مکتب داری در کرود

 موقعيکه من طفل بودم تا سن چهارده سالگي در ده کرود زندگي ميکردم. در آن موقع مدرسه دولتي در ده ما وجود نداشت و به جای مدرسه مکتب بود. اشخاصيکه سواد خواندن و نوشتن داشتند در زمستانها به مسافرت نميرفتند و برای رفع بيکاری ضمنا کاسبي کردن مکتب دائر مينمودند. بقیه در ادامه مطلب .....

بعضي از سالها ميشد که در ده سه الي چهار مکتب در يک زمان وجود داشت ولي دائر کنندگان اين مکتب ها که واقعا قصدشان مکتبداری نبود و کارشان تفنني بود مکتبشان مايه و پايه معنوی نداشت و بيش از يک الي دو سال ادامه نمي يافت و شاگردان زيادی را هم به خود جلب نميکرد و مسئولين آنها اگر در جای ديگری منافع بيشتری حس ميکردند ده خود را ترک ميکردند و ميرفتند و در آنجا مکتب دائر مينمودند .روی اين اصل سعي و کوشش زيادی هم به خرج نميدادند که شاگردانشان چيزی ياد بگيرند ولي در بين مکتب ها يک مکتب ديگری بود که واقعا مکتب بود و قصد دائر کننده آنهم اين بود که به کودکان مردم چيزی ياد بدهد مردم هم اين مکتب را از ساير اين مکاتب ترجيح ميدادند و هيچوقت هم از 40 الي 50 شاگرد کمتر نداشت. اين مکتب را مردی بنام محمدصادق فرزند مرحوم کربلائي شکر موذنی دائر کرده بود. جد و پدر او هم در ده مکتبداری مينمودند و در اين کار مهارت و معروفيت داشتند. شايد دوره مکتبداری آنها حدود صد سال ادامه پيدا کرده بود و عده کثيری را باسواد کرده بودند و مردمان دو نسل کرود مکتب آنها را درک کرده بودند و در گردن مردم حق داشتند. بعلاوه مکتبداری ،آنها مردمی بسيار متدين و از دوستان جدی اهل بيت عصمت و طهارت بودند. آنها در ضمن مکتبداری عقايد ديني را هم مي آموختندو از چهره های مذهبي بودند و از گذشته اذان ميگفتند و نام خانوادگي خود را موذني گذاشته بودند در حقيقت ملائي محل بعهده آنها بود و کار غسل و کفن و دفن و نماز و تلقين اموات را آنها انجام ميدادند و از مشوقان دين و ديانت بودند. معارف آنها از يک قرن قبل بر مردم کرود سايه داشت و عقايد دينيشانرا از آنها آموخته بودند. مايه ديانت آنها تنها به زبان نبود بلکه اهل عمل بودند و هميشه نماز و دعا ميخواندند و روزه نگهميداشتند. مسائل ديني و آداب و رسوم مذهبي و نماز و دعاهای وارده را آنها به مردم ميگفتند و مردم هم برای آنها احترام زيادی قائل بودند و خانواده آنها را بزرگ ميداشتند. جناب محمدصادق که بچه ها او را آخوند صدا ميزدند اطاقي داشت که آنرا برای مکتب اختصاص داده بود و بچه ها صبح زود پس از صرف صبحانه هر کدام مقداری هيزم که نوع آنها مختلف بود مانند چوب، تاپاله يا بوته زير بغل گرفته مي آوردند در داخل طاقچه ايکه دم درب اطاق بود ميگذاشتند و هر کدام يک پاره نمد يا پوست يا  گليم یا تشک بچه  یاچهل تيکه برای خود داشتند که روی آن مي نشستند وآن فقط به اندازه زيرانداز يک نفر بود.

در بالای اطاق اجاقي بود که صبح تا عصر آنرا آتش ميکردند و بچه ها نوبت داشتند و به ترتيب از کنار اجاق تا دم درب مي نشستند و فردای آنروز به عکس ،آنکه دم درب نشسته بود کنار اجاق مي نشست و به ترتيب زير دستش مي نشستند تا آنکه روز گذشته کنار اجاق بود دم درب قرار ميگرفت. شاگردانيکه بزرگتر بودند در وسط نشسته بودند که جايشان کمتر تغيير ميکرد آخوند طرف راست اجاق پهلوی پنجره نشسته بود اطاق دو پنجره نصبي چوبي قديمي داشت که چشمه چشمه بود .

هميشه يک نمد چهار تا کرده بود که آخوند روی آن مي نشست در جلو او صندوقچه چوبي کوچکي بود که از زمان پدرانش به جا مانده بود و بچه ها موقعيکه ميخواستند در حضور آخوند چيزی بخوانند کتاب و قرآن خود را روی آن صندوقچه ميگذاشتند و نشان چوبي که از چوب گردو بود و حدود سي سانت طول داشت و ميگفت از جدش کربلائي ميرزا عمو هست در دست داشت و آنرا روی حروف ميگذاشت. آخوند با کوچکترين تخلفی بچه ها را کتک ميزد و چنان رعبي از خود در دل آنها ايجاد کرده بود که همه از او ميترسيدند و در بيرون هر کجا او را ميديدند فرار ميکردند مخصوصا اگر کسي از دست آنها به آخوند شکايت ميکرد ديگر جائي برای آنها نبود. موقع شروع و خاتمه کار مکتب معلوم نبود ولي بطور کلي از دو ماه پائيز رفته تا دو ماه از بهار گذشته مکتب دائر بود. بچه ها برنامه درسي معين نداشتند هرکس مطابق ميل خود و خانواده اش چيزی ميخواند. بچه ها مجبور بودند هرچه ميخوانند بلند بخوانند هروقت صدای آنها کم ميشد آخوند نهيب ميزد که بلند بخوانيد. بچه ها بلند ميخواندند و صدای آنها در گوش طنين مي انداخت حتي به بيرون اطاق ميرفت و هميشه آن اطاق از صدای خواندن مانند لانه زنبور بود. بچه های بزرگتر صبح ها قرآن ميخواندند و با هم مقابله ميکردند و آخوند غلط آنها را ميگرفت بعد از پايان مقابله برای صرف صبحانه به منازلشان ميرفتند و بعد از خوردن صبحانه بر ميگشتند اين يک امتيازی بود که از ساير کودکان داشتند زيرا آنها صبح که به مکتب مي آمدند ديگر تا ظهر به خانه بر نميگشتند .نزديک ظهر بچه ها ميرفتند پشت بام و بطور دسته جمعي اذان ميگفتند بعد ميرفتند کنارچشمه وضو ميگرفتند .

حتی موقعی که هوا سرد بود و برف و يخ زياد بود. بعد مي آمدند داخل اطاق مکتب در سه صف مي ايستادند پسرها جلو و دخترها عقب و روزی يکي از آنها پيش نماز ميشد و بلند بلند نماز ميخواند بعد از خواندن نماز مجبور بودند به ترتيب اصول دين و فروع دين و امام چند و شکيات نمازها را بگويند. بعد مرخص ميشدند و ميرفتند منزل نهار ميخوردند و بلافاصله بر ميگشتند و تا موقع غروب در آنجا بودند و مانند قبل از ظهر درس ميخواندند. آنگاه آخوند ميگفت بس است سر فاتحه را بخوانيد. يکي از بچه ها سر فاتحه را ميخواند بعد آخوند ترکه بلندی در دستش داشت به ترتيب بچه ها را يکي يکي سفارش ميکرد که( اگر خانه رفتيد سلام کنيد، مودب باشيد، دست و صورت را بشوئيد، نماز بخوانيد ،مردم را اذيت نکنيد، به گربه و سگ اذيت نکنيد، از پشت بام ها نپريد) بچه ها هم در جواب همه اين سفارش ها بطور دسته جمعي ميگفتند (چَشم، چَشم )بعد چند بار برای مرده های آخوند فاتحه ميخواندندو بعد آخوند آنها را مرخص ميکرد .ولي جالب تر از همه اين بود که در روزهای پنجشنبه بعد از ظهر که بچه ها به مکتب نمي آمدند روز ناراحتي و دلهره برای بچه ها بود زيرا پس از نماز ظهر و عصر روز پنجشنبه، آخوند شاگردان را يکي يکي سفارش ميکرد. او دستور داده بود که يکي از بچه ها رفته بود مقدار زيادی ترکه درخت تبريزی آورده بودند که آنها را به سه نمره  دور زن ،متوسط زن و نزديک زن تقسيم کرده بود و از هر نمره يکي کنار دستش بود موقعيکه بچه ها را يکي يکي به انظباط و درستکاری سفارش ميکرد به هر کدام يک ترکه ميزد بطوريکه بچه ها که در صف نماز نشسته بودند روی هم ميريختند و ترکه به سر و گوش آنها مي پيچيد و جای آنها بالا مي آمد .اگر برای يکي از بچه ها شکايتي شده بود او را به فلک بسته و ميزد. جوانهای ده که از جريان روزهای پنجشنبه مکتب و کتک زدن آخوند و کتک خوردن بچه ها آگاه بودند برای تماشا روی پشت بام جمع ميشدند و از صدای داد و فرياد بچه ها لذت ميبردند دردناکتر اين بود  که موقعيکه آخوند بچه ها را ميزد آنها ميگفتند: بزن ، بزن ، جوان مُرده را بزن .

آخوند موقع زدن بچه ها درب اطاق را مي بست که کسي داخل نشود که از زدن او جلوگيری کند. آخوند مادری داشت که زن خوبي بود او از صدای گريه بچه ها ناراحت ميشد و مي آمد که آنها را نجات بدهد و با پسرش داد و فرياد ميکرد .ولي آخوند به حرف او گوش نميداد و کار خود را ميکرد بعضي  بچه ها از مکافات روز پنجشنبه خبر داشتند و لباس خود را دو برابر ميپوشيدند تا کتک کمتر به آنها اصابت کند .بالاخره پس از زدن کتک ،آخوند بچه ها را مرخص ميکرد ،بچه ها که از مکتب مرخص ميشدند مثل اينکه از جهنم مرخص شده اند و خيلي خوشحال بودند. در دهه محرم بچه ها که به مکتب ميرفتند صبح ها سينه ميزدند و مادر آخوند برای آنها شير گرم کرده يا نان گرم و پنير مي آورد و بچه ها که اين را از قبل ميدانستند خيلي خوشحال بودند. ديگر اينکه مکتب غير از درس خواندن حال و هوای ديگری داشت چون آخوند ما را در موضوع های مختلف به مباحثه وا ميداشت و سعي ميشد هرکس عقل و درايت خود را بکار بيندازد و برتری خود را از ديگران ثابت کند .همچنين آخوند حفظ کردن قرآن را بين بچه ها به مسابقه ميگذاشت من آن دوران را فراموش نميکنم خاطره خوشي داشت که هميشه آنرا بياد دارم و آن آخوند را به منزله پدر ميدانم که در گردن من حق فراوان دارد . با اينکه او خشن بود و بچه ها را کتک ميزد ولي همان ترس باعث شده بود که بچه ها خوب درس ياد ميگرفتند اميدوارم خدا او و امواتش را رحمت کند.

 

 برگرفته از کتاب دیده ها و شنیده ها  نوشته مرحوم حبیب اله برنگی


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید