با خورد
نا سزا به حیوانات کنایه از اینکه در عزا خورده شوند

آزینگله (آزینگَلِه)

آویزان شده، درب نردبان مانندی که جلوی طویله ها برای جلوگیری خروج حیوانات و خنک شدن طویله ها قرار می دادند

آسمان غرک (آسمان غُرِک)

صدای رعد

آسّیو سر
بالای آسیاب

آسّیو ور
کنار آسیاب

آسیو
آسیاب

آسیو جو
جوبی که آب آن آسیاب را می چرخاند یا آب آن به اندازه ای است که آسیاب را به چرخاند

آسیو کش (آسیو کَش)
زمین شیب دار پشت آسیاب آبی

آش آیتییه (آش آیتییَه)

وارفته است، لهیده است

آش انبوم (آش آَنبوم)
کسیکه به آش علاقه زیادی دارد وآش زیاد می خورد

آش او میه (آش اُمییَه)

میوه لهیده شده

آش لاش (آشِ لاش)

آش و لاش

آشدان (آشِدان)
گندم کوبیده برای آش

آشمه (آشِمه)
غذای مریض

آشو
آلوده

آشو واشو
فامیل دور


آفرین دورس (آفرین دُورِس)
از لحاظ خلقت کامل و منظم، خوش قواره

آل
جن

آل شوئزه (آلِ شُوئِزَه)
شکل دیو، شکل جن، (این کلمه احتمالا مخفف آل شو ذهب یعنی آل شب رو است)

آل پاشایی کلا (آلِ پاشایی کِلا)

کنایه از اینکه زیر پا له شده

آل پاشایی کلاه (آلِ پاشایی کلاه)

کنایه از زیر دست و پا له و خورد شده

آل گارسون (آلِ گارسون)

زنیکه سرش را آرایش کرده

آلان ستان
روابط نامشروع، سروسر داشتن having affair

آلانک (آلانِک)
آلونک، آلاچیق، سایه بان

آلق (آلِق)
روی پالان را با جل یا نمد پوشاندن

آلم به در (آلُم به دَر)
خارج از شهر و آبادی

آلمان (آلِمان)
چرم تزیینی دور گیوه

آلمبه (آلُمبَه)

چوب بلند برای پایین ریختن میوه ها

آلکایی (آلِکایی)
گوسفند دار، حشم دارایلی، کوچ نشین

آلیانش او دکت (آلیانِشِ اُو دَکَت)

وضع زندگیش بد شد

آلیانه (آلیانِه)
خانه، زندگی، آشیانه

آمخت (آمُخت)

مانوس، عادت کرده

آن سر دنیا
روز قیامت

آن سفر (آن سَفَر)
آن بار، آن دفعه

آن سفران (آن سَفَران)
آن دفعه ها

آن لایی (آن لایی)
آن دفعه

آن کش (آن کَش)

آن بار، آن دفعه، این بکش آن بکش

آه دود (آهِ دود)
نفرین و ناله

آه دود (آهِ دود)
ناله و نفرین

آه سوز (آهِ سوز)
تاسف خوردن همراه با آه

آه سوز (آهِ سوز)
آه و افسوس

آهن بار(آهِنِ بار)

کنایه از بار سنگین

آهیل
نوعی آش که با آرد برشته درست می کنند

آگهی (آگَهی)
(صفت معادل نا در فارسی) مانند آگی خاخور: نا خواهری

ابت (آبُت)
اخم

ابت کردی (ابُت کُردی)
اخم کرده، خود را گرفته

ابدال (اَبدال)
ازغصه لاغر شده، غصه دار

ابرش (اَبرِش)
رنگ خاکستری، موی خرمایی

ابره (اَبرَه)
ملافه، آستر لباس

ابرگردش (اَبرِ گَردِش)
هوای ابری

ابو دردا (اَبو دردا)
همیشه بیمار

ابچه (اَبِچَه)

خود خواه بد عنق

ابی خویی (اَبی خوئی)
بی خوابی

ابی سر شوان (اَبی سَرشَوان)
بی سرپرست، بی پدر و مادر (شوان در این لغت همان شبان است)

ابی شو ماآر (اَبی شو ماآر)
بی مادر شوهر

ابی صحب (اَبی صَحَب)
بی صاحب

ابی ماآر(اَبی ماآر)
بی مادر

ابی نوم (اَبی نوم)
بی نام و نشان

اتک گنی (اَتِک گَنی)
گورش را گم کرد

اتکل (اَتِکل)
موقتی، الکی، باسمه

اجابت (اِجابَت)
بده بستان، کارکردن شکم

اجاره (اِجارَه)
هویج

اجاق (اِجاق)

حرفه ای که چند نسل ادامه داشته باشد

اجاق بکور (اِجاق بِکور)
بی زاد و ولد، نسلش منقطع شده


اجاق دار (اِجاقِ دار)
وارث، جانشین

اجاق سرا (اِجاق سرا)
دود مان، خانواده

اجاقش روشن گردی (اِجاقش روشَن گَردی)

خدا به او فرزندی عطا کرد

اجدر (اَجدَر)

بی آبرو ، پارچه ای که تارو پودش از هم جدا شده باشد

اجدیک (اِجدی یِک)
کلمه ای که دو حیوان (گاو یا گوسفند) را ترغیب به جنگیدن می کند

اجقار (اِجقار)
زمین سنگستان

اجل وجل (اَجَل وَجَل)
راه گریز

اجلش برسیه (اَجَلِش بَرسّیَه)

اجلش رسیده

اجنه (اَجِنَّه)

جن

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اَچون تَر (اَچون تَر)
آنطرف تر

اچونان (آچونان)
آن طرف ها

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اچن (اَچُّن)
آنطرف، آنطور

اچن اچین (اَچُن اَچین)
آنطرف اینطرف

اچوق (اُچوق)
خود را علم کرده، خود را آماده کرده

اچون تران (اَچون تَران)
آنطرف ترها

اچونی (اَچونی)
آنطوری

اچین (اَچّین)

اینطور، اینطرف

اچینا (اَچینا)
اینطرفی

اچینان (اَچینان)
این طرف ها

احرامی (اِحرامی)
حوله قدی مخصوص حمام

اخ تف (اَخِ تُف)
خلط سینه

اخت (اُخت)
انس

اخذ عمل (اَخذِ عَمَل)
به نفع خود چیزی را تصاحب کردن

اخلات (اَخلات)
فلفل، ادویه

اخلی (اُخُلی)
غول، جن، حشرات گزنده

اخلی مما (اُخُلی مَما)
جانور ترسناک

اخم سوآل (اَخمِ سوُآل)

اخمو

اخم سوالی (اَخمِ سُوالی)
اخم همراه با بد اخلاقی، ترش رویی

اخم هاچی (اَخم هاچّی)
اخم کرد

اخم هاچیه (اَخم هاچّیَه)
اخم کرده

اخم کرد (اَخم کُرد)

اخم کرده، هوای ابری گرفته

اخمالو (اَخمالو)
اخم کرده

اخولی (آُخولی)
حشره موذی، جن

اخیه (اَخیِه)
حلقه کنار آخور که حیوان را به آن می بندند

ادا (اَدا)
قبول

ادا بیت (اَدا بِیت)

به بازی گرفت (اورا در بازی شرکت داد)

ادا نی (اَدا نی)
قبول نیست

ادا نیت (اَدا نِیت)
قبول نکرد، قبولش نکرد

ادام ادامک (اُدام اُدامِک)
با قناعت مصرف کردن، با قناعت خوردن

اداکار(اَداکار)
کار آمد و با تجربه، مقاوم

ادبار (اِدبار)
سست، نازک، کم مقاومت

ادبچه (اَدَبچه)
کوزه داخل گهواره که شاش بچه را جمع می کند

ادرودر(اُدُروُدُر)
لباس پاره و از هم باز شده

ار (اَر)
کپه سنگ

اراداس (اَراداس)
داس علف خورد کنی که معمولا دندانه اره ای دارد

ارافه (اَرّافِه)
زن مکار

اربت (اَربَت)
تنبیه

اربتش گردی (اَربَتِش گَردی)
ترکش شد

اررو (اَرَرُو)
دختر سرمست و پررو

ارس (اَرِس)
کوشش، تقلا

ارس (اُرُس)
روسی (اهل روسیه)

ارس می زنه (اَرِس میزنَه)

کوشش و تقلا می کند

ارسی (اُرِسّی)
پنجره کشویی عمودی، کفش پاشنه نخواب

ارقدال (اَرقِدال)
خیلی خشک و شکننده

ارقه (اَرقِه)
تیله

ارمال (اَرِمال)

جای کپه سنگ

ارمجید (اَرمَجید)
دست زیاد ترک خورده

ارنوس (اِرنُوس)
صدای الاغ

اره (اَرَه)
رگه های سفت خاک رس در زمین

ارچله (اَرچَلَه)
کپه سنگی که در اثر شکافت یک سنگ بزرگ ایجاد می شود، کپه سنگ

ارژن (اَرژَن)

چماق، چوبدست

اری (اَری)
حلقه نامزدی

اریتی (اِرِیتی)

عاریه گرفتن

اریف (اُریف)
کج بریده شده ،اریب، کجکی

اریه (اَریَه)

شال و انگشتر برای نامزدی گذاشتن

از انقصی (اَز اُنقَصی)

از روی عمد یا قصد

ازات (اَزّات)

حتی، حداکثر

ازاته (اَزّاتِه)
بسیار، شدید، خیلی

ازاته (اَزّاتِه)
حتی اینکه

ازاته بهلات (اَزّاتِه بِهلات)

فرد پیری که کاملا توان خود را از دست داده باشد

ازبیل (اِزبیل)
شاخ جارو، خلال دندان

ازندوفیل (اُزُندُفیل)
قوی هیکل و با هیبت، هیکل نما

ازو وزو (اَزو وَزو)
چیز کم را زیاد نمایش دادن، بزرگنمایی

ازگه (اِزگَه)
بخشی از چیزی، کسر، (برای مثال چند حبه از خوشه انگور یا  قاچی از میوه)، Fraction, part
یک ازگه منه انگور هادین: چند حبه انگور به من بده

ازگه آک (اِزگَه آک)
ناچیز، قابل صرفنظر کردن، اگر با یک بکار رود معنی بسیار کم می دهد (مثال یک ازگه آک چای منه هادا- یعنی مقدار بسیار کمی چای به من داد)


ازگیل (اِزگیل)
قاچی از میوه

ازگین وزگین (اِزگین وِزگین)
با کم و کسر چیزی را جور کردن یا سرو ته چیزی را به هم آوردن

اژدر (اَژدَر)
اره دنده درشت

اژدر (اَژدر)
دریده، لوس و بی مزه

اژدر تیخ (اَژدَرِ تیخ)

نوعی گیاه تیغ دار

اژدر چشم (اَژدَرِ چُشم)
دریده، بی آبرو

اژدر گوئن (اَژدَرِ گوئن)
نوعی گون

اژدره (اَژدَرَه)
الک (سرند) چشمه گشاد

اژدیک (اِژدی یِک)
کلمه ایکه با آن دو گاو یا گوسفند را به جنگ با هم وادارمی کنند

اسا (اِسّا)

استاد

اسا سرگردان (اِسّا سرگردان)

استادیکه کار بلد نیست

اساک (اِسّاک)
نوعی سبزی صحرایی (اسفناج وحشی)

اسایه (اِسّایَه)
ایستاده

استول (اُستول)

صندلی

اسناد ومی چینه (اِسناد وَمی چّینَه)

عیب جویی می کند

اسوم (اِسُّوم)

هسوم، کفگیر تابه

اسپج (اِسپِج)
شپش

اسپجن (اِسپِجن)
شپشو

اسپرز (اِسپَرز)
سپرز، طحال

اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)
اهالی روستای سپشخانی (سفجخانی) residents of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan

اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)

اهل روستای سپشخانی (سفجخانی) a resident of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan

اسپشخانی (اِِسپِشخانی)
نام اصلی روستای سفجخانی در طالقان (Esepeshkhani) the original name of the Sefajkhani village in Taleghan See also: سپشخانی

اسپی رو (اِسپی رو)
رودخانه ایکه آبش سفید است

اسپی گو (اِسپی گو)

رک گو، صریح الهجه

اسکت (اِسکِت)

چست و چالاک، جمع و جور

اسکو (اُسکو)
آرنج

اسکول (اُسکول)
زاغه سنگی، غار

اسکیجک (اِسکیجِک)

سکسکه، دوک نخ

اشتل اشتلک (اِشتِل اِشتِلِک)

معاشقه، نامزدی

اشر (اُشُر)

درهم ریخته

اشر وشر(اُشُروُشُر)
درهم ریخته و مخلوط شده

اشكيل (اِشكيل)
مشكل Problem

اشنفه (اَشنَفَه)
عطسه

اشنوم (اِشنُوم)
چوبک

اشک مینه (اَشکِ مینَه)
ترشح می کند و قطره قطره می ریزد

اشکات (اِشکات)

شکافته

اشکاج (اِشکاج)
به هم زدن، زیرو رو کردن

اشکار واش (اِشکارِ واش)

نوعی علف کوهی

اشکار کولی (اِشکارِ کولی)

بچه شکار کوهی، دارای لباس پاره

اشکار(اِشکار)

شکار

اشکارشاق (اِشکارِ شاق)
شاخ شکار

اشکاری (اِشکاری)
سگ شکاری

اشکته (اِشکِتَه)

خاری که به دست و پا می رود

اشکر(اِشکِر)

جاروب دسته بلند (معمولا جاروبی بوده با دسته بلند که از بوته ها ساخته می شد)، شاخه های بی برگ

اشکس (اِشکِس)
شکسته، گسل، شکستگی زمین

اشکس اوشو (اِشکِسِّ اوشو)

مریض حال و ضعیف

اشکم (اُشکُم)
شکم

اشکم (اُشکُم)
شکم

اشکمبه (آُشکُمبَه)

شکمبه

اشکیل
مشکل، گرفتاری، گره

اصنافکار (اِصنافکار)

صاحب حرفه، کاسب

افاقه (اَفاقَه)

مفید و با استفاده، افاقه، دوای شفا بخش

افتاب بر (اَفتاب بَر)

بطرف آفتاب

افتاب به حوت (اَفتاب به حوت)
اسفند ماه

افتاب سو (اَفتابِ سو)
روبروی آفتاب

افتاب هایت (اَفتاب هایت)
آفتاب شد

افتو (اَفتُو)

جام بزرگ مسی مخروطی شکل که در پایین گشاد و در بالا استوانه شکل می شد ودارای دسنه ای در پهلو بود و برای حمل آب استفاده می شد

افندی (اَفَندی)

چاق و چله

افندی پیزی (اَفَندی پیزی)
تنومند

اقر (اُقُر)
سفر، شگون

اقر بخیر (اُقُر بخیر)
سفر بخیر

اگردک (اَگَردِک)
نان گرد کوچکی که با روغن برشته می کنند


ال (اَل)
لهیب آتش، شعله آتش fire

ال داد (اَلِ داد)
هوار کشیدن

الا (اَلا)

دیوار جداکننده یا محافظ، در گذشته به دیوار بدون گل که برای حفاظ می کشند اطلاق می شد

الا شلا (الّا شَلّا)

دعا و نیایش

الا گودورمه (اَلّا گودُرمَه)
بی دقت، بی توجه، نادان

الائیش (اَلائیش)
چرانیدن گله در شب

الجه (اَلِجَه)

کت مخملی

الحد (اَلحَد)
سنگ لحد)

الخالق (اَلخالق)

کت بدون آستین، جلیقه

الدرم بلدرم (اُلدُرُم بُلدُرُم)

خود ستایی کردن، شاخ و شانه کشیدن، مبارز طلبیدن

الرگ (اَلَرگ)
گیاه گلپر

الس بلس (اُلِس بُلِس)
بن و بنچاق، بی چیز وو فقیر

الش (اَلِش)

مقیاس طولی باندازه فاصله بین دو انگشت دست راست و چپ وقتی که دستها کاملا باز شود، مقیاس طولی باندازه مجموع طول دستها و سینه

اللو (اُلِلوُ)
رسوا کردن، افشا کردن، هو کردن

الم سلات (اَلَم سلات)

دعوا و داد و فریاد براه انداختن

المبه (اَلُمبَه)
چوب بلندی که با آن میوه درخت را پایین می کنند

المک (اِلمِک)

گره قالی

النگو (اَلَنگَو)

ناجور، نا همرنگ

اله (اَلَه)
ناجور و ناهمرنگ، پیسی دست یا صورت

اله (اُلَه)
پر اشتها ، پرخور

اله (اُلَه)
ملخ Grasshopper

اله گوش کمر (اُلَه گوش کَمَر)

نوعی سنگ جوش از مخلوط ماسه و قلوه سنگ های گرد رودخانه ای که صخره هایی از آن ها بر اثر فرسایش در مزارع روستای کرود در نزدیکی شاهرود از خاک سر برآورده اند. احتمالا چون قلوه سنگ های سطح سنگ که به شکل چشم های ملخ خود نمایی می کنند این نام به آن داده…

الهو (اَلهوُ)
گیاهی کوهی به ارتفاع یک متر که در کو ه های طالقان می روید

الو (اَلو)
گوجه درختی (آلو)

الپرآیت (اَلِپَرآیت)

نا گاه از بین رفته، بطور ناگهانی مرده

الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone

الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone

الک کردن(اَلِک کُردِن)

پرت کردن

الک الک (اُلِک اُلِک)

پاورچین پاورچین یا لنگان لنگان راه رفتن

الک بئزیه (اَلِک بَئزیَه)

درخت یا گیاه شاخ و برگ ریخته

الک هایت (اَلِک هایت)

مسخره کرد

الکی (اَلَکّی)
چوبی که آنرا بطرف درخت برای پایین کردن میوه پرتاب می کنند

امان (اَمان)

مهلت

امان برید کردی (اَمانِ بُرید کُردی)
به ستوه آورده، امان بریده

امان نمی دی (اَمان نِمی دی)

مهلت نمی دهد

امانت (اَمانَت)
کسی که تن به کار نمی دهد

امبار بنی (اَمبار بِنی)
ته انباری

امبار دریجه (اَمبار دَریجَه)
دریچه انبار

امبوم (اَمبوم)

انبان

امراز (اَمراز)
ابزار، اساس خانه

امزنان او کردی (اَمزِنان او کُردی)

باز از سر گرفته،بازی در آورده

ان با (اُن با)
آنوقت، آندفعه

ان د پیش (اُن دِ پیش)
پیشتر از آن


ان زا (اَنِ زا)
بچه شوهر از زن دیگر، بچه زن از شوهر دیگر

ان سور (اَنِ سور)
بی زاد و ولد

ان سوربزاس (اَنِ سور بِزاس)

کسی که از پدرو مادری که بچه شان نمی شده بدنیا آمده باشد. کنایه از بسیار عزیز

ان چوآل (اَنِ چوآل)
ناوارد، روان نبودن در کار

ان کدین (اُنِ کَدین)
آن یکی

اناره (اَنارَه)
رنگی که از انار درست می کنند

اناری (اَناری)

بز صورت قرمز

انتیک (اَنتیک)
گرانمایه، کمیاب، کسی که خاطر خود را می خواهد

انجار (اِنجار)

سر شاخه های درخت

انجیل (اَنجیل)
انجیر

اند بعد (اُندِ بعد)

بعد از آن

اندان (اِندان)
جا، جای چیزی

اندس (اُندَس)
آنطرف دره

اندو (اَندو)
آن اندازه، آن مقدار

اندومی (اِندومی)

روغن پیه گوسفند

اندونا (اَندُنا)

به آن اندازه، به آن مقدار

اندی (اَندی)
این مقدار

اندی تمان (اَندی تُمان)
اینقدر وقت، اینقدر دور، اینقدر تمام

اندینا (اَندینا)

به این اندازه

انسر دنیا (اُنسَر دُنیا)
روز قیامت، آن سر دنیا

انقص (اِنقَص)
عمدی

انقه (اِنقَه)
ونگ ونگ بچه

انقوت (اَنقوت)
از غصه لاغر شده

انند (اَنَند)
هیکل مند ولی لاغر، بی قواره

انه (اُنَّه)
مادر بزرگ

انو (اَنو)

بیماری زیاد آب خوردن، علامت بیماری قند

انوریان (اُنوَریان)
جنیان، اشیا ی غیبی

انگر (اِنگَر)
سر بهم آوردن گوسفندان در موقع گرمای آفتاب برای استفاده از سایه یکدیگر

انگل (اِنگَل)

پستان

انگل تو (اِنگَل تو)
تلو تلو خوردن، از بیماری یا ضعف تلو تلو خوردن

انگوران (اِنگُران)

نوعی یونجه با گلهای زرد

انیم (اَنیِّم)
با هم خیلی دوست

او (اُو)
آب

او تره (اُو تَرَه)
نوعی گیاه آبزی

او ر تیر مینه (او رِ تیر مینَه)
او را سر قوز می آورد

او را پر کردی (او رِ پُر کُردی)

اورا بر علیه دیگری به غضب آورده

او سوکا (اُو سوکّا)
کسیکه با آب زیاد بازی می کند

او صاف کنک (اُو صاف کُنِک)

نوعی کفشدوز که روی آب راه می رود، مصلح، میانجی

او نایه (اُو نایَه)

توی آب خیس کرده، برای مهمانی خیلی متحمل خرج شده

او ویر (اُو وِیر)
زمینی که در بهار آب دار می شود

او کرد (اُو کُرد)
به مصرف رساند، فروخت، آب کرد

او گردیه (اُو گَردیَه)
ضعیف ولاغر شده

اوئه (اوئَه)

خط دایره ای روی زمین کشیدن، باریکه ای اززمین

اوئه (اُوئَه)
نوار

اوئی دلی ننی (اُئی دلی نِنی)
آدم با پوست بسیارسفید پوست و نرم

اوئی دم (اُوئِی دم)
رفتن به مستراح، دست به آب رفتن

اوئی همراه (اوئِی همراه)
همراه او

اوارده (اُو اِردَه)
دلیل آوردن، مثل زدن، آورده، داده (Data)

اواره گنی (اَواره گَنی)
گورش را گم کرد

اواز (اَواز)
آبرو داری، حفظ حرمت

اوازه (اَوازَه)
آوازه، شهرت

اوای تمارش (اواِی تِمارِش)
او یادش داده

اوای غایته (اواِی غایَتَه)
تابع اوست، مرید اوست

اوای چنگوم می پره (اواِی چِنگُوم می پُّرَه)

به پشتیبانی او سخن می گوید یا عمل می کند

اوتل (اُوتِل)

آبدار مانند حبه انگور، ژله ای

اودال (اُودال)
نوعی علف تیغ دار بیابان، همیشه در بیابان، فردی که بیشتر وقتش را در بیرون خانه صرف کارمی کند

اودی (اودی)
او هم

اور (اُور)
کفک

اور بگوئین (او رِ بَگوئین)
به او بگویید

اور تیژ مینه (او رِ تیژ مینَه)
او را تحریک می کند

اوراز (اُوراز)
دست از کار کشیدن هنگام ظهر یا عصر break, recess, stop working for lunch or quitting the work

اوراز کنک (اُوراز کُنِک)
نوعی جیر جیرک سبز رنگ که در مزارع در هنگام بالا آمدن آفتاب جیرجیر می کند a kind of green gryllidae that makes noise when sun in in the middle of the sky

اورازان (اُورازن)
یا افرازان نام روستایی در بالا طالقان است که ساکنان آن همگی از سادات حسینی هستند و نسبشان به امام محمد باقر (ع) می رسد. نام خانوادگی های معروف این روستا رفیعی، آل محمد و آل احمد است. در این روستا روحانیون بسیاری وجود داشته و دارند که از معروفترین…

اورلیسان می دی (اورِ لَیسانِ می دی)

بطور مخفی به او وعده می دهد، به او در باغ سبز نشان می دهد

اوره (اَوَرِه)
آولره

اوره گن (اَوَرِه گَن)
دور شو، رهایم کن

اوزان (اُوزان)
آویزان

اوزه (اُ وزِه)
زمین آب دار، آب زه

اوسار (اُوسار)
افسار


اوشارس (اُو شارِس)

در حال متلاشی شدن، افسرده، مندرس

اوشانی (اُشانی)
مال ایشان

اوفه (اُوفَّه)

ورم پای چهار پا در اٍر بار زیاد، هرگونه ورم مشابه همراه با زخم در بدن انسان

اولاد شی (اُولادِشی)
بچه ای را بجای فرزند نگه داشتن

اولایی (اُولایی)

نوبت آب

اوله (اُلَه)

آبله

اوله زلزله (اُلِه زِلزِلِه)
بچه پر جست و خیز و شیطان

اولپ (اُولَپ)

پهلوی چپ

اولی ای در ببردی (اُلی اِیَ دَرِ بَبَردی)

گندش را درآورده

اولی کش (اُو لی کِش)
ادرار

اولیجان (اُولیجان)

آب ریز و حمام داخل خانه

اوهازیه (اُو هازیَه)
هرچه داشت مصرف کرده، همه را خرج کرده

اوهنا (اُو هَنا)
آنجاست، آنست

اوهه (اُو هَه)
آنست

اوپت (اُوپَت)

با آب پخته

 

اها (اِها)
بلی، آری

اهرک (اَهرِک)
دست آس

اهرک سو (اَهرِکِ سُو)
دعوت جمعی برای دست آس کشیدن

اهله (اُهلُّه)

خرپله، تنبل، نا کارگر

اهن (اِهِن)

خوب شد

اهن تلپ (اِهِنِ تُلُپ)
منم زدن، ادعا کردن

اهن ننا (اِهِن نِنا)

خیلی خوب شد

اهو کردن (اِهُو کُردِن)
تصاحب کردن، تصاحب زن با با برقراری رابطه عاشقانه، در گردو بازی تصاحب گردو پس از برخورد

ایز (ایز)
رد، اثر، نشانه

ایزار (ایزار)
سفره نان

ایسه (ای سَه)
حالا

ایقر (اَی قَر)
لاغر

ایل جاری (ایلِ جاری)
دست جمعی برای کاری حرکنت کردن

ایل فرو (ایلِِ فُرو)
مخفی کردن، مفقود کردن، گم کردن بگونه ای که یافتن آن دشوار باشد

ایمام (ایمام)
امام

ایمروز (ایمروز)
امروز

ایمشو

امشب

این د بعد (این دِ بَعد)
بعد از این

این در (این دَر)
این طرف

این دس (این دَس)
این طرف دره

این سفر (این سَفَر)
این بار، این دفعه

این لایی (این لایی)
این بار، این دفعه

این کش (این کَش)

این بار، این دفعه

اینجت اینجت (اِین جَت اِیت جَت)
ریز ریز شده، قطعه قطعه شده

اینجه (اَین جَه)

نوعی قارچ کوچک

اینجه (اینجَه)
اینجا

اینجه ای به (اینجِه ای بَه)
برای اینجا

اینوت (اِی نُوت)
ناجور، ناهمرنگ، به او نمی آید

ایها (ایها)
این هاش

ایهانا (ایهانا)

این است

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اَچون تَر (اَچون تَر)
آنطرف تر

اَچونان (آشچونان)
آن طرف ها

اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده

اچن (اَچُّن)
آنطرف، آنطور

اچن اچین (اَچُن اَچین)
آنطرف اینطرف

اچوق (اُچوق)
خود را علم کرده، خود را آماده کرده

اچون تران (اَچون تَران)
آنطرف ترها

اچونی (اَچونی)
آنطوری

اچین (اَچّین)

اینطور، اینطرف

اچینا (اَچینا)
اینطرفی

اچینان (اَچینان)
این طرف ها

بئزه بئیر (بَئزِبِئِیر)
کتک و شکنجه

بئشه (بَئشَه)

رفت

با خس (باخُس)

فعل امر خوابیدن، بخواب

بائیر (بائیر)
بی صاحب، بایر

باج (باج)

اجاره مرتع

باخت (باخُت)
خوابید

باختن (باخُتِن)
خوابیدن

باختی (باخُتی)

خوابیده

باخور (باخُور)

فعل امر خوردن، بخور

باد بدا (باد بِدا)
چیزی را باد داد، پارچه ای را تکان داد، بادی از مخرج داد

باد میدی (باد میدی)

چیزی را در معرض باد قرار می دهد یا تکان می دهد، باد از مخرج می دهد

باد میدیم (باد میدیُم)
چیزی را در معرض باد قرار می دهم، چیزی را تکان می دهم، از مخرج خود باد خارج می کنم

بادسر (بادِ سَر)

جای بادگیر

بادور (بادِوَر)

کسیکه شکمش باد می کند، سوءِ هاضمه دارد

بادکش (بادکُش)

داروی ضد نفخ شکم

بادگسگر (بادِ گَسگَر)

در غیاب کسی بد و بیراه گفتن، شاخ و شانه کشیدن

بادگن جا (بادِگَنِ جا)

جای باد گير

بار اوردی (باراُوردی)
بار آورده، پرورش داده

بار اومیه (باراُومیَه)
بار آمده، پرورش یافته

باران سو (بارانِ سو)

هوای ابری قبل از باران

باردانه (بارِدانِه)

آذوقه

بارو (بارو)
دیوار حیاط

باریجه (باریجِه)
انگم معطر یک نوع گیاه کوهی

باریک (باریک)

زگیل روی دست، آخوندک

بازیافتی (بازِيافِتی)

مفت بدست آمده

باش (باشِ)
از همه برتر

بال (بال)
دست، زمین طویل و کم عرض

بال دم (بالِ دَم)

لبه آستین

بال دوش می زنه (بالِ دوُش می زَنَه)

زیاد تقلا می کند

بال سر (بالِ سَر)
سرآستین

بال چنگه می زنه (بالِ چِنگِه می زَنَه)
دست و پا می زند، تقلا می کند

بالا تو (بالا تُو)
چیزی را با دست به جای دور پرت کردن

بالاخانه (بالاخانَه)

اطاق طبقه بالا

بالاماس (بالاماس)
به حد رشد رسیده، بالغ

بالاچاقی (بالاچاقی)

سربالا گفنت، زبان درازی کردن

بالک (بالِک)
برانکار، دو چوب موازی که پارچه ای روی آن گذاشته می شود تا مریض یا بار را حمل کنند

بالی نان (بالی نان)

نان لواش

بالی گل (بالی گَل)
مچ دست

بالینه (بالینَه)
چوب گرد و کلفت که در کارگاه بافندگی پارچه را دور آن می پیچند

ببا (بَبا)
پدر

بباشی پی بشیه (بَباشی پی بَشیَه)

به پدرش رفته است resembles to his/her father

ببر (بَبَر)
ببر

ببراز (بَبراز)
سگی که موقع حمله روی دو پا بلند می شود

ببرازانی (بِبرازانی)
برگزار کرد، گذراند

ببرد (بَبَرد)
برد

ببلی (بِبِلی)
شپشه، رشک

ببیه (بَبی یَه)
بوده است، شده است

بت (بُت)
اخم

بت کردن (بُت کُردِن)

اخم کردن، عبوس کردن، رو ترش کردن

بتاشین (بِتا شیِن)
تراشیدن

بتبسن (بَتَبِسِن)
تلاش کردن، طپیدن

بتجانسن (بِتِّجانِسِن)

دوانیدن

بتجس (بَتَّجِس)
لکه روغن یا نفت روی آب گسترش یافت

بتجی (بِتِّجی)
دوید

بتن ببافت (بَتِن بِبافت)
تبانی، ساخت و پاخت

بتو (بِتُّو)
بتاب

بتوئسن (بِتُّوئِسِن)
تابیدن

بتین (بَتیِن)
تنیدن

بج (بِج)
برنج پوست نگرفته

بج برینی (بِج بِرینی)
برنج را از پوست جدا کردن

بج خانه (بِج خانه)

جای پر از دود

بجم (بَجُم)
پر تحرک، چست و چالاک

بجوئسن (بِجُّوئِسِن)
جویدن

بجی بجی (بِجی بِجی)
کلامی که با آن بز را صدا و تشویق به آمدن می کنند

بخته (بُختَه)
اخته، عقیم شده

بخربروش (بَخَر بَرُوش)
خرید و فروش

بخشتن (بَخِشتِن)
رانش زمین، لیز خوردن تخنه سنگ ها در اثر وزن

بخل ور (بُخلِ وَر)

کینه جو

بخلین (بُخلین)
قهرو، کینه ای

بخندسن (بَخَندِسِن)
خندیدن

بخندی (بَخَندی)
خندید

بخو (بِخُو)
بند یا حلقه های فلزی که به پای چارپایان برای مهار آنها می بندند

بخوانس (بِخوانِس)
خواند، آدم درس خوانده

بخوانسم (بِخوانِسُم)
خواندم

بخوانسن (بِخوانِسِن)
خواندن

بخوشی (بَخُوشی)
خشکید

بخوشین (بَخُو شیِن)
خشکیدن

بد اقر (بَد اُقُر)
بد نفوس، فال بد زدن

بدا توربگوئم (بِدا تورِبَگُوئُم)

بگذار به تو بگویم

بداشتن (بِداشتِن)

نگه داشتن

بدت (بِدِت)

الکن، زبانش گیر می کند، بکم

بدروئسن (بِدروئِسن)
ناگهان از جا بلند شدن و دویدن

بدوشتن (بَدوشتِن)

دوشیدن

بدی بشناخته (بِدی بِشناخته)
دیده و شناخته، آشنا

بدیم (بَدیُم)

دیدم، بدیدم

بدین (بَدیِن)
دیدن

بدیه (بَدیَه)

دیده

برار (بِرار)
برادر

برازه (بِرازِه)
گوشت راسته گوسفند

برازه کردن (بِرازِه کُردِن)
ورقه ورقه کردن

براقان (بَراقان)
درپوش هواکش تنور (که در گذشته از پارچه های لباس کهنه بصورت مخروطی دوخته وبا کاه یا کلش پر می شد)

برامال
جای دوشیدن گله در مرتع

برانسن (بِرانِسِن)
راندن، فروبردن (to drive, to penetrate)


بربتن (بربِتِن)
بریدن

بربشتن (بَربِشتِن)
برشته کردن، سرخ کردن، سرخ شدن، برشته شدن

برپاچ (بَرپاچ)
لبک، سینی بزرگ چوبی. این سینی ها علاوه بر کاربردهای متعدد در آخرین مرحله خرمن کردن پر از دانه همراه با کاه می شده و آن را به  پهلو گرفته و کج می کردند تا دانه ها به تدریج در مسیر باد فرو ریخته تا دانه ها از کاه جدا شوند و به همین دلیل نام برپاچ در تاتی و نام لبک در فارسی را به آن داده اند. نیمه چیزی

برز (بَرز)
چرب، روغن

برزلیته (بَرزِلیتِه)
روغن آلود، روغن آلود همراه با کثیفی

برسی (بَرِسّی)
رسید، برسید

برسیه (بَرِسّیَه)
رسیده

برشت (بُرِشت)
خوب تابیده، آدم ورزیده

برشتن (بَرِشتِن)
ریسیدن، ریزش کردن

برقه (بُرَقَه)

نور منعکس شده از شیی براق، انعکاس

برقه می انگنه (بُرَقَه می انگَنَه)

می درخشد

برمارانس (بِرمارانِس)

تحریک کرد، وادار کرد

برمارانی (بِرمارانی)

خود را نشان داد

برمارسم (بِرمارِسُم)
دستوردادم

برمالو (بُرمالو)

حالت گریه داشتن

برماگلو (بُرماگَلو)

با بغض و گریه صحبت کردن

برمسن (بَرُمِسِن)

رمیدن

برمسن (بَرُمِسِن)

قناس شدن

برمه (بُرمَه)

گریه

برمه جن (بُرمِه جِن)
کسیکه زیاد به گریه می افتد، دل نازک

برمه کردن (بُرمِه کُردِن)
گریه کردن

برمی (بَرُمی)
رمید، دوییده شد

بره (بَرَه)
هواکش تنور

بره (بُرَه)
دنده

بروت (بَرُوت)

فروخت، بفروخت

برورسن (بَرورِسِن)
جوش خوردن زخم یا استخوان

بروش (بَروش)

بفروش

برومین (بَرُومیِن)

درست شدن، رشد کردن، برآمدن

برپاچ (بَرپاچ)
لبک چوبی بزرگ، این ظرف علاوه بر کاربرد درخانه در گذشته برای باد دادن و جدا سازی گندم از کاه مورد استفاده قرار می گرفت و چون موقع باد دادن آنرا در پهلوی خود می گرفتند به این نام موسوم شده است

برچم برچم (بُرچُم بُرچُم)
با ناز و تکبر راه رفتن یا خود را نشان دادن

برکتی (بَرکَتی)
سبزی پلو

برکر(بَرکَر)
دیک مسی بسیار بزرگ

بری (بِری)
نخ سر ریز پارچه

برین (بَریِن)
مدفوع کردن، ریدن

برین (بُرین)
دیواری که از خشتهای پهن (مدفوع چهارپایان) فشرده برای سوخت زمستانی ساخته می شد

برینه برینه (بُرینِه بُرینِه)
لایه لایه،طبقه طبقه، بریده بریده

بز ریش (بِزِ ریش)

نوعی گیاه کوهی، ریش نوک باریک

بزاس بگوت (بِزاسِ بگوت)

سرانجام اقرار کرد، سرانجام حرف دلش رازد

بزاسن (بِزاسِّن)

زاییدن

بزام (بِزام)
سالخورده

بزاو (بِزاُو)
آبگوشت از گوشت بز

بزاوچین (بِزاوَچّین)
زاد و ولد

بزبزک (بِز بِزِک)
سازی که از ترکه بید در بهار درست کرده و با دمیدن کار می کند

بزبنگ (بِزِ بِنگ)

لبنیات از شیر بز

بزقار (بِزِقار)
گله ای از بز

بزمو (بِزِمو)

موی بز

بزموتا (بِزموتا)
نخ از موی بز

بزن بدار (بِزَن بِدار)

رقص و پایکوبی

بزنج بوار (بَزِنجِ بِوار)

سوگواری، ناله و گریه

بزه ایج (بِزِه ایج)

اهل روستای بزه (بُزج) a resident of Bezah (Bozaj) village in Taleghan

بزپوس (بِزِ پُوس)
پوست بز

بزپی (بِزِپی)
پیه بز

بزکولی (بِزِ کولی)
بزغاله

بزکی داره غمکی (بِزِکی دارَه غَمِکی)
برای خودش عوالم شادی دارد، درد دیگران را درک نمی کند

بزی جان (بِزِی جان)
اهالی روستای بزه (بزج) residents of Bezeh (Bozaj) village in Taleghan

بزیار (بِزیار)
بیزار

بزین (بَزیِن)
زدن

بزینه (بِزینَه)

گوشت و پیه بز

بس (بَس)
هم پوشان، نزدیک و به هم چسبیده

بسبتن (بِسبِتِن)
مکیدن

بسرو (بِسرُو)
وربزن، روده درازی کن

بسروئسن (بِسروئِسن)
ورزدن، روده درازی

بسلفانی (بَسُلفانی)
سلفاند، با زور و اکراه از او پول گرفت

بسوئس (بِسُوئِس)
ساییده، سایید

بسوئسن (بِسُوئِسن)

ساییدن

بسوت بربشت (بَسوتِ بَربِشت)
بی کس وکار، بی زاد و ولد

بسوتن (بَسوتِن)
سوختن

بسپرانسن (بِسپُرانِسِن)

(این لغت بصودت بسبرانسن نیز تلفظ می شود) سپردن، مکیدن مایعات تا قطره آخر، به خاک سپردن میت

بسکو (بَسکُو)
کمین

بسکو ختی (بَسکُو حُتّی)
در کمین خوابیده، در کمین است

بشاریات (بَشّاریات)
ناحیه ساوجبلاغ کرج

بشرسن (بَشَرِسِن)
خورد کردن خرمن، نرم کردن، خوردن غذا با جویدن بسیار

بشقالسن (بِشقالِسِّن)
فشار دادن

بشم (بَشُم)

بروم

بشنوئسن (بِشنُوئِسِن)
شنیدن

بشه (بَعشَه)
رفت

بشو (بَشو)
برو

بشو بیو (بَشو بیُو)
رفت و آمد

بشورانس (بَشورانِس)

آبرورفته، در استدلال محکوم شده، زمینی که با آب فرسایش یافته

بشوربتراز (بَشورِ بِتراز)
شستن و مرتب کردن

بشوردن (بَشوردِن)
شستن

بشکاتن (بِشکاتِن)
شکافتن

بشکسن (بِشکِسِّن)

شکستن

بشکوتی (بِشکوتی)
شکوفه کرده، شکفته

بشی (بَشی)

بروی

بشی به (بَشی بَه)
رفته بود

بشی بیم (بَشی بی یُم)

رفته بودم

بشی یه پلنگی پیشانی (بَشی یَه پَلِنگِی پیشانی)
قیمتش فوق العاده بالا رفته

بشیم (بَشیم)

برویم

بشیم (بَشیُم)

رفتم

بشین (بَشیِن)
رفتن

بشین (بَشین)
بروید

بشیی (بَشی یِی)

رفتی

بشیین (بَشی اِین)

رفته بو دید

بشیینی ماله (بَشییِنی مالَه)
مردنی است

بطن (بُطنِ)

توداری، رازداری

بف بف (بُفِّ بُف)
صداییکه از کوبیدن روی چیزی بر می آید

بفا (بَفا)
وفا

بفره (بُفرَه)
برآمدگی، متضاد حفره

بفور (بُفور)
فراوانی، وفور

بق (بُق)
بخار

بق دپیت (بُق دَپیت)
بخار پیچید

بقرتی (بَقَرتی)

غلطید، تعدادی سنگ که با هم از سراشیبی سر بخورند

بقری (بَقُرّی)
قرقرکرد، غرغر کرد

بقش پره (بُقِش پُرَه)
دل پُری دارد، ناراحت است

بقم (بَقُم)
رنگ نارنجی

بقمه (بُقمَه)

ورم زیر گلو (حاصل از بیماری گواتر)، سر ستون یا پایه ستون،

بقمه کردن (بُقمَه کُردِن)
ناراحت شدن و قهر کردن، کینه در دل گرفتن

بقوشی (بَقُّوشی)
شاد و شکوفا شد، راست نشست

بل (بَل)
شعله آتش،  بزی که گوشش ناودانی باشد، گوش آدمی که بزرگ و رو به جلو خم شده باشد

بلاکانسن (بِلاکانِسِن)
جنبانیدن

بلبلک (بِلبِلِک)
عورت پسر بچه

بلخی (بَلخی)
کنایه از چاق ورم کرده

بلم (بَلم)
تکه ای از گل علف دارکه با بیل می کنند و برای درست کردن دیواره و یا آب بند استفاده می شود

بلم (بَلُم)
گرد و غباری که روی اشیا می نشیند

بلم (بَلِم)
ذرات دود که با آتش برمی خیزد

بلم ریش (بَلمِ ریش)
دارای ریش انبوه، تشبیه ریش فرد به چمن a person with dense beared

بلندرس (بَلَندَرِس)
لخته شده، ژله ای شده

بلها (بُلَها)
دنگی، ابله

بلهی (بَلَهی)

لهید

بلوئسن (بِلوئِسن)
پارس کردن

بلکم (بَلکَم)

شاید

بلکی (بَلکی)
چرم تابیده که خیش را به یوق وصل می کند شاید، احتمالا

بم بم (بُم بُم)
صدای ضربه روی چیز توخالی، صدای غلطیدن سنگ

بمالسن (بِمالِسِن)
مالیدن

بماند نماند (بِماند نِماند)
غذای نیم خورده

بمانده (بِماندَه)

غذای مانده، باقیمانده

بمانسن (بِمانِسِن)
ماندن

بمبرک بمبرک (بُمبُرِک بُمبُرِک)
با خودخواهی رو پنجه راه رفتن

بمبو (بَمبو)
مقداری از پشم یا پنبه که لوله شده باشد

بمرد (بَمُرد)
مرد

بمردمال (بَمُردِمال)
مردار

بمردی به (بَمُردی بَه)
مرده بود

بن اشکم (بِن اُشکُم)

زیر شکم

بن انگن (بِن اِنگَن)

زیر انداز، فرش

بن بره (بِن بَرَه)
زیر جای دوشیدن گوسفند، زیر شکم، سوراخ زیر کندو

بن تان (بِنِ تان)
تارهای فرش یا پارچه، اصلیت، ذات، خمیر مایه

بن تر (بِن تَر)
پایین تر

بن دا آن (بِن دا آن)
گذاشتن، قرار دادن

بن دجار (بِنِ دِجار)

غارت کردن، خراب کردن

بن در (بِنِ دَر)
درب پایین

بن ذات (بِن ذات)
در ازل، در اصل

بن شان (بِنِ شان)

حبوبات آش، بن شن

بن قر بن قر (بُن قُر بُن قُر)
قر قر کردن، قر زدن

بن قرت (بِنِِ قُرت)

زیر گلو

بن مال (بِنِ مال)
مال سالخورده، حیوان اهلی سالخورده

بن وار (بِنِ وار)
زیر غربالی، ته خرمن

بن واز (بِنِ واز)
بره یا بزغاله ماده ای که برای زاییدن و تکثیر گله نگهداری می کنند

بن ور (بِنِ وَر)
طرف پایین

بن وشت (بِنِ وِشت)

ترکه بغل درخت، پاجوش درخت

بن پا پله (بِنِ پا پِلِّه)
پایین ترین حد از پایه چیزی، ابتدا

بن کافه (بِنِ کافَه)
پایین ترین حد پی ساختمان، زمین بکر

بن کتار (بِنِ کَتار)

آرواره پایین، فک پایین

بن کندا (بِنِ کَندا)
سوراخ زیر درب برای عبور گربه

بن کوئر (بِنِ کوئَر)

پاشنه پایین درب

بن کیه (بِن کیَه)

دالان سرپوشیده، راهرو

بنا بردن (بِنابَردِن)

زیر گرفتن

بنابنی (بِنابِنی)
زیر آبی

بنابنی بشین (بِنابِنی بَشیِن)
زیر آبی رفتن

بناشین (بِناشیِن)
(بن+هاشین)، زیر لحاف یا بار رفتن، زیر چیزی رفتن برای بلتد کردن یا حمل آن

بنجتن (بِنجَتِن)

خورد کردن، ریز ریز کردن، با چنگال چیزی را از هم دریدن

بند (بَند)

صخره غیر قابل عبور(در کوه)، سد، آب بند، دسته ای علف یا یونجه که با کمر بند علفی بسته شده باشد، بند، طناب

بند گاه (بَندِگاه)

سرچشمه، اول جوی

بندا وئیر (بِنداوِئِیر)

گذاشتن و برداشتن، کنایه از کار زیاد

بندن (بَندِن)
بند شلوار یا کفش

بندوئز (بِندوئِز)
نهیب

بندوئز بزین (بِندوئِز بَزیِن)
نهیب زدن

بندین (بِندین)

بگذار

بنشتن (بَنِشتِن)
نشستن

بنن کلاش (بَنِن کَلاش)
خاراندن بین دوپا

بنه (بِنَه)
کف اتاق، بوته گیاه

بنوره (بِنو رَه)
پی دیوار

بنوشتن (بَنوِشتِن)

نوشتن

بنوم (بِنُوم)
یادگاری، نمونه

بنویه (بِنِویّه)
سرمایه، پس انداز

بنگ (بَنِگ)

لقمه بزرگ

بنگن و بوریج (بِنگَن و بُو ریج)
بگذار و فرار کن

بنیش (بَنیش)
بنشین

بنیچه (بِنیچِه)
صورت آمار یا مقررات، بن چاق

به (بَه)
بود، به (میوه)

به تخم (بَه تُخم)
به دانه

به سرسن (بِه سَرِسِن)

از سردی منجمد شدن، معمولا به انجماد روغن بر اثر سرما روی غذا یا در دردهان گفته می شود

به کی قسم (بِه کی قَسَّم)

قسم به همه مقدسات

بهاربند (بَهارِبَند)
دالان سر پوشیده که چهار پایان را در آن می بندند

بهاره (بَهارِه)
محصولاتی که در بهار کشت می شوند مانند عدس، نخود، لوبیا و مانند آن

بهاره کاری (بَهارِه کاری)
کشت محصولات در بهار

بهر (بَهر)
چربی موجود در شیر

بهر باخورد (بَهر باخورد)
حیوانی که تازه حامله شده

بهرهادان (بَهر هادان)

حامله کردن حیوان با مجاور کردن او با جنس نر

بهلات (بِهلات)
خیلی پخته شده، وارفته، صفت افراد پیری که توان خود را از دست داده اند

بوئزه (بوئَزَه)
علف نیم خورده

بود بودک (بود بودِک)
مرغ حق، صفت کسیکه همیشه صدایش بلند است

بور
(اسم) بایر، زمین نکاشته

بور (بورِ)
خاکستر آتش دار

بور بنی (بُورِ بِنی)

زیر خاکستر و آتش پخته

بوران ببرد (بوران بَبَرد)
رنگ و رو پریده

بوران بشیه (بوران َشیَه)
کسیکه در اثر بوران مرده

بوراک (بوراک)
دارای رنگ بور، سگ بور و تیره رنگ

بوراکتی (بوراکَتی)
رنگ پریده شده

بورگارتی (بورِ گارتی)

تیره رنگ، ابلق، رنگ پریده

بوریتن (بوریتِن)

فرار کردن، گریختن

بوریج (بُو ریج)
فراری، فرّار، بگریز

بوزده (بوزَدَه)
نیم خورده، کفک زده

بوسانسن (بُوسانِسِن)
ازهم گسیختن، بگسلانیدن

بوست (بُوسِت)
پاره شد، در رفت

بوستی (بُوسِتی)
پاره شده، از هم گسیخته


بوسوش در نمی آ
اثر و سراغی از او نیست

بول زا (بُولِ زا)
زنیکه بچه اولش را دارد بدنیا می آورد

بوم (بُوم)
بام

بوم دار (بومِ دار)
زمین حاصلخیز

بوم در (بُومِ دَر)
پشت بام با در و دریوار ، کنایه از خانه

بوم رو (بُومِ رو)
پاروی برف روبی، بام روب

بوم هاروتن (بُوم هاروتن)

برف روبی

بوم چکه (بُومِ چِکِّه)
لبه بام

بوم گردان (بُومِ گَردان)
بوم غلطان، غلطک

بومادران (بومادَران)
نوعی گیاه خوشبو

بومی (بومی)
مقیم، اهل آنجا

بکر (بِکِر)
زمینی که روی آن کاری نشده

بپات (بَپات)
پاشید، ریخت

بپت (بَپَت)
پخت

بپتن (بَپِتِن)
پختن

بپردرشو (بَپُّر دَرشُو)

جست و خیز، پریدن

بپرس (بَپُّرِس)
پرید

بپری (بَپُّری)

پرید

بپلاسیه (بَپلاسیَه)

پلاسیده

بپچ (بَپِچ)
بپز

بپی چانی (بَپی چانی)
پیچاند

بپیت (بَپیت)
پیچید، درور زد، اخمش توی هم رفت

بچاس (بِچّاس)
چایید، سرما خورد

بچاسیه (بِچّاسیَه)

سرما خورده

بچری (بَچَّری)
چرید (حیوانات)، سو استفاده کرد (انسان)

بچقانسن (بَچُّقانِسِن)
خود را به زور تحمیل کردن، حاضر و آماده شدن

بچه خوان (بَچّه خوان)
کودک تعزیه خوان

بچوئسن (بِچُّوئُسِن)
مکیدن شیر از پستان

بچورانسن (بِچُّورانِسِن)
کسی را گول زدن و از بغلش خوردن

بچکس (بِچِّکِس)
چکید

بچی (بَچّی)

چید، درو کرد، پس چی؟

بچین (بَچّیِن)
چیدن، درو کردن

بکابسن (بِکابِسِّن)
جنگیدن و دعوا کردن

بکابی (بِکابی)
جنگید، مبارزه کرد

بکارسن (بِکارِسن)
کاشتن، حامله کردن

بکت (بَکَت)
افتاد

بکتن (بَکَتِن)
افتادن

بکش (بَکُش)

بی وقفه کار کردن

بکش نزن (بَکَشِ نَزَن)
اراده زدن کردن و نزدن، جدالی که تنها با تهدید به زدن است

بکشیین (بَکَشییِن)
کشیدن

بکنسن (بَکَّنِسِن)
کندن

بکو (بَکُو)
بی افت، بخواب
ب

بکو بجو (بِکُو بِجُو)
بدگویی و فحش دادن به کسی در غیابش

بکو پاییس (بَکو پاییس)

افت و خیز

بکوتانسن (بکُّوتانِسِن)
زدن و کوبیدن، اخته کردن حیوانات نر به روش کوبیدن روی بیضه آنان

بکوریت (بَکوریت)

خرد و شکسته و ساییده شده

بکوشتن (بَکُوشتِن)

کشتن

بگردسن (بَگَردِسِن)

گردیدن

بگشتی (بَگَشتی)
وارونه شده

بگلی (بَگَلی)
دزد زبردست

بگندانی (بَگَندانی)
در غیاب او بدگویی کرد

بگندی (بَگَندی)
گندید

بگنی (بَگَنی)
چپو کرد، برخورد کرد، نیش زد (در مورد حشرات)، جن او را لمس کرد

بگو بشنو (بَگوبِشنو)

جرو بحث

بگو وائیر (بَگو وائیر)

بحث و گفتگو

بگوبگو (بَگو بَگو)
در باره کسی با تنگ نظری صحبت کردن

بگوتن (بَگوتِن)
گفتن

بگونگو (بَگونَگو)
می خواست بگوید و نگفت

به کی قسم به کی قسم (به کی قَسُّم به کی قَسُّم)
قسم به هر چیزی، حاضرم به هر چیزی قسم بخورم

بی تان بی پو (بی تانِ بی پُو)
لاغر و ضعیف

بی تن (بِی تِن)
گرفتن، خود را برای کسی گرفتن (اعتنا نکردن)

بی رم (بِی رُم)
بگیرم

بی زاولد (بی زاوَلَد)
بدون اولاد

بی قباحتی (بی قِباحَتی)
بی ادبی، معمولا در ابتدای ادای جمله ای غیر محترمانه برای عذر خواهی گفته می شود برای مثال: بی قباحتی که اینه بگوم که ……

بی قبح زشت (بی قُبحِ زِشت)
آدم بی تکلیف، کسی که خوب و بد خود را تشخیص نمی دهد

بی وج (بی وَج)
بی عرضه

بی وقتی (بی وَقتی)

بیماری حاصل از ترس درتاریکی، غذای نا به هنگام خوردن (معمولا در آخر شب)

بیاشین (بِیاشیِن)

لابلای موی س را وارسی کردن

بیاین اینجه (بی آین اینجَه)
بیایید اینجا

بیج بیج (بیج بیج)
خواب رفتن دست یا پا

بیدار گردسن (بیدار گَردِسِن)
بیدار شدن

بیر (بِیر)
بگیر

بیرسن (بِیَرِسِن)
آرد کردن، خورد کردن

بیز (بیز)
قلاب بافتنی

بیشه (بیشه)
بوته زار، بیشه bush

بیل امبرک (بیل آُمبُرِک)

آدم باریک و دراز

بیل لت (بیلِ لَت)
با کنار بیل زدن

بیل پر (بیلِ پَر)
کناره بیل

بیلا وارث (بیلاوارِث)

بی کس و کار، بلا وارث

بیلارون (بیلارُون)

بابیل داخل جوی را کشیدن و پاک کردن، این لغت از جمع دو لغت بیل+هارون تشکیل شده است. هارون به معنی روبیدن ست

بین (بِین)
ببین

بنجتن (بِنجَتِن)
خورد کردن، ریزریز کردن


بن گتن (بن گَتِن)
انداختن، بیانداختن

بن گن بوریج (بِن گَنِ بُوریج)
بزن در رو


بیو (بِیو)
بیا

بیومه (بیومَه)
آمد

بیج بیج (بیج بیج)
خواب رفتگی دست یا پا

 


تاشه (تاشِه)
لاشه چوب، تراشه چوب
wood flake, wood scrape

تال (تال)
بست
stapling pin

تال بزین (تال بَزیِن)
بست زدن چینی یا چیز شکسته
stitching broken china or dishes


تال گنسن (تال گَنِسِن)
بشدت تشنه شدن
dehydrate


تالان (تالان)
نفله
waste

تالان کردن (تالان کُردِن)
هدر دادن، اسراف
to waste

 

تالی (تالی)
گوساله
calf

تب (تَب)
توپ
ball

تب تب خانه (تَب تَب خانِه)
اتاقک کنار بقعه امامزاده یا امام که در آن برای نذر و نیاز مجاور می شدند
a room adjacent to a thumb in which people would stay for prayer


تب خال (تَب خال)
جوش کنار لب بعد از تب، تب خال
cold sore


تب نوبه (تَبِ نوبَه)
بیماری تب نوبه، مالاریا malaria

تب چه (تَب چَه)

قد کوتاه، سقف کوتاه 1-short or undersized person, dwarf 2- low height ceiling

تب کاج (تَب کاج)
بازی با چوب دست و توپ نخی مشابه بازی کریکت انگلیسی و قوانین کم و بیش مشابه a kind of cricket game with similar rules

تبعس (تَبِعَس)
جستجو، تفحص search, investigate

تپ تپ (تَپ تَپ)
صدای برخورد سنگ با گل یا زمین sound of striking (hitting) stone to the soil or ground

تپل (تُپُل)

میوه آبدار، چاق و تروتازه 1-juicy fruit 2-fat and fresh person

تپو (تَپو)
نوعی نان بسیارکلفت (باقطر حدود 5 میلیمتر)  از خمیر لواش محلی که در اندازهای کوچک (20 در 10 سانتی متر) پخته و برشته می شود
a kind of thick and small size bread

تپه (تُپَه)
قطره بزرگ، جزئی
1- big drop, globe 2- wee bit

تترق (تِتِرِق)
صدای افتادن چیزهای غیر شکستنی bang

تتل بندی (تَتَل بَندی)
سرهم بندی، سرهم آوردن کاری، سرسری کاری را انجام دادن cursory

تته (تَتَه)
تخته، تخته سنگ، لایه ای از رسوب 1-timber 2- stone plate 3- a layer of sediment, a deposited layer of stone or soil

تته نین (تَتِه نین)

کوفته، له و لورده livid, smashed

تجایی (تَجایی)

نفوذ کنندگی diffusive

تجایی داره (تَجایی دارَه)

مانند نفت یا روغن قدرت نفوذ دارد able to diffuse

تجر (تَجَر)
نرده چوبی wooden fence

تجیر (تَجیر)
نوعی درب چوبی نرده مانند fence gate

تجینه (تَجینَه)
چوب بالای گهواره یا نرده

تخت (تَخت)
مسطح level, smooth

تخته (تَختَه)

نوعی سرزنش به معنی خدا عقلت را ببرد

تخته دن (تَختِه دَنا)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و تو را در روی تخته برای شستن قرار دهند wish to die

تخته سر بشورد (تَختِه سَر بَشورد)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و سر تخته تورا بشویند wish for a person to die

تخته پهن کردن (تَختَه پَهن کُردِن)
مسطح کردن جایی making even, level or flat; without surface irregularities

تر (تُر)
مستعد ریزش ready to drip

ترآیت (تُرآیت)

آویزان شد liquid or semiliquid is hanged and ready to detach

تراز (تِراز)
چربی شیر milk fat

تراز (تِراز)

قرارداد مشارکت با یک چوپان برای چرانیدن تعدادی گوسفند در چراگاه های دور از خانه برای مدت یکسا ل A partnership contract with a shepherd to pasture sheep or goats in a remote pasturage

تراز هادان (تِراز هادان)
عقد قرارداد تراز to make "teraz" contract See also: تراز (تِراز)

ترازی (تِرازی)

گوسفندی که به تراز داده اند. a sheep that is given to a shepherd to look after See also: تراز

تراچینی (تَراچّینی)

انتخاب وچیدن گیاهان خوراکی از مزارع

ترسک (تَرسِک)
تگرگ hail

ترش هاچین (تُرش هاچّیِن)

رو ترش کردن، اخم کردن to glower, to frown

ترشک (تُرشِک)

نوعی گیاه کوهی ترش مزه a plant in alborz mountains that has sour leaves

ترم (تَرم)
اهرم lever, crowbar (crow), handspike

ترن (تُرِن)

ریقو، پیشوندی برای ریزش مایعات مانند: ترن چشم به معنی بسیار گریه کن یا مستعد گریه، همچنین ترن کین به معنی کسی که زیاد اسهال می رود یا مستعد اسهال است an adjective used to express a diarrheic person, a prefix to express liquid dripping from eye or…

ترن چشم (تُرِنِ چُشم)

کسی که زود اشکش بیاید، پر اشک، زیاد احساساتی Tearful

تره (تَرَه)

سبزی صحرایی، برانی any grass like edible vegetable found in the nature, a kind of food made by these vegetables

تره (تَرِه)
هر نوع گیاه خوردنی

تره (تُرَه)
خمیر، گل یا زمین خیس که حالت برآمده پیدا کرده و آماده حرکت باشد a running lump made by semiliquid, mud or wet land

تره هایتن (تُرَه هایتِن)
خمیر یا زمین خیس در حال حرکت، خارج شدن از محدوده و یا آویزان شدن wet land or semiliquid which starts to moves or hangs

ترهه مینه (تَرهِه مینَه)
قهر می کند، رو برمی گرداند، دیکته این کلمه را میتوان بصورت "طرح مینه" نیز نوشت

ترو (تَرُو)

سبزی تر و تازه fresh and young vegetables

ترپ ترپ (تِرَپِّ تُرُپ)
سر و صدا کردن، فریاد کشیدن، جنجال making noise, Yelling

ترچلینی (تَرچِلِینی)
نوزاد بین چهل روزه گی تا دو سالگی infants between frothy days and two years

ترک (تَرِک)

تر و تازه و نرو که هنوز سفت نشده soft and fresh

ترک تسلا (تَرکِ تَسَّلا)

قطع رابطه breaking relationship

ترکمه (تُرکُمَه)

نفهم، چیزی سر نشو inconsiderate, thoughtless, unthinking

ترکه (تَرکَه)
آدم باریک اندام Slim

ترکو (تُرکو)
جوانه درخت bud

ترگن (تُرگَن)

فوری و بسرعت رد شدن pass by fast

ترگنی (تُرگَنی)
فوری و بسرعت رد شد passed by fast

تری تری کردن (تِری تِری کُردِن)
سوزاندن دماغ، از خود راندن، دمق کردن discard, reject, or dismiss a person

تریشنه (تِریشنَه)
باریکه کنار زمین یا پارچه Strip

تریک (تِریک)
کلوخ، قلوه سنگ clod

تس نزنانی قبا (تُس نَزَنانی قَبا)
زود رنج، قهرو pettish, testy, touchy, techy

تسن زهله (تُسِنِ زَهلَه)

ترسو pavid

تسن کین (تُسِنِ کین)
گوزو a person who farts a lot

تسن گوآل (تُسِن گُوآل)
سوسک سیاه Beetle

تسنگل (تَسِنگَل)
هول دادن push

تسنگلی (تَسِنگَلی)
سکندری خوردن trip, stumble, slip

تسک (تَسک)
کوتاه short

تسک بلند (تَسکِ بُلند)
کوتاه و بلند، نا میزان uneven

تش (تَش)
آتش

تش بل هایتی (تَشِ بَل هایتی)
زیاد شیطانی می کند، آتش گرفته

تش دل (تَشِ دِل)
سبک پا، فعال an active person

تش پریسه (تَشِ پُریسَّه)
تیز و تند و فعال، ذرات آتشی که در هوا پراکنده می شوند hyperactive,

تش کت (تَش کَت)
حریص در کار و فعالیت، بدون آرامش، هیجان زده

تش کلات (تَشِ کِلات)
ظرف جای آتش fire dish, a flat dish used to carry ashes taken from the oven (or stove)

تش کو (تَشِ کو)

کپه آتش fire pile

تش کوآیت (تَشِ کوآیت)
آتش را کپه کرد، حسابش را رسید

تشت لاشت درانگت (تَشتِ لاشت دَراِنگَت)
ویران کرد، به هم ریخت، از هم گسیخت، تلف کرد، غیر قابل استفاده کرد، روابط را تیره کرد destroyed, torn apart, wasted, made useless, damaged relationship

تشت لاشت کردن (تَشتِ لاشت کُردِن
از بین بردن، ویران کردن، تلف کردن، خراب کردن، به هم ریختن to destroy, to waste

تشت لاشت (تَشتِ لاشت)
ریخت و پاش، نفله کردن waste

تشنه (تَشِنَه)

از خواب پریدن، یکه خوردن، هیجان، تشنج sudden wake up, shock, agitation, fit

تشنو (تَشنو)

جوجه مرغ ماده بالغ mature female chicken

تشک (تِشکِ)
ته نشین شدن ذرات داخل مایعات، رسوب

تشک هاکت (تِشک هاکَت)
پارچه نخ نما شد threadbare, over worn, rag

تشکه (تِشکَه)
خشکه، شوره سر، ورقه روی زخم dandruff, scurf, natural coating on wound

تش هایتی پسر (تَش هایتی پِسر)
پدر سوخته

تشی سر او دکرد (تَشی سَرِ اُو دَکُرد)
کنایه از اینکه غائله را خاموش کرد settled down the matter

تفاق (تِفاق)
اتفاق

تفت (تَفت)
کپک

تفتک کلاه (تَفتِک کِلاه)
کلاه سر تخت

تف لعن (تُفِ لَعن)
بد و بیراه

تقر کردن (تَقَر کُردِن)
چیز شکسته را نخ پیچی کردن

تقلی (تُقُلی)
بره یک ساله

تقل (تُقُل)
چاق و چله (در تشبیه با تقلی)


تک (تِک)
لب
lip

تکاله (تِکالِه)
ابتدا و انتهای هر چیزی

تکا وکا (تِکا وِکا)
بگو مگو، مرافعه

تک بیتن (تِک بِیتن)
یک روش احترام گذاری قدیمی بوده که عروس خانواده هنگام بر خورد با بزرگان خانواده داماد با پارچه (گوشه روسری یا چادر) لب ودهان خود  را می پوشاند

تک پا (تِکِ پا)
موقتی ایستادن و قصد رفتن داشتن، برای مثال: چِبَه تِکِ پا اِسایِی به معنی: چرا نمی نشینی و قصد رفتن داری است

تکش تا دکردی (تِکِشِ تا دَکُردی)
او را همه جا به دنبال خود می کشد

تکش بیتی (تِکِشِ بِیتی)
باعث کدورتش شده

تکک میزنه (تِکِک می زَنَه)
از غذا ایراد می گیرد

تک کتی (تِک کَتی)
جلو رفته، به انتها رسیده

تکل (تَکَل)
تعاون، شرکت، به نوبت کار هم را انجام دادن، همکاری دو یا چند نفر باهم بر سر کاری

تکل تو(تَکَل تو)
همراهان و وابستگان

تک ونی (تِکِ وِنی)
لب و دهان

تکی کرد (تِکّی کُرد)
صداکرد، تقی کرد


تلا (تَلا)
جوجه خروس
young rooster

تلاس (تِلاس)
حالت خواب

تلاس هاشیه (تِلاس هاشیَه)
از خستگی به خواب رفته

تلاشویی (تلاشویی)
تلاش بیش ازحد، شیطنت

تلاشویی مینه (تلاشویی مینَه)
شیطنت میکند، بیش از حد تلاش می کند

تلم (تُلُم)
ماده گاو بین 3 تا 4 سال که هنوز آبستن نشده، اصطلاحی که پسر ها برای دختران جوان بکار می برند (معادل babe در انگلیسی)

تمارزو
(صفت)(Tamarezoo)در حسرت، همیشه در آرزو

تلنگش درشیه (تِلِنگِش دَرشیَه)
زوارش در رفته، از پا در آمده، بادش خارج شده

تل گازه (تَلِ گازَه)
دندان به هم سایدن

توتک (تُوتِک)
توتک، نوعی شیرینی که با آرد بدون سبوس تهیه می شود

توتکی ورف (تُوتِکی وَرف)
بسیار سفید. معمولا به پوست بسیار سفید گفته می شود

تور (تُور)
دیوانه، غیر قابل مهار

توراکت (تُوراکَت)
عصبانی شد، غیر قاابل مهار شد

توئر (تُوئِر)
تبر، این کلمه از تو+ار تشکیل که شده است که معنی ترکیبی آن تاب گیر است. احتمالا تبرهم مشابه همین کلمه از ترکیب و مخفف شدن تاب+گیر تشکیل شده است
axe

تی ای (تی اِی)
مال تو، برای تو

تی ای به (تی اِی بَه)
مال تو بود، برای تو بود

تی ای شین (تی اِی شین)
مال تو است، برای تو است

تی به تی (تی به تی)
سر به سر

تی به تی برسانسن (تی به تی بَرسّانِسِن)
سر به سر رساندن

تیپ تیپ (تیپِ تیپِ)
لکه لکه

تیر تیار (تیرِ تَیار)
کاملا به اندازه

تیرک مهر (تیرِک مُهر)
مار باریک که خود را پرت می کند

تیرماه سیزده (تیرماه سیزده)
جشن سیزدهمین روز تیرماه از گاه شماری فرس قدیم مطابق با 20 آبان ماه

تیره (تیرِه)
محور axis، شانه کوه

تیرهایت (تیرِهایت)
کشیده شد

تیج (تیج)
تیز

تیج کردن (تیج کُردِن)
تحریک کردن، تهییج کردن

تیخالک (تیخالِک)
پرزهای زبان گاو، هر خال یا جوش پرز مانند روی بدن

 

ت
تاشه (تاشِه)
لاشه چوب، تراشه چوب wood flake, wood scrape
تال (تال)
بست stapling pin
تال بزین (تال بَزیِن)
بست زدن چینی یا چیز شکسته stitching broken china or dishes
تالان (تالان)
نفله waste
تالان کردن (تالان کُردِن)
هدر دادن، اسراف to waste
تالی (تالی)
گوساله calf
تب (تَب)
توپ ball
تب تب خانه (تَب تَب خانِه)
اتاقک کنار بقعه امامزاده یا امام که در آن برای نذر و نیاز مجاور می شدند a room adjacent to a thumb in which people would stay for prayer
تب خال (تَب خال)
جوش کنار لب بعد از تب، تب خال cold sore
تب نوبه (تَبِ نوبَه)
بیماری تب نوبه، مالاریا malaria
تب چه (تَب چَه)
قد کوتاه، سقف کوتاه 1-short or undersized person, dwarf 2- low height ceiling
تب کاج (تَب کاج)
بازی با چوب دست و توپ نخی مشابه بازی کریکت انگلیسی و قوانین کم و بیش مشابه a kind of cricket game with similar rules
تبعس (تَبِعَس)
جستجو، تفحص search, investigate
تترق (تِتِرِق)
صدای افتادن چیزهای غیر شکستنی bang
تتل بندی (تَتَل بَندی)
سرهم بندی، سرهم آوردن کاری، سرسری کاری را انجام دادن cursory
تته (تَتَه)
تخته، تخته سنگ، لایه ای از رسوب 1-timber 2- stone plate 3- a layer of sediment, a deposited layer of stone or soil
تته نین (تَتِه نین)
کوفته، له و لورده livid, smashed
تجایی (تَجایی)
نفوذ کنندگی diffusive
تجایی داره (تَجایی دارَه)
مانند نفت یا روغن قدرت نفوذ دارد able to diffuse
تجر (تَجَر)
نرده چوبی wooden fence


تجیر (تَجیر)
نوعی درب چوبی نرده مانند fence gate
تجینه (تَجینَه)
چوب بالای گهواره یا نرده
تخت (تَخت)
مسطح level, smooth
تخته (تَختَه)
نوعی سرزنش به معنی خدا عقلت را ببرد
تخته دن (تَختِه دَنا)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و تو را در روی تخته برای شستن قرار دهند wish to die
تخته سر بشورد (تَختِه سَر بَشورد)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و سر تخته تورا بشویند wish for a person to die
تخته پهن کردن (تَختَه پَهن کُردِن)
مسطح کردن جایی making even, level or flat; without surface irregularities
تر (تُر)
مستعد ریزش ready to drip
ترآیت (تُرآیت)
آویزان شد liquid or semiliquid is hanged and ready to detach
تراز (تِراز)
چربی شیر milk fat
تراز (تِراز)
قرارداد مشارکت با یک چوپان برای چرانیدن تعدادی گوسفند در چراگاه های دور از خانه برای مدت یکسا ل A partnership contract with a shepherd to pasture sheep or goats in a remote pasturage
تراز هادان (تِراز هادان)
عقد قرارداد تراز to make "teraz" contract See also: تراز (تِراز)
ترازی (تِرازی)
گوسفندی که به تراز داده اند. a sheep that is given to a shepherd to look after See also: تراز
تراچینی (تَراچّینی)
انتخاب وچیدن گیاهان خوراکی از مزارع
ترسک (تَرسِک)
تگرگ hail
ترش هاچین (تُرش هاچّیِن)
رو ترش کردن، اخم کردن to glower, to frown
ترشک (تُرشِک)
نوعی گیاه کوهی ترش مزه a plant in alborz mountains that has sour leaves
ترم (تَرم)
اهرم lever, crowbar (crow), handspike
ترن (تُرِن)
ریقو، پیشوندی برای ریزش مایعات مانند: ترن چشم به معنی بسیار گریه کن یا مستعد گریه، همچنین ترن کین به معنی کسی که زیاد اسهال می رود یا مستعد اسهال است an adjective used to express a diarrheic person, a prefix to express liquid dripping from eye or…
ترن چشم (تُرِنِ چُشم)
کسی که زود اشکش بیاید، پر اشک، زیاد احساساتی Tearful

ت
تره (تَرَه)
سبزی صحرایی، برانی any grass like edible vegetable found in the nature, a kind of food made by these vegetables
تره (تَرِه)
هر نوع گیاه خوردنی
تره (تُرَه)
خمیر، گل یا زمین خیس که حالت برآمده پیدا کرده و آماده حرکت باشد a running lump made by semiliquid, mud or wet land
تره هایتن (تُرَه)هایتِن)
خمیر یا زمین خیس در حال حرکت، خارج شدن از محدوده و یا آویزان شدن wet land or semiliquid which starts to moves or hangs
ترهه مینه (تَرهِه مینَه)
قهر می کند، رو برمی گرداند، دیکته این کلمه را میتوان بصورت "طرح مینه" نیز نوشت
ترو (تَرُو)
سبزی تر و تازه fresh and young vegetables
ترپ ترپ (تِرَپِّ تُرُپ)
سر و صدا کردن، فریاد کشیدن، جنجال making noise, Yelling
ترچلینی (تَرچِلِینی)
نوزاد بین چهل روزه گی تا دو سالگی infants between frothy days and two years
ترک (تَرِک)
تر و تازه و نرو که هنوز سفت نشده soft and fresh
ترک تسلا (تَرکِ تَسَّلا)
قطع رابطه breaking relationship
ترکمه (تُرکُمَه)
نفهم، چیزی سر نشو inconsiderate, thoughtless, unthinking
ترکه (تَرکَه)
آدم باریک اندام Slim
ترکو (تُرکو)
جوانه درخت bud
ترگن (تُرگَن)
فوری و بسرعت رد شدن pass by fast
ترگنی (تُرگَنی)
فوری و بسرعت رد شد passed by fast
تری تری کردن (تِری تِری کُردِن)
سوزاندن دماغ، از خود راندن، دمق کردن discard, reject, or dismiss a person
تریشنه (تِریشنَه)
باریکه کنار زمین یا پارچه Strip
تریک (تِریک)
کلوخ، قلوه سنگ clod
تس نزنانی قبا (تُس نَزَنانی قَبا)
زود رنج، قهرو pettish, testy, touchy, techy
تسن زهله (تُسِنِ زَهلَه)
ترسو pavid

ت
تسن کین (تُسِنِ کین)
گوزو a person who farts a lot
تسن گوآل (تُسِن گُوآل)
سوسک سیاه Beetle
تسنگل (تَسِنگَل)
هول دادن push
تسنگلی (تَسِنگَلی)
سکندری خوردن trip, stumble, slip
تسک (تَسک)
کوتاه short
تش دل (تَشِ دِل)
سبک پا، فعال an active person
تش پریسه (تَشِ پُریسَّه)
تیز و تند و فعال، ذرات آتشی که در هوا پراکنده می شوند hyperactive,
تش کلات (تَشِ کِلات)
ظرف جای آتش fire dish, a flat dish used to carry ashes taken from the oven (or stove)
تش کو (تَشِ کو)
کپه آتش fire pile
تشت لاشت درانگت (تَشتِ لاشت دَراِنگَت)
ویران کرد، به هم ریخت، از هم گسیخت، تلف کرد، غیر قابل استفاده کرد، روابط را تیره کرد destroyed, torn apart, wasted, made useless, damaged relationship
تشت لاشت کردن (تَشتِ لاشت کُردِن
از بین بردن، ویران کردن، تلف کردن، خراب کردن، به هم ریختن to destroy, to waste
تشت لاشت (تَشتِ لاشت)
ریخت و پاش، نفله کردن waste
تشنه (تَشِنَه)
از خواب پریدن، یکه خوردن، هیجان، تشنج sudden wake up, shock, agitation, fit
تشنو (تَشنو)
جوجه مرغ ماده بالغ mature female chicken
تشک هاکت (تِشک هاکَت)
پارچه نخ نما شد threadbare, over worn, rag
تشکه (تِشکَه)
خشکه، شوره سر، ورقه روی زخم dandruff, scurf, natural coating on wound
تشی سر او دکرد (تَشی سَرِ اُو دَکُرد)
کنایه از اینکه غائله را خاموش کرد settled down the matter
تلا
(اسم)(Tala)جوجه خروس
تمارزو
(صفت)(Tamarezoo)در حسرت، همیشه در آرزو
توئر (تُوئِر)
تبر، این کلمه از تو+ار تشکیل که شده است که معنی ترکیبی آن تاب گیر است. احتمالا تبرهم مشابه همین کلمه از ترکیب و مخفف شدن تو+بیر تشکیل شده است axe

تپ تپ (تَپ تَپ)
صدای برخورد سنگ با گل یا زمین sound of striking (hitting) stone to the soil or ground
تپل (تُپُل)
میوه آبدار، چاق و تروتازه 1-juicy fruit 2-fat and fresh person
تپه (تُپَه)
قطره بزرگ، جزئی 1- big drop, globe 2- wee bit
تپو (تَپو)
نوعی نان لواش کلفت و با ابعاد کوچک a kind of thick and small size bread
تی به تی (تی به تی)
سر به سر
تی به تی برسانسن (تی به تی بَرسّانِسِن)
سر به سر رساندن
تیره (تیرِه)
محور axis

خرشنه (خِرِشنِه)
با دماغ غرش کردن، بطور طبیعی به غرش سگ برای رفع تهدید یا قبل از حمله گفته می شود ولی در مورد رفتار مشابه آدمی هم بکار می رود

خرکوریج
گیاهی با برگ های پهن و کرک دار که در مناطق کوهستانی و خشک می روید و ساقه کوتاهی دارد ولی دمگل مرتفعی تولید کره و معمولا گل های زرد رنگی دارد

خره (خِرَه)
رسوب، لجن

خره بکشین (خِرَه بَکَشیِن)
رسوبات را پاک کردن. کنایه از کشیدن زحمت زیاد برای دیگری

خفاست (خِفاسَت)

بدگویی

خل (خُل)
ناموزون، نامتقارن، خل اگر بصورت پیشوند بکار رود معنی نا موزون و مامتقارن می دهد. مانند خل مک به معنی چانه کج

خو خرشنه (خُو خِرِشنِه)
خرناسه، خرو پف snore, snort

خو خرشنه بکشین (خُو خِرِشنِه بَکَشیِن)
خرناسه کشیدن، خرو پف کردن to snore , to snort

خوئه (خُوئَه)
سرفه

خوئه کردن (خُوئِه کُردِن)

سرفه کردن

جان سروشت (جان سَرِوشت)
اجل رسیده

جمام (جُمام)
ناشی، کم تمرین، کم تجربه، ناآزموده بصورت جمان نیز تلفظ می شود

جنقله (جَنقُلَه)
گروهی، جمعی، تجمعی in group, aggregate, cumulative

جوانسی (جُوانِسی)
ناسزایی به معنی جوانمرگ شده

جوت (جوت)
کسی که لکنت زبان دارد.

جوت جوتی گپ بزین (جوت جوتی گَپ بَزین)
صحبت کردن با قسمت جلوی دهان

دئیر (دِئِیر)
گیر cling, stick

دئیر کردن (دِئِیر کُردِن)
(فعل) گیر کردن

دار هاروتن (دارهاروتِن)
پایین کردن میوه درختان

دد (دِدَ)

از مثال: 10 نفر دِدَ 5 نفر بیومی بین ، یعنی از 10 نفر 5 نفر آمده بودند این حرف اضافه بطور مخفف بصورت دَ هم بکار می رود of

دددرت (دِدِدِرت)
صدای شکستن درخت یا چوب، صدای گوزیدن sound of breaking wood or tree, sound of fart

در بور (دَر بُور)
نوعی نا سزا به معنی "خانه خراب".

دربند(دَربَند)
به دره های باریک و طویل کوهستانی گفته می شود که دارای باغ ها و مزارع طویل و باریک هستند.این لغت معمولا بصورت صفت پس از نام محل به کار می رود مانند: کوئین دربند

درت (دِرت)
باد معده، گوز fart

درت هادان (دِرت هادان)

خارج کردن باد از روده، گوزیدن to fart

در رو حاضر
به صراحت


درکان سرکان کتن
(فعل) از این در به آن در افتادن، آوارگی

درکان سرکان
(صفت) آواره

دست فرمان (دَست فِرمان)

دستیار assistant

دل (دُل)
دله

دل اندرون (دِل اَندَرون)
امحاء و احشاء

دل اندرون حرکت کردن (دِل اَندَرون حرکت کُردِن)
بهم خوردن مزاج چه با استفراغ یا اسهال یا هردو

دلبند جیگر ( دِلبَند جیگر)
دل و جگر

دل تیره (دِل تیرِه)
محور مرکزی central axis

دل چی (دَلِ چی)

خوراکی که با آن کسی را عادت بدهند

دلاریجش (دِلاریجِش)
خون دل خوردن، عذاب، شکنجه روحی

دلاریجش هادان (دِلاریجِش هادان)
شکنجه روحی دادن

دندوک (دِندوک)
نوک، منقار(این کلمه احتمالا از ترکیب دهان+دوک ساخته شده)

دپلقسانسن (دَپُلقُسانِسِن)
قرکردن، فرو بردن

دپلقسن
قر شدن در اثر فرورفتن

دچگلی
آویخت و بالا رفت

دچی (دَچّی)
روی هم یا کنار هم چید

دکته ببر (دَکَتِه بَبَر)
ریخت وپاش، غارت 1- waste 2- plunder, loot

دوماغ (دوماغ)
بینی

دوماغی کوریچانه (دوماغی کوریچّانَه)
تیغه وسط بینی، غضروف وسط بینی

دوس (دَوَس)
بسته

دوسن (دَوَسِن)
بستن، پروار کردن

دوس نر (دَوَسِ نَر)
گوسفند نر پروار


دیار (دیار)
معلوم، پدیدار visible

دیار گردسن

(اسم مصدر)(Diar Gardesen)پدیدار شدن، معلوم شدن

دیارا کردن
آشکارساختن، افشا


دیاری (دیاری)

درچشم انداز outlook, sight, field of vision

دیگشب
دیشب

مقالات دیگر...